
نوای موسیقی تجربی
گفتوگو با گروه موسیقی دنگ شو
از ترجمه تا تئاتر روحوضی
یک ستون کتاب، شمارهی هشتم
هفتان عضو تازه میپذیرد
هرکی آیدی میخواد بجنبه!
محسن رسولاف درگذشت
این بشر پر از استعداد و خلاقیت بود. حیف...حیف...حیف
و بالاخره؛ همایون شجریان
ای جان! چقدر این عکس دلنشین ِ آخه!
زن فردا؛ تلاش برای آیندهای بهتر
وبلاگ زن برادر عزیزم
یک ستون کتاب؛ شمارهی هفتم
کتاب ضیا موحد را از دست ندهید

[سینا سعیدی]
[سیدرضا شکراللهی]
[شیما زارعی]
[نيما اكبرپور]
[ناتور]
[علی خردپیر]
[حمیدرضا نصیری]
[قصههای عامهپسند]
[ليلي نيكونظر]
[تجربههای آزاد]
[سوشیانت هزارم]
[سعید کمالیدهقان]
[علی مصلح]
[حمیدرضا علاقهبند]
[جلال سمیعی]
[محمد آقازاده]
رضا ساکی
فرهاد جعفری
شیرین کریمی
زیتون
سحر طلوعي
میترا خلعتبری
مصطفی قوانلوقاجار
دوماهنامهی حدیثزندگی
سرزمین رویایی
رضا ولیزاده
آونگ خاطرههای ما
حامد حبیبی
علیرضا شیرازی
زننوشت
صفحهی سیزده
الهام طهماسبی
سیامک قاسمی
آرش عاشورینیا
عباس معروفی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی
كافه تيتر
علی زادمهر

