
نوای موسیقی تجربی
گفتوگو با گروه موسیقی دنگ شو
از ترجمه تا تئاتر روحوضی
یک ستون کتاب، شمارهی هشتم
هفتان عضو تازه میپذیرد
هرکی آیدی میخواد بجنبه!
محسن رسولاف درگذشت
این بشر پر از استعداد و خلاقیت بود. حیف...حیف...حیف
و بالاخره؛ همایون شجریان
ای جان! چقدر این عکس دلنشین ِ آخه!
زن فردا؛ تلاش برای آیندهای بهتر
وبلاگ زن برادر عزیزم
یک ستون کتاب؛ شمارهی هفتم
کتاب ضیا موحد را از دست ندهید

[سینا سعیدی]
[سیدرضا شکراللهی]
[شیما زارعی]
[نيما اكبرپور]
[ناتور]
[علی خردپیر]
[حمیدرضا نصیری]
[قصههای عامهپسند]
[ليلي نيكونظر]
[تجربههای آزاد]
[سوشیانت هزارم]
[سعید کمالیدهقان]
[علی مصلح]
[حمیدرضا علاقهبند]
[جلال سمیعی]
[محمد آقازاده]
رضا ساکی
فرهاد جعفری
شیرین کریمی
زیتون
سحر طلوعي
میترا خلعتبری
مصطفی قوانلوقاجار
دوماهنامهی حدیثزندگی
سرزمین رویایی
رضا ولیزاده
آونگ خاطرههای ما
حامد حبیبی
علیرضا شیرازی
زننوشت
صفحهی سیزده
الهام طهماسبی
سیامک قاسمی
آرش عاشورینیا
عباس معروفی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی
كافه تيتر
علی زادمهر

« بالاخره؛ به تپش افتادیم | صفحهی اصلی | کوتاه؛ به افتخار ِ «افرا»ی بهرام بیضایی »
خودزنی دستِ جمعی ِ ما دههی شصتیها
از روزی که خوابگرد چند خط دربارهی دهه شصتیها نوشت، تا به حال فقط فکر کردم و واکنشها را خواندم. با تعداد زیادی از دوستان دههی پنجاهیام هم صحبت کردم. امروز اما با دیدن بعضی واکنشها تصمیم گرفتم برای خودمان، نه حتا دهه پنجاهیها چند خطی بنویسم تا شاید دستمان بیاید؛ چیزی که باید!
قبل از اینکه نوشتهام را بخوانید میخواهم بگویم، که بسیار جالب بود برایم که خیلیهایمان از هیچ، همهچیز ساختیم. نه کسی به ما سرکوفت جنگ و بیهویتی زد نه فستفود و این چیزها... فقط گفت غیرقابل پیشبینی و «دهن سرویس کن» هستیم. نیستیم یعنی؟
اکثر ما دههی شصتیها...
قابل اعتماد نیستیم. منافعمان که به خطر بیافتد، راحت زیر همهچیز میزنیم. اگر بهمان اعتماد کنند، خوب بلدیم از اعتمادها سوء استفاده کنیم. در جامعهای بزرگ شدهایم که یاد گرفتهایم اگر نخوریم، میخورندمان. پس میخوریم. خوردنیها و غیرخوردنیها را. اگر امروز کسی را دوست داریم؛ قابلیت یکشبه عوض شدن را هم داریم. امروز طرف عزیز و دوستداشتنی ست و فردا هرزه و هرجایی...
مسئولیتپذیر نیستیم. خوب بلدیم در دقایق آخر دست آدمها را در پوست گردو بگذاریم. خوب میدانیم چطور باید حال بد روحی و خستگی و آماده نبودنهای غیر موجهمان را بکنیم بهانهای برای شانهخالی کردن از زیر بار مسئولیت. بلدیم که دپ بزنیم. کارها را نصفه نیمه انجام بدهیم. و خودخواه باشیم. این را درست روزی فهمیدم که رئیس جدیدم وقتی با من برای کار صحبت میکرد؛ اولین درخواستاش این بود که تعهد اخلاقی برای کار داشته باشم و مثل دهه شصتیهای دیگر کارش را لنگ نگذارم. اینکه پیش از من چند نفر دستاش را توی پوست گردو گذاشتهاند یا هرچیز دیگری... نیاز به پرسیدن نداشت دیگر!
خودخواه هستیم. تا وقتی کسی برایمان سود دارد، هستیم. به محض اینکه احساس کنیم دیگر خیری در کسی نیست، در کسری از ثانیه کنارش میگذاریم.
به سادگی خوردن یک لیوان آب، تمام پلهای پشت سرمان را خراب میکنیم. همیشه آمادهی از نو شروع کردنیم. ورد زبانمان شده «شروعی دوباره». همیشه وقتی کم میآوریم راه نجات را پشت پا زدن به همهچیز میدانیم و از صفر شروع کردن. فرقی هم نمیکند، از کسی که خسته بشویم، یا حتا آزرده، جوری تیشه به ریشهی طرف میزنیم که اگر هم بخواهد دیگر نمیتواند بپذیرد حضور دوبارهمان را. فرقی هم نمیکند که طرف از نسل خودمان باشد؛ یا نسلهای قبلتر.
