
محسن رسولاف درگذشت
این بشر پر از استعداد و خلاقیت بود. حیف...حیف...حیف
و بالاخره؛ همایون شجریان
ای جان! چقدر این عکس دلنشین ِ آخه!
زن فردا؛ تلاش برای آیندهای بهتر
وبلاگ زن برادر عزیزم
یک ستون کتاب؛ شمارهی هفتم
کتاب ضیا موحد را از دست ندهید
مشق آفتاب را دیدهاید؟
دعوت عمومی مینا اکبری
مصائب پاگرد به روایت ناتور
مرور پدرام رضاییزاده بر رمان پاگرد، نوشتهی محمدحسن شهسواری
سایت رسمی آکسفورد، رسماً کاغذپاره را تکذیب کرد
آنقدر از دیدن این خبر رسمی بر روی وبسایت آکسفورد هیجانزدهام که حد ندارد. رونوشت به مستر کاغذپاره!

[بلوط]
[علی مصلح]
[سرزمین رویایی]
[ناتور]
[جلال سمیعی]
[قصههای عامهپسند]
[محمد آقازاده]
[تجربههای آزاد]
[حمیدرضا علاقهبند]
[فرهاد جعفری]
[رضا ساکی]
شیما زارعی
حامد حبیبی
صفحهی سیزده
سعید کمالیدهقان
سوشیانت هزارم
مصطفی قوانلوقاجار
علیرضا شیرازی
الهام طهماسبی
آونگ خاطرههای ما
ليلي نيكونظر
سیامک قاسمی
زیتون
سحر طلوعي
دوماهنامهی حدیثزندگی
علی خردپیر
سینا سعیدی
سیدرضا شکراللهی
زننوشت
شیرین کریمی
آرش عاشورینیا
میترا خلعتبری
حمیدرضا نصیری
عباس معروفی
علی مهتدی
رضا ولیزاده
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی
كافه تيتر
علی زادمهر

« چند پیشنهاد فرهنگی، هنری (۲) | صفحهی اصلی | بودا نبودم »
در رثای...
برای من که «کلیدر» هنوز هم یکی از کتابهای محبوبام است، برای من که هیچوقت درک نکردم چطور کسانی میتوانند این کتاب را شروع کنند و تا جلد دهم نخوانند، برای من که با «عقیل، عقیل» زندگی کردهام و «جای خالی سلوچ» را چند بار خواندهام، شکسته شدن ِ آن حالت اسطورهای خالق این آثار با آن چشمهای نافذش بیش از اندازه دردناک بود. آنقدر آزاردهنده که برای اولینبار خوشحال شدم از نبودن شاملو و گلشیری و اسطوره «ماندن»شان.
:: پینوشت:
حساب ِ آثار، از حساب نویسندههایشان جداست. میدانم!







نظرها
"شکسته شدن" ؟؟؟ من جزو ملتی هستم که بهقول شریعتی در پاورقی زندگی میکنم. توضیح لطفاً.
:: مریم: توضیح چی دیگه؟ شما به فکر شیرینی دومی که باید بدی باش! لو میدمها!
سوشیانت | April 8, 2008 1:31 AM
نمی دانم چرا با این حکم های کلی کنار نمی آیم. با این که حساب هنرمند از آثارش جداست، به نظرم امکان ندارد هنرمند بخشی از وجودش را در اثرش نگذارد، به گمانم هنرمند بخش های پنهانی وجودش را در اثرش بازتاب می دهد، همین...
مسعود | April 8, 2008 7:06 PM
پی نوشتت رو دوست داشتم .یعنی مجبور بودم دوست داشته باشم .چون اگه غیر از این بود هیچ وقت نمی تونستم با خودم کنار بیام و اثار محمد دولت آبادی رو بخونم...
نبی بهرامی | April 9, 2008 1:47 PM
مسلمه كه حساب نويسنده از آثارش جدا نيست! تئوري مرگ مؤلف سالهاست كه در خود فرانسه منسوخ شده، و اساسن اون چيزي كه رولان بارت ميگه هم ربطي به اين مصداقهاي ما نداره. ولي خب از اونجايي كه ما هميشه يه مدت زمان طولانياي از همهي چيز جهان عقبيم، طول ميكشه تا متوجه بشيم كه بارت چي گفته و اصلا اثر نويسنده به خالقش خيلي مربوطه و گاهي عين خودشه.
يه چيز ديگه هم بگم و اون اينكه «توهم» اين آقاي دولتآبادي هم خيلي مثالزدنييه! مخصوصن وقتي دربارهي آرزوهاش مثل «نوبل» حرف ميزنه!
آخر اينكه خوشحالم يكي از اسطورههات شكسته شد. شكسته شدن اسطورهها، اولين گام براي شناخت اونها و استفادهي از اونهاست. اميدورام روزي همهمون اسطورههامون رو خيلي خوب بشناسيم!
:: مریم: منظورم از اون پینوشت این بود که اتفاقی که برایم افتاد، باعث نشده که از ارزش کتابهایی که اسم بردم توی ذهنم کم بشه. یعنی شکسته شدن تصویر اسطورهای، دلیل نشده که نسبت به کتابها هم موضع بگیرم!
مصطفا | April 9, 2008 2:41 PM
چشماتو که ببندی دنیا ناپدید نمی شه می شه؟
Anonymous | April 9, 2008 6:56 PM
falasefeye mahalleye jabri migand ke moallef zende ast vali dar ertebat ba digaran
Anonymous | April 11, 2008 2:29 PM
اسطوره وجود ندارد
قصه آرزوهای ماست : قهرمان ، ناجی ...
مخاطب غایب | April 13, 2008 3:03 PM