
نوای موسیقی تجربی
گفتوگو با گروه موسیقی دنگ شو
از ترجمه تا تئاتر روحوضی
یک ستون کتاب، شمارهی هشتم
هفتان عضو تازه میپذیرد
هرکی آیدی میخواد بجنبه!
محسن رسولاف درگذشت
این بشر پر از استعداد و خلاقیت بود. حیف...حیف...حیف
و بالاخره؛ همایون شجریان
ای جان! چقدر این عکس دلنشین ِ آخه!
زن فردا؛ تلاش برای آیندهای بهتر
وبلاگ زن برادر عزیزم
یک ستون کتاب؛ شمارهی هفتم
کتاب ضیا موحد را از دست ندهید

[سیدرضا شکراللهی]
[شیما زارعی]
[نيما اكبرپور]
[ناتور]
[علی خردپیر]
[حمیدرضا نصیری]
[قصههای عامهپسند]
[ليلي نيكونظر]
[تجربههای آزاد]
[سوشیانت هزارم]
[سعید کمالیدهقان]
[علی مصلح]
[حمیدرضا علاقهبند]
[جلال سمیعی]
[محمد آقازاده]
رضا ساکی
فرهاد جعفری
بلوط
شیرین کریمی
زیتون
سحر طلوعي
میترا خلعتبری
مصطفی قوانلوقاجار
دوماهنامهی حدیثزندگی
سرزمین رویایی
رضا ولیزاده
آونگ خاطرههای ما
حامد حبیبی
علیرضا شیرازی
زننوشت
صفحهی سیزده
الهام طهماسبی
سیامک قاسمی
آرش عاشورینیا
عباس معروفی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی
كافه تيتر
علی زادمهر

« پشت شیشه برف میبارد... | صفحهی اصلی | سرانجام ِ شهلا؛ چوبهی دار »
فوبیایی به اسم ناظم مدرسه
بچههای هر نسلی، در زمان نوجوانیشان مصیبتهایی کشیدهاند که اثر آنها شاید تا آخر عمر با آنها بماند. مدتهاست که به مشکلاتی که در نوجوانی داشتم فکر میکنم. به این فکر میکنم که رفتارهای غلط مسئولان مدرسه چقدر در روحیهی الانم تاثیر گذاشته است. اینکه الان از خیلی چیزها هنوز میترسم یا باور خیلی مسائل برایم سخت است. نمیدانم نوشتن از آنها چه دردی را دوا میکند. اما نوشتن این حسهای بد و شریک شدن ِ آنها با آدمها شاید کمی از آزاردهندگیشان کم کند. این یک بازی نیست... کسی را دعوت نمیکنم به نوشتن و ادامه دادن. اما اگر کسی، مشابه این تجربیات آزاردهنده را داشت، بنویسد. شاید اگر همهمان اینها را بگذاریم وسط سفره، کمی آن درد پشت ذهنمان بهتر شود.
:: زمانی که من مدرسه میرفتم، خواندن روزنامه و بردناش به مدرسه جرم بود. ناظم مدرسه میتوانست به راحتی دانشآموز را به خاطر روزنامهی ورزشی اخراج کند. یادم است یکبار به خاطر بردن روزنامهی تلاش به مدرسه تا مرز اخراج شدن رفتم. اما این در مقابل اتفاقات دیگری که برایم افتاد، هیچ بود.
یادم میآید یکروز ناظممان، دم در مدرسه مثل شمر ایستاده بود. من هم از همهجا بیخبر وارد شدم. از جلویش که رد شدم پشت گردنم را مثل یک گربه گرفت و گفت: مهتدی! برو دفتر تا بیام به حسابت برسم! شوکه شده بودم. وقتی آمد که به حسابم برسد، جرمم انداختن کوله با دوتا بند بود! فکرش را بکنید؟ ناظممان از من تعهد گرفت که دیگر کوله را با دو بند نیندازم...
:: آن زمان که گشتهای بسیج (یا همان کمیته) جلوی ماشینها را میگرفتند و روی نوارهای کاست آهنربا می کشیدند، یکروز یک نوار اندی بردم مدرسه. قرار بود بعد از تعطیلی برویم خانهی دوستم. تولدش بود. اول راهنمایی بودم. ماجرا بعد از انداختن کولهی دو بنده بود. یادم است که پدرم یک کیف دستی مردانه بهم داده بود که رمز هم داشت. میگفت سری را که درد نمیکند دستمال نبند. من هم با کیف مردانه میرفتم مدرسه تا بار دیگر تعهد ندهم و دردسر درست نشود. نوار اندی را گذاشته بودم توی زیپ وسط کیف و درش را هم بسته بودم و رمز را هم عوض کردم. هنوز هم نمیدانم چطور شد که زنگ تفریح دوم ناظم مدرسه آمد از وسط حیاط پیدایم کرد و یکراست مرا برد سر کیفم و گفت بازش کنم! سه روز اخراج شدم و تولد ِ آن روز زهرم شد.