مرام و معرفت سرمان نمیشود. دوستیهایمان همه تاریخ مصرف دارند. کم پیش میآید که دوستیهای ماندگار داشته باشیم. به اقتضای شرایط، با کسی دوست میشویم و میرویم و میآییم و هستیم و خوشیم. شرایط که تغییر کرد، طرف را با تمام نان و نمکهایی که با هم خوردهایم به درک واصل میکنیم. اصلا هم حساب نمیکنیم که آیا کارمان درست است، یا خیر! این را هم دوست عزیزی به عنوان گله تعریف کرد؛ که یکی از دهه شصتیها یکسال تا رسیدن به وضعیتی ثابت به خانهاش پناه آورده بوده و بعد با رسیدن به شرایط مطلوب، رفت و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد. حتا برای احوال پرسی!
همیشه طلبکاریم. معتقدیم که تمام دنیا به ما بدهی دارند. ما نسلی هستیم که همیشه زور بالای سرمان بوده، عادت کردهایم به نق زدن. قناعت را نمیفهمیم. برای همین هم، وقتی کسی تلنگری میزند، صدایمان بلند میشود بدون اینکه حرفهایمان سر و تهی داشته باشد یا سیری منطقی. طلبکاریم و نق میزنیم و باز هم معترضیم، که چرا!
حرمت و احترام را نمیشناسیم. بزرگتر برایمان خلاصه شده در «شاید» پدر و مادر. بزرگتری سرمان نمیشود. به راحتی آب خوردن اگر مخالف با کسی باشیم که تجربهاش از ما بیشتر باشد، رو در رویاش بی هیچ سیاستی میایستیم و توهین میکنیم. خیلی راحت صمیمی بودن را با اهانت، و جسارت را با وقاحت اشتباه میگیریم و با توهم دائمیمان فکر میکنیم عجب شجاعتی داریم که خرجی گرفتن و سرویس دادن خانوادهها را هم حتا حق مسلم خودمان میدانیم.
دمدمی مزاجیم. امروز حوصله داریم و فردا نه. امروز روی مود خنده و شوخی هستیم و فردا نه. امروز دوست داریم رفیق بازی کنیم و فردا نه. امروز اهل کار کردنیم و فردا نه. امروز افراط میکنیم و فردا تفریط. وسط بام را اصلاً نمیشناسیم، برای ما بام یا اینوریست که بیافتیم پایین، یا آنوری.
قابل پیشبینی نیستیم. بزرگترهایمان همیشه آمادهاند که ما یکهو عوض بشویم. یکهو از این رو به آن رو برگردیم. یکهو بشویم یک آدم دیگر و زیر همهچیز بزنیم. بزرگترهایمان علاوه بر این، منتظر اظهار پشیمانی و ببخشیدهای همیشگیمان هم هستند.
نمکنشناس بار آمدهایم. برایمان نمکدان شکستن آنقدر راحت است که حتا خودمان هم متوجهاش نمیشویم. خیلی ساده سر سفرهی کسی مینشینیم و وقتی سمت باد مخالف جهت صاحب سفره باشد؛ نمکدان را میشکنیم و به هیچکجای غیرتمان هم بر نمیخورد. بالاتر ماجرای دوستم و کسی را که با او یکسال زندگی کرد، گفتم.
بیغیرتیم. اکثر آدمهای نسلهای قبل از ما فحشهای ناموسی برایشان هنوز هم خط قرمز است. اما ما شوخیهایمان هم با خواهر و مادر خودمان است و بامزگیهایمان در همین شوخیهاست.
عجول هستیم و بیبرنامه. امروز را خوش است و فردا روز خداست. کمتر پیش میآید که آیندهنگر باشیم. وقتی خون جلوی چشمانمان را میگیرد بدون لحظهای فکر فقط عمل میکنیم. شاید عاقبتاندیشی پلهی دوم باشد.
سختی نکشیدهایم. راحت طلبیم. کلاسهای دانشگاههایمان را ببینید؟ باید همیشه جزوه داشته باشیم؛ حاضر و آماده. وظیفهی استادها میدانیم که همهکار برایمان بکنند. دقت کردهاید؟ دانش«جو» ها ما نیستیم. راحت طلبیمان در رویای یکشبه پولدار شدن هم خوب خودش را نشان داده. چند نفر از همنسلانمان را میشناسید که با همین رویا چند ترم مرخصی گرفتند تا در گولد کوئست و شبکههای هرمی دیگر فعالیت کنند و فلشاوت بزنند و کرکری بخوانند که در آیندهای نه چندان دور با پرادو میآیند دم در خانهمان تا با هم برویم ویلای تازهخریدهی شمال؟
بیحوصلهایم. نسلهای قبل از ما برای یادگرفتن و به شوق بیشتر دانستن پانزده جلد کتاب را میگذاشتند جلویشان و میخواندند، اما وبلاگهای ما پرشده از کامنتهای اینطوری: «طولانی بود حال نداشتم بخونم فقط خواستم بگم بهت سر میزنم». کتاب؟ خیلی از کتابها و حتی مقالات را نمیخوانیم چون بلند و طولانیاند. حوصله نداریم پای کاری یا کتابی یا نوشتهای بنشینیم که بیشتر از یکساعت وقتمان را بگیرد.