« تمام کتابهای ناتمام من | صفحهی اصلی | چند پیشنهاد فرهنگی، هنری (۱) »
دربارهی «به همین سادگی» و «آواز گنجشکها»
یادداشتهای روزانهی آقای شهسواری در کارگزاران باعث شد امروز با وجود مریضی و ضعف سرماخوردگی خودم را برسانم به سینمای مطبوعات برای دیدن فیلم «به همین سادگی» ِ رضا میرکریمی. سال گذشته بعد از دیدن فیلم «پاداش سکوت» مازیار میری در جشنواره، پشت دستم را داغ کرده بودم که دیگر هیچ فیلم ایرانی را که در آن ادبیات ِ داستانی به هر شکلی حضور دارد، نبینم. امسال اما چوب حماقت خودم را خوردم. فکر کردم آن حضور ادبیات داستانی زنانه در فیلم میرکریمی لابد چیز خوبیست و با اقتباس فرق میکند. تمام طول راه از خانه تا سینما صحرا هم با خودم میگفتم موقع تماشای فیلمهای اقتباسی دایم باید حرص عدم وفاداری به داستان اصلی را بخوری اما تاثیرگذاری ادبیات داستانی در یک فیلم چیز دیگریست و لذت دارد و فلان و بهمان. خب حماقت است دیگر! بگذریم... امروز دو فیلم اول و آخرم را در سینما دیدم: «به همین سادگی» و «آواز گنجشکها»...
«به همین سادگی» اصلاً فیلم خوبی برای مخاطبان جدی ادبیات داستانی نیست. خصوصاً آنهایی که داستانهای نویسندگان زن را در چند سال اخیر دنبال کردهاند و آنهایی که «چراغها را من خاموش میکنم» کتاب دعایشان است! (بلا دور) برای من که مثل خوره افتادهام روی ادبیات داستانی ایران، داستان ِ به همین سادگی در حد بختک بود. اعتراف میکنم که تقریباً هیچ صحنهای از فیلم برایم جذابیت و تازگی نداشت. داستان خطی ِ افسردگی و خستگی زن خانهدار که دلش یک چیز تازه میخواهد، به منشی شوهرش حساس است، غذایش میسوزد، دفترچهی شعری برای خودش دارد و ... دیگر چه کششی میتواند در مخاطب ایجاد بکند؟ خیلی دلم میخواست به جای یک کتابخوان، فقط یک مخاطب جدی سینما بودم تا میفهمیدم آنها که اینگونه داستانها برایشان تکراری نشده، چه حسی نسبت به فیلم داشتند! البته سوای این موضوع، بازی بازیگران در این فیلم خوب بود. یعنی آنقدر خوب بود که مخاطب خستهی داستانهای بیاتفاق را نود دقیقه روی صندلی بنشاند. اما بگذارید در این قسمت، فقط غرهایم را بزنم.
نمیدانم چرا در فیلمهای ما جا افتاده که زنهای خانهدار ِ خرافاتی ِ اغلب پایین شهری، باید همیشه کثیف و شلخته باشند. به نظرم این تفکر آنقدر کلیشهای جا افتاده که فیلمساز وقتی میخواهد زنی از طبقهی متوسط جامعه را نشان بدهد که باورهایش عوامانه است، باید حتماً شش کیلو ابرو برایش بگذارد و حتماً چند تا «اوا خاک بر سرم» در دیالوگهایش باشد و ... فکر کنید این مساله اینقدر در ذهن فیلمساز رخنه کرده که فراموش میکند هیچ مادر عروسی، شب قبل از عروسی دخترش که در خانه برپا میشود اینقدر شلخته و کثیف و صورتاش پر از مو نیست! البته شاید مشکل از ذهن ایرادگیر من باشد، اما به نظرم فیلمساز وقتی میخواهد از زندگی طبقهی اجتماعی غیر از خودش فیلم بسازد، برای باورپذیری بودن فیلم باید بیشتر از کلیات، به جزئیات زندگی این طبقه دقت کند و آنها را بهکار ببرد.
دیالوگ طلایی ِ فلسفی حرص درآور:
زنِ خانهدار شاعر ِ افسرده به همسایهی سابق و طلاقگرفتهاش: آدمی که جایی نداره بره، کفشهاش هم هیچوقت خراب نمیشه.
لذت نبردنام از فیلم رضا میرکریمی انگیزهای شد برای ماندن و تماشای فیلم «آواز گنجشکها» ی مجید مجیدی.
«آواز گنجشکها» فیلمیست که مجید مجیدی آن را ساخته. نخندید! منظورم دقیقاً این است که اگر به یک نابلد و تازه وارد هم این فیلم را نشان بدهید شاید به راحتی بگوید کارگردان فیلم کیست. نمیدانم به کار بردن ِ اصطلاح ِ «سینمای جشنوارهای» اصلاً درست است یا نه، اما فیلم مجیدی پر از صحنههای جشنواره پسند است. هرچند که با خیلی چیزهای فیلم مشکل داشتم، اما در کل از دیدن فیلم لذت بردم. بهنظرم فیلم تازهی مجیدی که چاشنی طنزش هم خوب و دلنشین بود، در اکران عمومی با استقبال خوبی روبرو بشود. طبیعت در «آواز گنجشکها» به معنای دقیق کلمه روح آدم را قلقلک میدهد. هرچند که نیما میگفت مناظر مال کردان کرج و من میگفتم مال اطراف ساوه است، اما هلیشاتها، شترمرغها و دشتهای سبز و زرد خیلی حس خوبی به من ِ تماشاگر منتقل کرد. به نظرم بازیهای بسیار خوبی هم داشت. خصوصاً نقش اول ِ فیلم که بازیاش حسابی چسبید. در یک تعریف کلی میتوانم بگویم «آواز گنجشکها» فیلم خوشساختیست. اما یک مشکلی در این فیلمهای به اصطلاح معناگرا وجود دارد که انگار دیگر تاثیر خاصی روی مخاطب نمیگذارند. از آن جهت که بعضی مفاهیم، پیامها و نمادها را آنقدر در هرچیزی کردهاند در چشممان که دیگر هیچ حسی نسبت به آنها نداریم. از گیر کردنِ گنجشک در خانه و کوبیده شدناش به در و دیوار و باز کردن ِ پنجره و آزاد کردن ِ پرنده گرفته تا مفاهیمی مثل نان حلال خوردن و شریف بودن و با شرافت زندگی کردن. و این یعنی وقتی شخصیت اصلی داستان بلافاصله در مقابل کار خوباش، با دست دیگرش از خدا پاداش میگیرد، حال تماشاگری مثل من گرفته بشود که: «بابا بس کنید این چیزای تکراری رو!».
در کل فکر میکنم طرفداران ِ سینمای مجید مجیدی از دیدن «آواز گنجشکها» به اندازهی کافی لذت ببرند.
سکانس طلایی: هرچه هم بگویید لوس و افهای بود، لحظهای که دبهی بزرگ ِ بیش از صدتا ماهی قرمز وسط پیادهرو ولو شد، از دیدن آنهمه ماهی قرمز در حال مرگ تا چند ثانیه پلک نزدم.
ساعت یازده از سینمای مطبوعات آمدم بیرون. تناقص احساساتم موقع تماشای فیلم «به همین سادگی» و «آواز گنجشکها» باعث شد ترجیح بدهم به جای فکر کردن به سینما و فیلم و این چیزها تا رسیدن به خانه زیر لب آهنگ پرمحتوا و جذاب ِ اندی را زمزمه کنم:عزیز دلم، وای وای...







نظرها
خيلي بيانصافي كردي درباره «به همين سادگي» و البته «چراغها را ...» كه اتفاقاً حقش هست كه كتاب دعا باشه ...
اميرحسين | February 9, 2008 8:00 PM
حقیقتا به همین سادگی ...
داستانک | February 9, 2008 10:20 PM
طاهره اسیر روزمرگی بود. به نظرم به قول شما اون 6کیلو ابرو لازمه همچین شخصیتی بود، چیز زائدیم نبود و تو فیلم بهش اشاره شد، و همینطور کجای طاهره شلخته بود؟
:: مریم: خب مشکل اینجاس که اصلا منظور من طاهره نبود! شما متن رو با دقت بخون. گفتم مادر عروس. یعنی همسایهی طبقهی بالایی طاهره. یعنی همون بهجت خانوم! (حتا این اسم هم روی اعصابم بود!)
سیدرضا | February 10, 2008 1:39 AM
تو سينماي مطبوعات ديدمت
لينكيدمت
رضا | February 11, 2008 6:02 PM
سلام.خوبی؟
من دنبال آهنگ زیبا و روح نواز این فیلم میگردم....اگه شما یا یکی از دوستان بتونین کمکم کنید ممنون میشم
زهره | April 26, 2008 10:51 PM
همون بهتر که فیلم نبینی
غفوری | May 28, 2008 11:13 PM