:: برایمان مبصر نماز گذاشته بودند. مبصرها موظف بودند که سر صفهای نماز از روی لیست کلاسها حاضر غایب کنند. هیچ دانشآموزی حتا با عذر موجه و شرعی حق غیبت از نماز را نداشت. خدا میداند چند نفر بدون وضو و الکی در آن صفها مینشستند و نماز بقیه را هم باطل میکردند فقط برای اینکه غیبت نخورند. کار ِ زوری به مذاقم خوش نمیآمد. برای همین یکروز از صف اجباری نماز جماعت فرار کردم و در یکی از دستشوییهای مدرسه قایم شدم. ناظم پیدایم کرد و جریمهام این بود که روز بعدش سر صف صبحگاهی من را به تمام دانشآموزان مدرسه معرفی کند.
:: بازی ایران و استرالیا بود. عشق فوتبال آن زمان تقریباً خفهام کرده بود. رادیوی جیبی پدرم را کش رفته بودم. آن روز هم به هیچکس نگفتم که رادیو همراهم هست. فقط داشتم سر کلاس با صدایی که به زور میشنیدم، بازی را گوش میکردم. این را هم هنوز نمیدانم چطور فهمیدند که یکراست آمدند سراغ من و با رادیو بردنم دفتر. ساعتها گریه کردم تا رادیوی پدرم را پس گرفتم.
:: همان سالها هم، عادت داشتم با بزرگتر از خودم دوست باشم. آبم با همکلاسیهای خودم توی یک جوب نمیرفت. همان روزها بود که به مادرم زنگ زدند که دختر شما را خطر تهدید میکند! بیایید مدرسه. مادر از همهجا بیخبرم آمد. با کلی آب و تاب از مضرات دوستی با بزرگترها برایش گفتند و اینکه خلاف قانون است که دختر دوم راهنمایی با دختر سومراهنمایی دوست باشد و دختر شما زنگهای تفریح با همکلاسهای خودش نمیپرد و مدام با سومیهاست. مادرم هاج و واج مانده بود. اما خب... تا آخرین ثانیهای که در آن مدرسه بودم یکنفر همیشه مواظب بود که من با کلاس سومیها حرف نزنم!
:: داشتیم از ایران میرفتیم. روزهای آخری که قرار بود در مدرسه باشم، بچهها کلاس در تراس مدرسه جمع شدند و شروع کردیم بازی کردن. آن زمان یک بازی بود به اسم «لیدا». دو به دو روبروی هم میایستادیم، دستهای هم را میگرفتیم و شعر لیدا را میخواندیم. بعد دو نفر ِ اول صف از بین بقیه رد میشدند و میآمدند ته صف و تا آخر. هنوز ۵ دقیقه از آخرین بازی ِ بچهها با من نگذشته بود که تیم ناظم ریختند و تماممان را بردند دفتر. پروندههایمان را گذاشتند روی میز و به تمام اولیا زنگ زدند. مدرسه ریخته بود به هم. جرم همهمان هم یکی بود. بازی دست ِ جمعی و ایجاد ِ سر و صدا. هنوز گریهی ۲۸ دانشآموز دوم راهنمایی را از ترس اخراج یادم نمیرود.
:: دفتر خاطرات و دفتر عقاید داشتن که مثل آدمکشی بود. برای اینیکی، بارها و بارها توبیخ شدم و تعهد دادم. بارها مادرم آمد مدرسه و جلوی اخراج شدنم را گرفت. هنوز هم نمیدانم چرا بردن دفتر خاطرات به مدرسه گناه کبیره بود!
:: بعد از تمام این اتفاقات، یک هفته مانده بود به خروجمان از ایران که دیگر طاقت نیاوردم و با همدستی بچهها، پردهی نمازخانهی مدرسه را آتش زدم. برای ناظم کاری نداشت پیدا کردن باعث و بانی ماجرا. اما اینبار گذشتی در کار نبود. برای اینکه پروندهام را به عنوان «اخراجی» بهم ندهند، یک هفتهی تمام هر روز عصر دم در خانهی ناظممان بودیم. برق چشمهایش را وقتی عذرخواهی میکردم هنوز فراموش نکردهام!
