
یک ستون کتاب؛ شمارهی سوم
پیشنهاد چهار کتاب
زندگی به روایت شیرین کریمی
نخستین داستان شیرین را در «عروسک سخنگو» بخوانید.
همایون شجریان
به به... چه عکسهایی!
خدای نکرده ادبیات میخوانید؟
نمیدانستم ادبیات خواندن در دانشگاه همچین عواقبی را به دنبال دارد!
«مرگ بازی» منتشر میشود
مبارک باشه آقای ناتور
یک ستون کتاب؛شمارهی دو
شمارهی دوم ستون ِ مردنی ِ من!
جهان در تسخیر «برند»هاست
یادداشت خوبی از حمیدرضا ابک

[قصههای عامهپسند]
[سوشیانت هزارم]
[دوماهنامهی حدیثزندگی]
[شیرین کریمی]
[مصطفی قوانلوقاجار]
[ناتور]
[صفحهی سیزده]
[جلال سمیعی]
[زیتون]
[بلوط]
[سرزمین رویایی]
[علی مصلح]
[شیما زارعی]
[تجربههای آزاد]
[حامد حبیبی]
[سیدرضا شکراللهی]
[محمد آقازاده]
[میترا خلعتبری]
آونگ خاطرههای ما
رضا ساکی
علی خردپیر
ليلي نيكونظر
سحر طلوعي
علیرضا شیرازی
الهام طهماسبی
حمیدرضا علاقهبند
زننوشت
علی مهتدی
آرش عاشورینیا
حمیدرضا نصیری
میلاد اکبرنژاد
سعید کمالیدهقان
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
رضا ولیزاده
عباس حبیبی
كافه تيتر
عباس معروفی
سینا سعیدی
علی زادمهر

« در راستای زدن مشت محکم بر... | صفحهی اصلی | درد دل اردیبهشتانه + پینوشت »
لطفاً دزدگیرهایتان را خاموش کنید
روزی که یوسف علیخانی این یادداشت را نوشت، بر خلاف نظر بعضی دوستانم که میگفتند ماجرا را با ایمیل حل نکن و تو هم در وبلاگت بنویس، به آقای علیخانی ایمیل زدم و توضیح دادم که ماجرای عکسهای صفحهی ادبیات اعتماد (روز ۲۸ فروردین) هیچ ارتباطی با من ندارد. مشکل اصلی اینجاست که بنده با سابقهی سه سال و نیم کار خبری میدانم که روزنامهنگار پارهوقت لزوماً صفحهبند نیست و میدانم که نود درصد مواقع روزنامهنگارانی مثل من، تنها مطلب را برای مسئول صفحه میفرستند؛ نه کار دیگر. اما آقای علیخانی با سابقهی نزدیک به یک دهه حضور مطبوعاتی انگار این مساله را نمیدانند یا شاید برای هر مطلبی که داشتهاند، رفتهاند صفحهبندی و انتخاب عکس و این برنامهها که فکر کردند مسئولیت عکسهای آن صفحه هم با من است! به هر حال، من به ایشان ایمیل زدم و توضیح دادم که کار من تنها تهیهی گزارش بود اما انگار نه انگار! حالا هم ماجرا برای من اهمیتی ندارد، اما فقط برای اینکه خوانندگان عزیز دچار شبهه نشوند و مثل ایشان فکر نکنند بنده دزدی هستم که حالا گیر افتادم؛ متن جفت ایمیلهای رد و بدل شده را میگذارم. قضاوت به عهدهی خوانندگان فهیم. امیدوارم از استدلال ایشان برای تبرئه نکردن من از گناه رعایت نکردن حق کپیرایت چند عکس ِ دیجیتالی شما هم لذت ببرید!
Wed, Apr 16, 2008 at 4:21 PM
آقای یوسف علیخانی
سلام
با خواندن تادانه ناگزیر شدم این چند خط را برایتان بنویسم. همکاری من با اعتماد به صورت پارهوقت است و فکر میکنم و انتظار داشتم شما که چندین سال است در مطبوعات حضور دارید، بدانید که روزنامهنگار پارهوقت مسئول صفحهبندی نیست در نتیجه بنده جز تهیهی گزارش کار دیگری مثل صفحهبندی و انتخاب عکس و ... نکردهام و مسئولیت محتوای ِ غیر نوشتاری آن صفحه با من نیست. الان هم با این توضیح من، اصلاح نشدن یادداشت شما در تادانه به نظر غیراخلاقی میآید.
مریم مهتدی
و جواب ایشان:
Wed, Apr 16, 2008 at 11:02 PM






