
یادداشت خواندنی احمد پورنجاتی دربارهی توقیف شهروند امروز
این یادداشت را از دست ندهید
پنج ننگی که مردهشور هم نمیتواند آنها را پاک کند!
و تبریک به رضا ساکی بابت پیوستن به نهضت نیمفاصله در وب
لطفاً در تاکسی درددل نکنید
این اتفاق بارها برای من افتاده و آزار دیدم از بلند بلند حرف زدن مردم توی تاکسی. کاش حداقل آروم حرف بزنن
صدای «دهلچی» را شنیدهاید؟
وبلاگی فوقالعاده که پاچهی اهل موسیقی مملکت را میگیرد!
بازی تمام شده است
گفتوگو با بلقیس سلیمانی دربارهی رمان «خاله بازی»
مرضیه ریاحی روایت میکند
دامین جدید ِ «من روایت میکنم» را دارید؟
دکتر علی کردان را استیضاح نکنید، لطفاً!
بیانیهی جمعی از طنزنويسان مطبوعاتی

سیدرضا شکراللهی
نيما اكبرپور
بلوط
محمد آقازاده
آونگ خاطرههای ما
الهام طهماسبی
سعید کمالیدهقان
رضا ساکی
علی خردپیر
فرهاد جعفری
سوشیانت هزارم
علی مصلح
زیتون
ناتور
زننوشت
آرش عاشورینیا
سحر طلوعي
حمیدرضا علاقهبند
مصطفی قوانلوقاجار
حمیدرضا نصیری
جلال سمیعی
علی زادمهر
ليلي نيكونظر
تجربههای آزاد
كافه تيتر
صفحهی سیزده
شیما زارعی
سیامک قاسمی
علیرضا شیرازی
سرزمین رویایی
دوماهنامهی حدیثزندگی
حامد حبیبی
سینا سعیدی
میترا خلعتبری
رضا ولیزاده
عباس معروفی
شیرین کریمی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی

« کوتاه؛ به افتخار ِ «افرا»ی بهرام بیضایی | صفحهی اصلی | فوبیایی به اسم ناظم مدرسه »
پشت شیشه برف میبارد...

پیچیده بودم زیر پتو. پیش دکتر که بودم، قرار گذاشتیم که دیگر به پهلوی راستم نخوابم. آخرش نفهمیدم منظورش از تاندون همان تاندوم بود یا رباط. هرچه بود، تا ترمیم شدن دوبارهاش باید عادت بیست و چند سالهام را کنار بگذارم و بچرخم به پهلوی چپ. پاهایم از گرمای شومینه میسوخت. داشتم فکر میکردم به چند تا پسری که صبح دیدم. برای خودم کلهام را کرده بودم توی کلاه و دستهایم در جیب از وسط برفها راه میرفتم و حرص میخوردم که دیرم شده و ماشین نیست و برف میآید و سرد است. صدایشان را که نشنیدم، اما وقتی سرم سنگین شد و چشمهایم سوخت تازه پرشیا را دیدم که گاز داد و رفت. سه گولهی برفی سهم پای پیادهام شد. زیر پتو به همینها فکر میکردم. البته... فکرهای دیگر هم کردم. اما همهشان مثل این نخهای گرهخوردهی کور بودند که وقتی سرشان را میگیری، به گره که میرسی میبینی از حوصلهات خارج است ادامه دادن و گره باز کردن. آدم حسابی باشی ولش میکنی و اگر مثل من باشی از بالای گره نخ را محکم میبری! آهان... داشتم فکر میکردم به شومینه و گاز و برف و این چیزها. یادم افتاده بود که آن سال عجیبی که برف آمد. دایی هنوز زنده بود. هنوز هم تهران بود و مرتب خانهاش پلاس بودیم. یادم آمد که رفتیم فرحزاد برفبازی. جلوی خانهشان باغ بزرگی بود که مرا هم در همان برفها دفن کرد. کمی هم به دوستهایم فکر کردم. حتا به سرم زد به یکیشان که نمیدانم اصلاً زندهست یا مرده اساماس بزنم بگویم: فلانی؟ یادت هست که رفتیم کوهسار و در برف ماندیم تا نصف شب؟ حوصلهام نیامد. از آن گرههای کور ِ مزخرف بود دیگر.
دیشبش را تازه نگفتم. یعنی دیشب امروز که پیچیده بودم زیر پتو جلوی شومینه و صبحش سه گلولهی برفی سهم پای پیادهام شده بود. دیشب تصمیم گرفته بودم صبح برای تمام همسایههای بلوک خودمان و روبروییها نامه بگذارم. البته روبروییها چون من با پنجرهی تکتکشان رابطهای عجیب دارم. نه اینکه فضولی کنم و اینها... نه. گاهی اوقات مثل دیشب که حالا میگویم چه خبر بوده، مینشینم آدمهای زنده و بیخواب را میشمارم. حالا از ساختمان روبرو میدانم که کدامها مرغاند و کدامها جغد. بماند... دیشب میدانستم همهشان غافلگیر میشوند. ساعت نمیدانم چند بود. بعد از آنکه سعی کردم بخوابم و نشد و بعد از آنکه دوستی ساعت سه صبح اساماس فرستاد که دارد عروس میشود و بعد از تمام اتفاقات بیاهمیتی که نمیدانم چرا همیشه نصف شبها میافتند، رفتم کنار پنجره. تمام مرغها و جغدها خواب بودند و تازه فهمیدم فقط منم که بیدار مثل پیرمردهای زنمردهی بازنشستهی بچهخارجفرستاده ایستادهام پشت پنجره. برفها با عجله تند و تند میآمدند من هم احساس میکردم تنها شاهد تلاششان برای غافلگیری احمقهایی هستم که ماشینشان را هم حتا توی پارکینگ نبردند. اما خب... کی حوصله داشت نامه بگذارد؟
آهان... پیچیده که بودم زیر پتو، صدای سر و صدای بیرون را هم میشنیدم. اولاش که دعوا شده بود. مادرها و خواهرها و عمهها همه آمده بودند دم نگهبانی و فامیلهایشان را نگاه میکردند. بعدش که دعوا تمام شد و همهشان با اتوبوس رفتند؛ صدای آهنگهای شش و هشت و برفبازی بلند شد. خلاصهاش کنم... نوشتن من هم دارد به همان گره کورها میرسد. رفتم پایین حوصلهام از قدم زدن در برف و گوش دادن به آهنگ و تماشای منظرههای زیبای برفی سر رفت. اینها را هم نوشتم تا به جز زیبایی برف و روز برفی و لذت غلت زدن در تنهایی روزهای برفی، از پیچیدن زیر پتو و گرمای شومینه و سه گلولهی برفی ِ سهم ِ پای پیادهام هم بنویسم.