حالا اما... بچههای مدرسهای با ابروهای برداشته میروند مدرسه. ساعتهای تفریح با موبایل اساماس بازی میکنند. دفتر خاطرات و روزنامه که دیگر عادیست. حالا دیگر خواهران دوستانم، آلبومهای خانوادگی و آلبوم عروسی فک و فامیلهایشان را میبرند مدرسه. اینها را که میبینم... فقط به آن روزهای خودم فکر میکنم و ترسهایی که خیلیهایشان هنوز به دلم مانده است...
::در این باره نوشتند:
مثل درختها عمودی مردیم / گردباد
فوبیایی به اسم کمیته / نیما اکبرپور
سرنوشتشان را بتی رقم نزد... / نازلی
مگر ما چه میخواستیم / مهرواژ
حتا اگر با کلاستر از خاطره تعریف کردنید؛ بنویسید / فربد
چه خوشیهای کوچکی از ما گرفته شد / لوا
نوستالژی میفشانیم / آقای لاغر
خاطرههای مردهام را زنده کن / بهزاد عبدی
سیبیل و ابرو و هرچه کثافت آزاد! / پرنسس







نظرها
جدیدیها که خیلی خوش به حالشون شده
zahra | January 9, 2008 3:37 PM
ای بابا مريم جون حالا باز ناظم شما خوب بوده كه! ناظم ما هر روز انگشت میكرد تو مقنعهمان كه مطمئن بشه حسابی تنگه و نمیتونيم حتی يك تارمويمان را بيرون بذاريم.
هر روز هم بعد از اينكه به زور سر صف قرآن میخوانديم و ورزش میكرديم؛ كيفهامون را میگشتند. فكر كن هر روز!
مرضيه | January 9, 2008 3:50 PM
من را یاد یکی از آشناهای خیلی نزدیکم انداختید که ناظم یک دبیرستان دخترانه بود، تقریبا با مشخصاتی شبیه ناظم شما...
مثلا بچه ها اجازه نداشتند با کفش اسپرت مدرسه بیایند، اجازه نداشتند جوراب روشن یا نازک بپوشند...
همین خانم یکبار یکی از بچه ها را بخاطر آوردن نوار یکی از خوانندگان مجاز وطنی به مدرسه تنبیه سختی کرد.
همیشه با هم جر و بحث داشتیم که آخر این همه سخت گیری برای چیست؟ و هیچ وقت جوابهای این خانم راضیم نمی کرد.
حالا پنج سالی است که خانم ناظم سابق به خارج از ایران مهاجرت کرده است، حالا دیگر تقریبا هیچ نشانی از عقاید سابقش در وجودش نیست...
مسعود | January 9, 2008 7:38 PM
خدا رو شکر ما تو نسل شما به دنیا نیومدیم، این آخری ها بچه ها توی موبایل به ناظم فیلم ... نشون میدادن (البته موبایل ممنوع هست!!!)
با معلم ها هم که جای خود دارد ...
Mohammad | January 9, 2008 9:26 PM
سلام
قسمت آخر نوشته ات رو اصلا قبول ندارم!
میدونی،من امسال اول دبیرستانم....همه ی این مواردی که گفتی،از جمله نماز،کیف دوبنده،موبایل،سی دی ،رادیو،روزنامه و مجله و دفتر خاطرات!این ها همه در مدرسه ی ما جرم است و اخراج.....
ابرو و اصلاح صورت هم همین طور!
باران | January 9, 2008 10:00 PM
مراسم تشييع پیکر مرحوم سید مهران قاسمی، ساعت 9 صبح پنجشنبه 20 دیماه از مقابل دفتر روزنامه اعتمادملی، واقع در خیابان کریمخان زند برگزار میشود.
روزنامهنگارن، نویسندگان، کسانی که مینویسند، آنقدر تنها هستند که لابد فردا، عابرانی که در سرمای خیابان کریمخان، به پیکر این دوست از رفته نگاه میکنند، از خود بپرسند:« این کیه؟ هنرمنده؟ نه گمونام»
هنر روزنامهنگاران، زنده بودن و مردنشان است در این روزهای سرد برفی. همراهی با تمام استرسهایی که دوستانمان را فرسوده و جوانمرگ میکند، شاید کمترین کاریاست که برای خودمان میکنیم. آنقدر کم نیستیم که خیابان کریمخان را پر نکنیم. بگذار فردا مردمی که دیگر نه روزنامه میخوانند، نه حوصله و علاقهای به پیگیری زنده بودن و نبودن این آدمها دارند، با خود بگویند:«ااا... پس اینها هنوز هستند!»