نظرها
با سلام
به اطلاع دوستان علاقمند به داستان نویسی می رساند کارگاه داستان نویسی خلاق وانکا برای دوره جدید هنرجو می پذیرد. علاقمندان برای هماهنگی های لازم به وبلاگ زیر مراجعه فرمایند.
با تشکر
www.dastannevisy.blogfa.com
کارگاه داستان نویسی خلاق وانکا | April 17, 2008 10:45 PM
ببري مال مسلمان و چو مالت ببرند
بانگ و فرياد برآري كه مسلماني نيست
الغرض! همين!
برفك | April 18, 2008 1:22 AM
متاسفانه آقای علیخانی همیشه در پی شهرت است . برای مجموعه داستان صد صفحه ای اش تمام ایران و تمام روزنامه ها و خبرگزاریها ی دولتی و غیردولتی و وبلا گ ها را بسیج کرد. خوب است یک نویسنده این همه برای کارش تبلیغ کند ولی اولا جواب لطف دیگران را بدهد و خودش هم دریاره کارهای شان چیزی بنویسد. یعنی موضوع یک طرفه نباشد. ثانیا کار تبلیغ را به نیش زدن به یک خبرنگار جوان و فعال که کم و بیش برای خودش محبوبتی کسب کرده نکشاند. حالا دو تا عکس هم از شما برداشته ، دنیا به آخر می رسد؟ بد نیست یک کم بلند نظر باشیم . از خانم مهتدی خواهش می کنم تمام حرف هایم را بیاورد چون خدا شاهد است که من تا امروز او را ندیده ام و شاهد تر است که آقای علیخانی را هم دوست دارم .
:: مریم: مشکل همچنان اینجاست که آن عکسها را من بر نداشتم که بخواهم حالا تاواناش را پس بدهم. از دیروز هم دارم خدا را شکر میکنم که عکاس آن عکسهای زیبای بالای صفحه ایشان نبودند، وگرنه تا به حال با جرثقیل من را دار زده بودند لابد! خوب است والله!
محسن جلالی | April 18, 2008 2:09 AM
سلام برای در راستای ... مریم جان خیلی سوالهای خوبی مطرح کردی مخصوصن اونجا که یاد همگی ما می آوری اینجا ایران جامعه محدود و بیمار ما است... نمی دانم اصلن منظورت را درست فهمیدم یا نه اما فکر کنم اگر در جامعه ای جز ایران و نظایرش زندگی می کردیم هرگز حرفهایمان این نبود بحثهایمان سر حاضر به بحث بودن یا نبودن نبود. اما اینجا شاید برای روشن شدن خیلی مسایل بهتر باشه کمی فقط کمی از خانواده ها تابو شکنی ها شروع بشه بحث س.ک.س بحث بی ادبی نیست گرچه می دونم کاری است شخصی اما اینجا با توجه به محدودیتها تبدیل به امور ممنوعه شده و در نهایت کار به پرده دری کشیده...
سحر | April 18, 2008 12:49 PM
اینجا دیوار تو از همه کوتاه تر بود.
محسن | April 18, 2008 3:17 PM
سلام
ممنون از معرفی دوره داستان نویسی
واقعا احتیاج داشتم.
نرگس | April 18, 2008 4:32 PM
گاهي وقت ها فکر مي کنم که اگر چیزي به اسم وبلاگ نبود یوسف علیخاني بیچاره الان داشت کجا چه کار مي کرد!!
این ادم کي مي خواهد یاد بگيرد که اصول حرفه اي و اخلاق و خصوصا راستگويي را یاد بگیرد!
از واکنش او واقعا متاسفم.
صدرا هاشمی | April 18, 2008 5:49 PM
اگه فضاي ادبياتي هاي مملكت اين باشد پس .واي به ديگر اقشار جامعه....
شايد دچار قضاوت باشم ، اما درس گرفتن از هر رفتاري خوشايندتر است برايم از شانه خالي كردن از هر نوع تقصيري (حتي اگر به گناه ناكرده متهم باشم )
چه محتاج شهرت باشيم چه نه و چه ابزار (وبلاگ ) داشته باشيم يا نه ، آن كه كوشاتر است از درزهاي نا پيدا هم در دسترس قرار مي گيرد.
كاش به جاي دشنام هاي ادبي ، لختي هم كه شده انسان ها را با متر تلاش و كوشش شان قد و اندازه بگيريم .
----- پ.ن : من هم اگر نمي نوشتم اين را چيزي عوض نمي شد . وجدان هاي خفته را بايد هي زد ...وگرنه....واي تر بر ما ..كه سالهاست مي گوييم واي بر ما .
فرزانه | April 19, 2008 1:22 PM