نظرها
نمیدونم تو اینهمه "یاد ایام" جایی هم برای خاطره اون شب کذایی بود که ساعت 11:30 شب وقتی تهران اولین برف 1384 رو تجربه میکرد تصمیم گرفتیم قاطی تمام مردم مثل خودمون بیکار و "خوشحال" پارک ملت بشیم و خودمون رو با برف خفه کنیم؟ یا اون روزی که ماشین رو پر گوله برف کردیم تا اگه یک وقت مورد اصابت قرار گرفتیم کم نیاریم؟
اگه نکردی اشکال نداره.... من برات انجام دادم.
راستی چه تاندونیت گفتی در رفته؟
:: مریم: مررررض. اون خاطره که آخرشه! هنوز هم هروقت «زمستون» افشین مقدم رو گوش میدم یاد اون شب میافتم. خوش بودیم دیگه! اتفاقاً مشکل هم کمبود همون خوشی و بیکاریست. وگرنه هنوز هم برف هست و پارک ملت و شاید هم مردم!
تاندون هم در اثر یک حرکت احمقانه که در ملا عام نمیشه گفت وگرنه آبروم میره، بازو (یا کتف) راستم کلاً فلج شده. که صحنهای تکراری برای اعضای فامیل به شمار میرود!!!
دختر خاله | January 7, 2008 7:11 AM
سه گلوله ی برفی+ برف+ پتو+ گرمای شومینه+ برف بازی+ چند گره کور+ ترانه ی زمستون افشین مقدم=
پشت شیشه برف می بارد/ پشت شیشه برف می بارد/ در سکوت سینه ام دستی دانه اندوه می کارد/ موسپید آخر شدی ای برف/ تا سرانجامم چنین دیدی/ بر سرم باریدی ای افسوس/ بر سر گورم نباریدی...
نمی دانم چرا امروز مدام به یاد این شعر فروغ بودم؟
:: مریم: مثنکه یه تلهپاتی هم با من داشتین!
مسعود | January 7, 2008 10:26 PM
قسمتی (یک پاراگراف کوچک) از کتاب تاریخ جهانگشای جوینی رو، در وبلاگم گذاشتم.دوست دارم نظر شما رو در مورد آن بدانم. لطف میکنید اگر، نظرتان را در مورد آن نوشته در قسمت نظرات وبلاگم بنویسید (حتی اگر جمله ای کوتاه باشد).
mansour | January 8, 2008 1:00 PM
سلام
با پای صدمه دیده زیر پتو و درگیر با خاطره های کور...حکایتی است که وقتی با برف گره(گره؟)می خورد یاد شاملو می افتم که گفت:
برف نو برف نو
سلام سلام
بنشین
خوش نشسته ای بر بام
شادی آورده ای ای امید سپید
همه آلودگی ست
این ایام
به عنوان دوست دوری با واسطه ی خواب بزرگ برایت آرزوی باز کردن(شدن؟)گره ها را دارم.
م.ایلنان | January 8, 2008 2:41 PM
من هم بیدار بودم. میشم جزو دسته جغدها ؟
محسن | January 11, 2008 2:28 AM