دوشنبه ۴ آذر ۱۳۸۷
ویروس «توسط» در رسانهها!
در کتاب آموزندهی «جامعهشناسی خودمانی»، فصلی هست به نام «همهچیز دانی ما ایرانیها» که حسن نراقی در آن با مایههایی از طنز، رفتار اغلب ایرانیها در مواجهه با چیزی را که نمیدانند، تحلیل کرده است. اگر به فرض هر یک از ما یک استثنا باشیم، حتماً در دور و بر خودمان، میان همکاران، دوستان، افراد فامیل و دیگران، کسانی را دیدهایم که در مقابل چیزی که نمیدانند مقاومت میکنند و معتقدند «آن چه من میگویم...

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« درد دل اردیبهشتانه + پینوشت | صفحهی اصلی | خورشید که کش میآید »
جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
وصف حال؛ «و حسرتی»
و حسرتی۱
نه
| اين برف را | |
| ديگر |
سر ِ بازايستادن نيست،
برفي که بر ابروی و به موی ما مينشيند
| تا در آستانهی آيينه چنان در خويشتن نظر کنيم | |
| که به وحشت |
| از بلند ِ فريادوار ِ گُداری | ||
| به اعماق ِ مغاک | ||
| نظر بردوزی. | ||
باری
| مگر آتش ِ قطبي را | |
| برافروزی. |
| که برق ِ مهربان ِ نگاهات | |
| آفتاب را |
| بر پولاد ِ خنجری ميگشايد | ||
| که ميبايد | ||
| به دليری | ||
| با درد ِ بلند ِ شبچراغياش | |
| تاب آرم |
| به هنگامي که انعطاف ِ قلب ِ مرا | |
| با سختي ِ تيغهی خويش |
آزموني ميکند.
نه
ترديدی بر جای بِنمانده است
ترديدی بر جای بِنمانده است
| مگر قاطعيت ِ وجود ِ تو | ||
| کز سرانجام ِ خويش | ||
| به ترديدم ميافکند، | ||
| که تو آن جُرعهی آبي | ||
| که غلامان | ||
| به کبوتران مينوشانند | ||
| از آن پيشتر | ||
| که خنجر | ||
| به گلوگاه ِشان نهند. | ||
۲
کجايي؟ بشنو! بشنو!
من از آنگونه با خويش به مهرم
که بسمل شدن را به جان ميپذيرم
بس که پاک ميخواند اين آب ِ پاکيزه که عطشاناش ماندهام!
بس که آزاد خواهم شد
من از آنگونه با خويش به مهرم
که بسمل شدن را به جان ميپذيرم
بس که پاک ميخواند اين آب ِ پاکيزه که عطشاناش ماندهام!
بس که آزاد خواهم شد
| از تکرار ِ هجاهای همهمه | |
| در کشاکش ِ اين جنگ ِ بيشکوه! |
| و پاکيزهگي ِ اين آب | |
| با جان ِ پُرعطشام |
| کوچ را | |
| همسفر خواهد شد. |
و وجدانهای بيرونق و خاموش ِ قاضيان
که تنها تصويری از دغدغهی عدالت بر آن کشيدهاند
به خود بازم مينهند.
که تنها تصويری از دغدغهی عدالت بر آن کشيدهاند
به خود بازم مينهند.
۳
| منام آری منام | |
| که از اينگونه تلخ ميگريم |
| که اينک | |
| زايش ِ من |
از پس ِ دردی چهلساله
در نگراني ِ اين نيمروز ِ تفته
در دامان ِ تو که اطمينان است و پذيرش است
که نوازش است و بخشش است. ــ
در نگراني ِ اين نيمروز ِ تفته
در دامان ِ تو که اطمينان است و پذيرش است
که نوازش است و بخشش است. ــ
در نگراني ِ اين لحظهی ياءس،
که سايهها دراز ميشوند
که سايهها دراز ميشوند
| و شب با قدمهای کوتاه | |
| دره را ميانبارد. |
ای کاش که دست ِ تو پذيرش نبود
| نوازش نبود و | |
| بخشش نبود |
| که اين | ||
| همه | ||
| پيروزی حسرت است، | ||
بازآمدن ِ همه بيناييهاست
| به هنگامي که | |
| آفتاب |
| سفر را | ||
| جاودانه | ||
| بار بسته است | ||
| و ديری نخواهد گذشت | |||
| که چشمانداز | |||
| خاطرهيي خواهد شد | |||
| و حسرتي | |||
و دريغي.
| که در اين قفس جانوری هست | |
| از نوازش ِ دستانات برانگيخته، |
که از حرکت ِ آرام ِ اين سياهجامه مسافر
به خشمي حيواني ميخروشد.