همراه همهء روزنامهنگاران و دوستان مرحوم مهران قاسمی، در پنجشنبهء برفی تهران، با این مترجم و روزنامهنگار وداع میکنیم.
زندگیمان که باشکوه نیست، باشد که وداع و بدرودمان باشکوه و جلال باشد؛ حتی اگر باز هم نخواهند دیگران...
تشییع پیکر یک مرد که دوست بود | January 9, 2008 10:40 PM
به نظر من همه این ها که گفتی دیگه گذشته اما یک جور امتیازه.
یعنی اونهایی که ازش محروم بودن لذت داشتنشو نمی چشند.
قدر آزادی را یک زندانی بهتر از هر کسی میدونه و به همین خاطر نسلی که این بلا ها به سرش اومده خیلی بهتر از نسل سرخوش امروزه میتونه راهنما باشه
رضا | January 10, 2008 12:02 AM
مدتها بود میخواستم همچین پستی بنویسم هی عقب افتاده بود تا شما بالاخره نوشتی
ابرو برداشتن و اصلاح کردن که دیگه خیلی عادی شده خیلی . مانتوهای چسبون ، شلوارهای تنگ ِ تا روی قوزک پا ، کفش های رنگی رنگی ، مقنعه های کوتاه و فرق ِ کله ، کیف های خوشکل ِ رنگی رنگی ..اینا خیلی عادی شده اما من دو دفعه داشتم از جلو در دبیرستان رد میشدم ، دو تا دختر دیدم(در دو تا مدرسه ی مختلف،دو جای مختلف شهر) که موهاشون هم هایت لایت کرده بودن ، خدا شاهده با فرم مدرسه بودن و با بقیه از در اومدن بیرون رفتن سوار سرویس شدن ، چشام گرد شده بود ، باورم نمیشد
اومدم خونه به مامانم گفتم(مامانم دبیر هستن) گفت وااااا فکر کردی مث ِ دوره ی شماست همه همین مدلین ، بابا دوست پسراشون میان در مدرسه دنبالشون!
وقتی یادم میاد که ما برای چه چیزایی دلمون میلرزید...یه دفعه من داشتم اخراج میشدم ، به خاطر بند ساعت مچی ام که رنگی بود، کاپشن و کیف و جوراب و اینامون که اگه رنگی بود حکم گناه کبیره داشت
اگه ما رو توی سوپری ها و مغازه های اطراف مدرسه یا خدای نکرده کیوسک تلفن میدیدن حکممون اعدام بود
واییییی دلم خیلی پره اینقد از این محدودیت ها-غیر از اینایی که شما گفتین- بود که حالا حالا ها تمومی نداره
گلابتون | January 10, 2008 12:24 AM
مدتها بود میخواستم همچین پستی بنویسم هی عقب افتاده بود تا شما بالاخره نوشتی
ابرو برداشتن و اصلاح کردن که دیگه خیلی عادی شده خیلی . مانتوهای چسبون ، شلوارهای تنگ ِ تا روی قوزک پا ، کفش های رنگی رنگی ، مقنعه های کوتاه و فرق ِ کله ، کیف های خوشکل ِ رنگی رنگی ..اینا خیلی عادی شده اما من دو دفعه داشتم از جلو در دبیرستان رد میشدم ، دو تا دختر دیدم(در دو تا مدرسه ی مختلف،دو جای مختلف شهر) که موهاشون هم هایت لایت کرده بودن ، خدا شاهده با فرم مدرسه بودن و با بقیه از در اومدن بیرون رفتن سوار سرویس شدن ، چشام گرد شده بود ، باورم نمیشد
اومدم خونه به مامانم گفتم(مامانم دبیر هستن) گفت وااااا فکر کردی مث ِ دوره ی شماست همه همین مدلین ، بابا دوست پسراشون میان در مدرسه دنبالشون!
