دوشنبه ۴ آذر ۱۳۸۷
ویروس «توسط» در رسانهها!
در کتاب آموزندهی «جامعهشناسی خودمانی»، فصلی هست به نام «همهچیز دانی ما ایرانیها» که حسن نراقی در آن با مایههایی از طنز، رفتار اغلب ایرانیها در مواجهه با چیزی را که نمیدانند، تحلیل کرده است. اگر به فرض هر یک از ما یک استثنا باشیم، حتماً در دور و بر خودمان، میان همکاران، دوستان، افراد فامیل و دیگران، کسانی را دیدهایم که در مقابل چیزی که نمیدانند مقاومت میکنند و معتقدند «آن چه من میگویم...

«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد
بررسی مجموعهداستان «پرترهی مرد ناتمام»، امیرحسین یزدانبد
یکشنبه، ۱۶ اسفند، ساعت ۴، فرهنگسرای شفق
اعلام نامزدهای نهایی جایزه «مهرگان»، دورهی دهم
مجموعهداستانها و رمانهای ۸۶ و ۸۷
مروری بر «آفتابپرست نازنین» محمدرضا کاتب
نقد شاهرخ گیوا


« شروع سال ۸۷ با بغضی سنگین | صفحهی اصلی | چند پیشنهاد فرهنگی، هنری (۲) »
سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
روزنوشت نوروزانه
راستاش را بخواهید، مطلب برای نوشتن دارم. از فیلم تازهی کمال تبریزی و اقتباس ادبیاش گرفته تا دایرهی زنگی ِ پریسا بختآور. کلی هم کتاب ِ تازه خواندهام و گرفتهام که جان میدهد برای معرفی. یک عالمه هم پیشنهاد فرهنگی دارم برای روزهای تعطیل. اما واقعیت این است که دل و دماغی برای نوشتن ندارم. نمیدانم این نا امیدی نسبت به همهچیز چرا از همان لحظهی تحویل سال بیخ گلویم را گرفته است. هیچ امیدی به اتفاقات خوب در سال جدید ندارم. امید که هیچ، ذهنام حالت آمادهباش دارد. هر آن منتظرم اتفاق بدتری بیافتد که سورپرایزم کند. هرچند که دیگر سورپرایز شدن هم معنی خودش را از دست داده.این روزها فقط با سیدی بهشت از سهگانهی برزخ، دوزخ، بهشت زندگی کردهام. بیش از هزار بار گوشاش دادهام. تا میتوانستم وقت و بی وقت خوابیدهام. اصلاً از همین چیزهای عید بدم میآید. از علافیاش و کسالتاش. برای آدمی که زیاد هم حوصلهی معاشرتهای خانوادگی و تماشای تلویزیون و اینها را ندارد، عید و تعطیلات و مسافرت رفتن تمام آشنایان و دوستان یعنی مرگ دیگر!
فردا هم عازم یک مسافرت ناخواسته به شمال هستم. تا به حال در جادهی فیروزکوه رانندگی نکردهام. مرد هم همراهمان نیست. اعتقادات فمینیستی هم ندارم شکر خدا. برای همین از پنچر شدن و تصادف و این چیزها در جاده میترسم. یک سازی هم از ظهر کوک کردهام که یعنی من قرار است یکی از قربانیان ِ تصادفهای جادهای باشم و اینها... شاید هم شد.
تنها دلخوشیام برای رفتن به این سفر، تمام کردن ِ داستانهای نیمهتمام است. شدهاند مثل بختک. تمام این روزها از روی تخت نگاهشان میکردم که نشستهاند روی میز تحریرم و منتظرند. نشد خب. حالا میخواهم در چهار روزی که قرار است تنها در شمال باشم، تمامشان کنم. شاید حالم را بهتر کند.
از همینجا هم خدمت آقای حسن بنیعامری عرض ارادت میکنم، تا به موقعاش از کتاب «گنجشکها بهشت را میفهمند» بنویسم.
::پینوشت:
احیاناً جامعهی دکترها نمیخواهند از مهران مدیری به خاطر پنج قسمت اول ِ سریال مرد هزار چهره شکایت کنند؟ بالاخره فیلم شوکران که راه را باز کرده، دم در بد است. بفرمایید! [برای اطلاعات بیشتر در بارهی پینوشت، این مطلب را بخوانید.]





نظرها
آماده باش ذهن چه جوریه؟
یه سر به ترنج بزنید.
ترنج | March 25, 2008 1:47 AM
کاش راهی بود تا حالت را بپرسم. نگرانم کردی دختر جان
کتایون | March 25, 2008 11:56 PM
غر نمی زنم اما انگار همه چیز معنای خودش را از دست داده، همه چیز...
مسعود | March 26, 2008 12:39 PM
سال نو مبارک آبجی!
سینا سعیدی | March 26, 2008 3:27 PM
دم عیدی چقدر بی حالی! چرا آخه؟
Behzad Abdi | March 28, 2008 12:14 PM
مرده شور اين سايت لعنتيتو ببرن هر وقت اومديم توش كلي نا اميد شديم.ديگه بار اخري بود كه اومدم
اميد | March 29, 2008 9:32 PM
سال نو مبارک دوست عزیز.....امیدوارم حال و روزت از اینی که نوشتی بهتر باشه و امسال برای هممون سالی بهتر از سال قبل باشه هر چند که بعید میدونم....به هر حال زندگی میگذره تدی جان
arya | March 31, 2008 5:36 AM
بفرمایید سنجد!
پدرام | March 31, 2008 12:34 PM