به خشمي حيواني ميخروشد.
با خشم و جدل زيستم.
و به هنگامي که قاضيان
اثبات ِ آن را که در عدالت ِ ايشان شايبهی اشتباه نيست
انسانيت را محکوم ميکردند
و اميران
و به هنگامي که قاضيان
اثبات ِ آن را که در عدالت ِ ايشان شايبهی اشتباه نيست
انسانيت را محکوم ميکردند
و اميران
| نمايش ِ قدرت را | |
| شمشير بر گردن ِ محکوم ميزدند، |
| محتضر را | |
| سر بر زانوی خويش نهادم. |
| و به هنگامي که همگنان ِ من | |||
| عشق را | |||
| در رويای زيستن | |||
| اصرار ميکردند | |||
من ايستاده بودم
| تا زمان | ||
| لنگلنگان | ||
| از برابرم بگذرد، | ||
| و اکنون | |
| در آستانهی ظلمت |
زمان بهريشخند ايستاده است
تا مناش از برابر بگذرم
تا مناش از برابر بگذرم
| و در سياهي فروشوم | |
| به دريغ و حسرت چشم بر قفا دوخته |
آنجا که تو ايستادهای.
۵
من درد بودهام همه
من درد بودهام.
من درد بودهام.
| گفتي پوستوارهيي | |
| استوار به دردی، |
چونان طبل
خالي و فريادگر
خالي و فريادگر
| [درون ِ مرا | |
| که خراشيد |
تام
| تام از درد | |
| بينبارد؟] |
| و هر اندامام از شکنجهی فسفرين ِ درد | |
| مشخص بود. |
در تمامت ِ بيداری ِ خويش
| هر نماد و نمود را | ||
| با احساس ِ عميق ِ درد | ||
| دريافتم. | ||
عشق آمد و دردم از جان گريخت
خود در آن دَم که به خواب ميرفتم.
آغاز از پايان آغاز شد.
خود در آن دَم که به خواب ميرفتم.
آغاز از پايان آغاز شد.
تقدير ِ من است اين همه، يا سرنوشت ِ توست
يا لعنتيست جاودانه؟
که اين فروکش ِ درد
خود انگيزهی دردی ديگر بود;
که هنگامي به آزادی ِ عشق اعتراف ميکردی
که جنازهی محبوس را
از زندان ميبردند.
يا لعنتيست جاودانه؟
که اين فروکش ِ درد
خود انگيزهی دردی ديگر بود;
که هنگامي به آزادی ِ عشق اعتراف ميکردی
که جنازهی محبوس را
از زندان ميبردند.
نگاه کن، ای!
| نگاه کن | |
| که چهگونه |
فرياد ِ خشم ِ من از نگاهام شعله ميکشد
| چنان که پنداری | |
| تنديسي عظيم |
| با ريههای پولادين ِ خويش | |
| نفس ميکشد. |
از کجا آمدهای
| ای که ميبايد | ||
| اکنونات را | ||
| اينچنين | ||
| به دردی تاريک کننده | |
| غرقه کني! ــ |
از کجا آمدهای؟
و ملال در من جمع ميآيد
و کينهيي دَمافزون
به شمار ِ حلقههای زنجيرم،
و کينهيي دَمافزون
به شمار ِ حلقههای زنجيرم،
| چون آبها | ||
| راکد و تيره | ||
| که در ماندابي. | ||
۶
| نفس ِ خشمآگين ِ مرا | ||
| تُند و بريده | ||
| در آغوش ميفشاری | ||
و من احساس ميکنم که رها ميشوم
و عشق
مرگ ِ رهاييبخش ِ مرا
و عشق
مرگ ِ رهاييبخش ِ مرا
| از تمامي ِ تلخيها | |
| ميآکند. |
بهشت ِ من جنگل ِ شوکرانهاست
و شهادت ِ مرا پاياني نيست.
و شهادت ِ مرا پاياني نيست.
تيرماه ۱۳۴۷
احمد شاملو