وقتی یادم میاد که ما برای چه چیزایی دلمون میلرزید...یه دفعه من داشتم اخراج میشدم ، به خاطر بند ساعت مچی ام که رنگی بود، کاپشن و کیف و جوراب و اینامون که اگه رنگی بود حکم گناه کبیره داشت
اگه ما رو توی سوپری ها و مغازه های اطراف مدرسه یا خدای نکرده کیوسک تلفن میدیدن حکممون اعدام بود
واییییی دلم خیلی پره اینقد از این محدودیت ها-غیر از اینایی که شما گفتین- بود که حالا حالا ها تمومی نداره
گلابتون | January 10, 2008 12:26 AM
وای چه چیزایی یادم میاد
یه سال دکمه های مانتو من فلزی بود، میخواستن اخراجم کنن
لب هام توی سرمای هوا خشکی شده بود، شب که خوابیده بودم از این لیپ استیک های چرب کننده زده بودم و صبح که رفتم مدرسه اثرش هنوز بود، میخواستن بکشنم!
توی صف ِ نماز من قسمت ِ کسایی که عذر شرعی دارم نشسته بودم که ناظم اومد منو برد دفتر که تو از سری قبلی که اینحا نشسته بودی هنوز یک ماه نگذشته ، چرا بی خودی از نماز فرار میکنی
واییی...خدایا چه چیزایی یادم میاد
گلابتون | January 10, 2008 12:30 AM
مریم جون کاش می نوشتی و دیگرانی که دارن مینویسن بگن که در محدوده چه سالهایی مدرسه رفتند
این مطلبتو که میخوندم واقعا اعصاب بهم ریخت تمام این اتفاقات کم و بیش برای منم افتاده: اون دوستیه با بزرگترا ، دفتر شعر و داستان و نه حتی دفتر عقاید، نمازهای اجباری و ...
شاید تنها موردی که شانس آوردیم همون بازی ایران استرالیا بود که انقد التماس کردیم مدرسه ساعت 1 تعطیل شد به شرط اینکه البته بریم همه مون نماز بخونیم!!
arefe | January 10, 2008 12:46 AM
خانم مهتدي شايد بد نباشه بدونيد پست گردباد که بهش لينک داديد يکي از نوشته هاي وبلاگ قبلي علي قديميه که الآن بسته ست . مطلبي با عنوان "كلاشينكفها و نيمكتها". جالب اينجاست علاقبندي که عربده مي كشيد سر سايت سينماي ما به خاطر مثلن "دزدي" مطلبش، خودش اين پست رو کلمه به کلمه کپي کرده . چند تا اسم رو از کاظمي و حيدري به اسلامي و ايماني تغيير داده و البته زحمت کشيده جمله ي آخرش رو از خودش نوشته.
براي خودش هم نوشتم اما چون مطمئنم کامنت رو پابليش نميکنه اينجا هم مينويسم تا بلكه خجالت بکشه
:: مریم: اصل پست را اگر بفرستید، من اصلاح میکنم. باقی مسائل به خود آقای علاقهبند مربوط میشود و آقای قدیمی.
neda | January 10, 2008 1:52 AM
ببخشید که وسط این بحث، یک مطلب بىربط مىپرانم؛ دربارهى «سرهگرایى»ِ افراطىِ جناب دکتر کزازى، مطلبى نوشتهام که دوست دارم شما هم بخوانید.
بلال بحرانى | January 10, 2008 1:54 AM
خانم مهتدي قصدم اين نبود که بگم شما لينک رو اصلاح کنيد. همونطور که گفتم اون وبلاگ الان بسته ست و امکان لينک دادن بهش هم نيست. متن اصلي رو اما در ارشيوم دارم و با ايميل براتون ميفرستم
neda | January 10, 2008 2:36 AM
مدرسه ما از این سخت گیری ها نداشت. توی همون دوره اختناق بدترین خاطره ما از مدیرمون داد زدنش به خاطر حجاب و این حرفا بود و نپوشیدن پولیور روی مانتو. خدا رو شکر کیفامونو خیلی نمیگشتن. یا حداقل نه جوری که ما متوجه بشیم. نمیدونم اینجور کارها سلیقه ای بود یا اجباری.
گلمریم | January 10, 2008 12:06 PM
من چند روز پیش یه همچین چیزی نوشته بودم ولی فرصت نشد بذارم تو وبلاگ. امشب یا فردا می گذارمش..
دنیا | January 10, 2008 5:31 PM
سلام و خسته نباشي عزيز
فحش بده !
فقط من فحشهايت را خواهم خواند !
رنگ خيال با د موكراسي تازه شد.
