ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« چند پیشنهاد فرهنگی، هنری (۲) | صفحهی اصلی | بودا نبودم »
در رثای...
برای من که «کلیدر» هنوز هم یکی از کتابهای محبوبام است، برای من که هیچوقت درک نکردم چطور کسانی میتوانند این کتاب را شروع کنند و تا جلد دهم نخوانند، برای من که با «عقیل، عقیل» زندگی کردهام و «جای خالی سلوچ» را چند بار خواندهام، شکسته شدن ِ آن حالت اسطورهای خالق این آثار با آن چشمهای نافذش بیش از اندازه دردناک بود. آنقدر آزاردهنده که برای اولینبار خوشحال شدم از نبودن شاملو و گلشیری و اسطوره «ماندن»شان.
:: پینوشت:
حساب ِ آثار، از حساب نویسندههایشان جداست. میدانم!





نظرها
"شکسته شدن" ؟؟؟ من جزو ملتی هستم که بهقول شریعتی در پاورقی زندگی میکنم. توضیح لطفاً.
:: مریم: توضیح چی دیگه؟ شما به فکر شیرینی دومی که باید بدی باش! لو میدمها!
سوشیانت | April 8, 2008 1:31 AM
نمی دانم چرا با این حکم های کلی کنار نمی آیم. با این که حساب هنرمند از آثارش جداست، به نظرم امکان ندارد هنرمند بخشی از وجودش را در اثرش نگذارد، به گمانم هنرمند بخش های پنهانی وجودش را در اثرش بازتاب می دهد، همین...
مسعود | April 8, 2008 7:06 PM
پی نوشتت رو دوست داشتم .یعنی مجبور بودم دوست داشته باشم .چون اگه غیر از این بود هیچ وقت نمی تونستم با خودم کنار بیام و اثار محمد دولت آبادی رو بخونم...
نبی بهرامی | April 9, 2008 1:47 PM
مسلمه كه حساب نويسنده از آثارش جدا نيست! تئوري مرگ مؤلف سالهاست كه در خود فرانسه منسوخ شده، و اساسن اون چيزي كه رولان بارت ميگه هم ربطي به اين مصداقهاي ما نداره. ولي خب از اونجايي كه ما هميشه يه مدت زمان طولانياي از همهي چيز جهان عقبيم، طول ميكشه تا متوجه بشيم كه بارت چي گفته و اصلا اثر نويسنده به خالقش خيلي مربوطه و گاهي عين خودشه.
يه چيز ديگه هم بگم و اون اينكه «توهم» اين آقاي دولتآبادي هم خيلي مثالزدنييه! مخصوصن وقتي دربارهي آرزوهاش مثل «نوبل» حرف ميزنه!
آخر اينكه خوشحالم يكي از اسطورههات شكسته شد. شكسته شدن اسطورهها، اولين گام براي شناخت اونها و استفادهي از اونهاست. اميدورام روزي همهمون اسطورههامون رو خيلي خوب بشناسيم!
:: مریم: منظورم از اون پینوشت این بود که اتفاقی که برایم افتاد، باعث نشده که از ارزش کتابهایی که اسم بردم توی ذهنم کم بشه. یعنی شکسته شدن تصویر اسطورهای، دلیل نشده که نسبت به کتابها هم موضع بگیرم!
مصطفا | April 9, 2008 2:41 PM
چشماتو که ببندی دنیا ناپدید نمی شه می شه؟
Anonymous | April 9, 2008 6:56 PM
falasefeye mahalleye jabri migand ke moallef zende ast vali dar ertebat ba digaran
Anonymous | April 11, 2008 2:29 PM
اسطوره وجود ندارد
قصه آرزوهای ماست : قهرمان ، ناجی ...
مخاطب غایب | April 13, 2008 3:03 PM