بابت پست بيضايي ممنون
ماني | January 10, 2008 5:31 PM
ببخشيد؟ شما دقيقا متولد چه سالي هستيد كه چنين تجربيات مخوفي داريد؟ آخه كدوم دهه شصتي كه نيمه اول دهه هفتاد، به سالهاي پاياني ابتدايي و بعد راهنمايي مي رسه و دبيرستان رو هم كه در نيمه دوم دهه هفتاد و دوم خرداد و الخ مي گذرونه، چنين تجربياتي داره؟ من كه مال همون اوايل دههي شصتم و در همين تهران هم درس خوندم و زندگي كردم، محض رضاي خدا يك نمونه از اين تجربيات مخوف رو نداشتم. مي شه جايگاه دقيق نسلي تون رو مشخص كنيد و بعد در باب خصوصيات و تجربيات گويا قابل تعميمتون، مطلب بفرماييد؟
:: مریم: اینکه من الان بیست و دو سالمه دلیل بر این نمیشه که این تجربیات رو از مغازه خریده باشم! خوشحالم برای شما که همچین چیزهای مخوفی رو تجربه نکردین. تازه من خیلیهاش رو به خاطر اینکه یادداشت طولانی نشه ننوشتم!
روشنك | January 10, 2008 8:42 PM
سلام. بهترین خاطرات تحصیل را از ناظم مدرسه روستامون دارم که علی رغم سخت گیری هاش؛ اگه نظم و دقتی در من هست، بخشی را مدیون او هستم. اما بدترین را از ناظم و یه دبیر در مرکز استانمون در خاطر دارم. ناظم به دلیل این که خواهر زاده او رقیب درسی من بود، هر اخلال و اختلالی را به پای من می ذاشت و دبیر هم یک بار که مسأله ریاضی را از راهی ابتکاری حل کردم؛ به جای نمره و تشویق، جریمه و تنبیه نصیبم کرد. می گفت "تقلب کردی. سال جهاری ها بهت رسوندن. تو دهاتی چلغوز، می خوای سر من گلاه بذاری؟" :)
روستایی | January 10, 2008 11:10 PM
سلام
راستش با همه اینها و آزادی های بچه های الان و محدودیتهای بی شمار زمان ما هنوز هم فکر میکنم دوران مدرسه بانشاط تری نسبت به بچه های الان داشتیم
همه اینهایی که گفتی و برای همه مون آشناست یه گوشه ذهنمون مونده و خیال پاک شدن نداره انگار
مریم | January 11, 2008 3:05 AM
ازاین پس می توانید شخصا جدیدترین ومهمترین خبرهای شخصی یا عمومی خودرادراولین خبرنامه آزاد ایرانیان با نام خودتان درج کنید لطفا ضمن لینک سایت به دوستان اطلاع دهید[گل]
azad | January 11, 2008 6:37 AM
مرسی بابت لینک مریم جون ولی اسم وبلاگم مهرواژ می باشد نه مهراوژ !
این کامنتهای زیر نوشته ها هم انگار پر از داستانند ولی برام جالبه که خانم روشنک چون ندیده فکر می کنه اینها همش داستانه..ولی به قول تو خاطره ها انقدر زیاده که گزیده ای ازش نوشته شده فقط..
و به قول دوستی عوضش می ری بهشت. همه می رن جهنم فقط من و تو ملت غیور می ریم بهشت..
آنهم بهشت زورکی!! چی بهتر از این؟
:: مریم: اسم وبلاگ رو درست کردم. مرسی. والله اگر اینطوری مارو بهشت میفرستادند که خوب بود. اون زور کجا... این یکی که این روزها داریم کجا! دارم فکر میکنم که بچههای متولد دهه ی هشتاد هم بعداً مزهی زور ِ گشت ارشاد و بهشت زورکی رو میفهمن یا شرایط برای اونا چیزی می شه که ما الان تو حسرتش هستیم... ماجرا داره پیچیده میشه! lol
دنیا | January 11, 2008 12:54 PM
الان كه پيش دانشگاهي هستم اوضاع فرق كرده و با ابروي برداشته و موبايل ميريم مدرسه اما تا همين پارسال ناظم مدرسهمان به جوراب هاي كوتاه گير ميداد. بارها جلوي بچه ها به خاطر اين كه موهايم بيرون بود تحقيرم كرد و حتا انضباطم را هم براي همين كم كرد. حق نداشتيم سر كلاس مقنعه مان را در بياوريم و هر چند وقت يك بار هم گشت داشتيم. خيلي از بچه هايمان را به خاطر برداشتن موهاي پشت لب چند روز اخراج كردند. اوضاع هيچ تغييري نكرده است. ناظمهاي امروز ما دختران و دست پروردگان ناظم هاي ديروز شما هستند.
عاطفه | January 11, 2008 2:16 PM
من هم مثل شما ازاین خاطرات زیاد دارم.مانتو ما جلوش بسته بود و یکی از همکلاسیهام موقع پریدن از جوب با صورت اومد پایین و دو تا از دندونهاش خرد شد . تازه اون موقع علاوه بر کیفامون جورابهامون رو هم می گشتن.
ما حتی اجازه نداشتیم که ایینه با خودمون بیاریم.
کلاسهامون چندتا انتن داشت و حسابی هم فعال بودن.
اما با این همه از این کثافی که الان بچه ها رو بهش مبتلا کردن خبری نبود.
الان بچه ها راههای دررو بلد شدن که ننه باباشون هم بی خبرن. بیا ببین دبیرستانها چه خبره.
ما دهه شصتی ها ...
rosa | January 11, 2008 3:03 PM
سلام
با وجودیکه همیشه از شاگردان ممتاز مدرسه بودم و کاری به مدلهای جورواجور نداشتم ولی از دیدم اون همه سخت گیری و گاهی وقتها توحش به خودم می لرزیدم. معلم کلاس دوم دبستانمان سر کلاس می گفت حتی صدای نفس کشیدنمان را هم نباید بشنود. کلاس سوم دبستان و خاطره ی کوبیده شدن سر بچه هایی که درس را بلد نبودند به تخته سیاه کلاس همیشه آزارم می دهد و از همه بدتر حتی نمی دانستیم به عنوان یک انسان آنها نباید با ما اینطور برخورد می کردند. حتی در دوره داشگاه هم همین بود. توی خوابگاه و بعد هم توی اجتماع. راست است آن ترسها برای همیشه توی وجودمان می ماند! برای همین است طوری بار می اییم که شخصی کامنت می گذارد که در عوض حالا لذت آزادی را می چشیم و قدر آن را می دانیم. اما من از خودم می پرسم چرا برای لذت بردن از بدیهی ترین چیزها من ایرانی حق دیگران می دانم که مرا شکنجه و عذاب داده باشند؟ الان که در خارج از کشور زندگی می کنم همیشه سعی می کنم تصویر بهتری از ایران به دوستان و همکاران بدهم ولی پیش خودم وقتی به عقب بر می گردم می بینم هیچ خاطره ی خوشی از آن جا ندارم. حتی در آخرین سفرم به تهران هیچ چهره ی خندانی ندیدم. شهر مرده و خاکستری بود. سنگین و دلگیر و کمی آن طرفتر مردم سرزمین های دیگر حتی در تصورشان هم نمی گنجد ما چه کشیدیم . بارها جلوی گریستنم را در محل کار گرفته ام وقتی همکاری دید چکمه پوشیده ام با طعنه گفت : اگه این طوری بری تو خیابونهای تهران چکارت می کنند؟
سانا | January 11, 2008 6:16 PM
ممنون بابت لینک!
::مریم: وظیفهاس... بالاخره ما و شما که نمیتونیم ترکمنستان رو راضی به گاز دادن کنیم و ترکیه رو ساکت کنیم که گاز نخواد و ... همین کارا تو فضای وب از دستمون بر میاد.
سوشیانت | January 11, 2008 7:36 PM
یادمه که حتی جوراب سفید نمی تونستم بپوشم!
mahasta | January 12, 2008 10:43 AM
سلام
وبلاگ سینا علی محمدی راه اندازی شد
588 میلیون دلار برای خرید هویت
نامه یدالله رویایی به عباس معروفی
sina | January 12, 2008 11:11 AM
سلا مریم جان... بحث خوبی را شروع کردی... من هم در این باره نوشتم....
Behzad Abdi | January 13, 2008 4:37 AM
مدتها بود از این بازی های وبلاگستان دوری می کردم ... اما از این یکی نمی شود گذشت انگار
MaNa | January 13, 2008 2:03 PM
سلام
موارد اشتراکی را در گوگل ریدر می بینم البته گاهی
شادیبا | January 14, 2008 8:12 AM
خانم روانی پور ، با کامنت آقای بی نام در وبلاگ شما کاملا موافقم. یادتان می اید گلشیری و همدستانش چه چوری پوست از مخالفبن می کندند؟ یه نکته دیگر . چرا مردم دنیا باید کتاب های کسل کننده و بی داستان گلشیری و شما و مندنی پور و ابوتراب خسروی و مزخرفات بنی عامری و کاتب و محمدرضا صفدری را بخوانند ؟ مگر داستان نوشتید؟ فقط لفاظی کردید . آخرین تان مهدی خان یزدانی خرم بزرگ مقام داران سلاخ خانه ادبیات ایران و نوچه هایش یاسر نوروزی و علی شروقی و حسن محمودی و محسن حکیم معالی و محس آزرم و سمیه نوروزی (زیر رهبری قائذ اعظم احمد غلامی ) است که ادبیات ایران را از طریق ترببون هاشون به لجن کشیدند. اخیرن هم که بانو ی اعظم بلقیس خانم سلیمانی به این جمع پیوستند تا همه چیز همان طور پیش برود که گلشیری خدابیامرز می خواست : حذف داستان و لفاظی های طولانی و در همان حال دشنام به براهنی و احمد محمود و صادق چوبک . شنیده ایم کتاب های ترجمه شده استاد گلشیری در خارج باد کرده است . تعجب ندارد . او برای شما تازگی داشت برای دنیا کهنه شده بود.
نراقی | January 15, 2008 12:00 AM
من یکی را به خاطر تبلیغ برای خاتمی یک هفته اخراج کردند
فکر کن یک هفته
مهدي | January 15, 2008 6:53 PM
من یکی را به خاطر تبلیغ برای خاتمی یک هفته اخراج کردند
فکر کن یک هفته
مهدي | January 15, 2008 6:55 PM
برای کامنتی که گذاشتی ممنون فک ما چسبید کف زمین! مهران قاسمی بچه محل ما بود و خودمون خبر نداشتیم. خدا بیامرزتش. حتی بسیجی های اینجا که به اعتماد ملی فحش میدن! ازش تعریف می کردن!
جلال افشار | January 16, 2008 12:31 AM
تبريك مي گويم عالي نوشتيد. اميدوارم در آينده اي نه چندان دور شما را در زمره موفق ترين نويسندگان ببينم.
محمد رضا حاجي لو | January 17, 2008 9:11 PM
حالا می شه لطفا یه چیز تازه بنویسی.
خوب من نمی تونم فوبیای مدرسه ام رو فاش کنم خوب.
...
محسن امامی | January 19, 2008 12:55 AM
سلام ...
در مدرسه کوچک ما از این حرفها نیست !
سرباز معلم جنوبی | January 19, 2008 3:02 PM
سلام. نمی دانم دخنر آقای مهتدی هستی که در روزنامه اطلاعات می شناسم؟ اگر درست می گویم، سلام بی نهایت مرا به پدر برسان و بگو آشنایی با شما، اتفاق خیلی خوبی در روزنامه بود ...
:: مریم: بله خانم حسینی. اتفاقاً ذکر خیرتان بود چند روز پیش. چشم. سلامتان را میرسانم.
نگین حسینی | January 20, 2008 12:05 AM
من فكر ميكنم در مورد آدمها اشتباه ميكنيد شايد الان ناظم شما از كارهاي گذشته پشيمان باشه شايد هم بعد از خوندن مطالبتون قصه خورده باشه كه اي كاش همون موقع قدرت اين رو داشت كه به جاي تنبيه شما رو تيرباران ميكرد.
Anonymous | January 20, 2008 10:22 AM
برای شماها که خوب بوده تو مدرسه ما چادر اجباری بود و هیچ کس حق نداشت حتی بیرون مدرسه چادرش در بیاره. آخر سال یه روز من همچین کاری کردم فرداش ناظممون منو برد سر صف و روی یه صندلی نشوندم یه پیشبند بست دور گردنم و با ماشین اصلاح نمره 2 سروع کرذ منو کچل کردن تا شروع سال تحصیلی بعد موهام تازه شده بود پسرونه
مرضیه | April 21, 2008 6:39 PM
سلام.خوشحالم که با وبلاگتون آشنا شدم.
اگه قیامتی که ناظم ها(و هم چنین معلم ها) مارو ازش می ترسوندند حقیقی باشه؛ امیدوارم ناظمین مذکور چیزی فراتر از تقاصشون رو در اون پس بدن.
ببخشید اصلا دلم نمی خواست که اولین نظری که اینجا می نویسم ناله و نفرین باشه!
خوشحال می شم که باهم تبادل لینک کنیم :)
ساحل اسماعیلی | May 17, 2008 6:00 PM
غرورم رابه باران هديه كردم ،تمام زندگيمو گريه كردم نبودي درفراق شانه هايت ،به هرخاكي رسيدم ،تكيه كردم
معصومه | June 8, 2008 12:13 PM