سطحینگریم. خیلی راحت بلدیم از روی ظاهر قضاوت کنیم. اصلاً خیلی راحت قضاوت میکنیم. طرز لباس پوشیدن، مارکها، مدلها، مد بودن یا نبودنها برایمان ملاک است. دستهبندیمان هم پررنگتر است: با کلاس و بیکلاس. مغز؟ شوخی نکنیم!
تحلیل منطقی برایمان سخت است. ابروهایمان را انداختهایم تنگ هم و منتظریم به بهانهای کوچک داد و فریاد و آه و فغان راه بیاندازیم. لیست واکنشها را بخوانید. منطق در اعتراضهایمان بدجوری به چشم میخورد! انصافاً!
ما انصاف هم نداریم. چون هر شب که میخوابیم، یادمان میرود که توقعاتمان، نق زدنهایمان، خرده فرمایشهایمان، و تمام روحیات بدمان چه فشاری به بزرگترهایمان آورده است. یادمان میرود که ما هم همیشه به آنها گفتهایم که چرا جنگیدید؟ چرا انقلاب کردید؟ چرا با تکنولوژی بیگانهاید؟ چرا ما را درک نمیکنید؟ چرا متوجه نیستید؟ چرا دگم هستید؟ چرا سنتی هستید؟ متوجه هستید که چه میگویم؟
با این همه، ما نسل انرژی هستیم و هیجان. ما نسلی هستیم که به اقتضای هیجانمان، ریسک میکنیم. رخوت نسلهای قبل از خودمان را نداریم. و فقط خودمان میتوانیم کمی خودمان را درک کنیم. شاید اگر پای ما در کفش همنسلان خودمان بود همیشه، صدای دههپنجاهیها را در نمیآوردیم و آنها هم اعتراض ما را.
اما... با تمام این توصیفات، ما نتیجهی تغییرات و بیثباتی جامعهای هستیم که در آن نه اثری از هیجان است و نه هیچچیزی که به نسل جوان ارتباطی داشته باشد. در جامعهای بزرگ شدهایم که هر چند سال، یک ساز متفاوت زد و نگذاشت آرمانی شکل بگیرد و یا اگر گرفت، نگذاشت که برای رسیدن به آن تلاشی بشود. نسلی هستیم که تقصیر خودمان نیست، اگر اینقدر غیرقابل درک و مستاصلیم و گناه نه با ماست و نه با آنها که تاب صفات بدمان را ندارند و آزارشان میدهیم و آزارمان میدهند.
تمام اینها را گفتم... اما اصلیترین نکتهای که باعث شد نوشتهی بالا را منتشر کنم مانده است.
متاسفم برای نسل خودم. که چنین شتابزده و بیمنطق به جملات کوتاهی که بانی این بحث نوشت، واکنش نشان داد. متاسفم برای نسل خودم، که با واکنشهای عجیب مهر تایید بر باورهای دههپنجاهیها درباره شصتیها زد. متاسفم برای نسل خودم که نشسته است و فقط مینویسد بدون فکر... و گوش نمیدهد به صدای خندههای رندانهی خوابگرد که با خیال راحت به واکنشها لینک میدهد و لابد در ذهناش مطمئنتر میشود که دربارهی دههی شصتیها اشتباه نکرده است. اصلاح نقدهایی که به خودمان وارد میدانم پیشکش... پنبهها را در بیاورید لطفاً!
::پینوشت:
خانمها و آقایان استثنا، لطفاً به آن کلمهی « اکثر» دقت کنید تا به عادت خودمان، به خاطر این خودزنی شمشیر را برای من از رو نکشید.
:: مرتبط:
آیندهسازان! / رضا هاشمی
این هنوز از نتایج سحر است / محسن هادیانپور
داستان ِ ما / پدرام رضاییزاده







نظرها
ممنون مریم جان که اینگونه حق را به دهه قبلیها میدهی، میبینی ما حقشناس هستیم نمونهاش خود تو. ما حتی گاهی وقتها خودمان را هم قبول نداریم. آره پایمان را جلوی سفره دراز میکنیم و میگوییم به کسی چه! اینکه شما صدای خندههای رندانهی خوابگرد را میشنوی خودش یعنی دهه شصتی خوبی هستی. فکر میکنی بانی آن جملات کوتاه نمیدانست آن جملات کوتاه نیشتریست که بر زخمی چرککرده میزند. تا قبل از این ما دهه شصتیهای لعنتی همه چیز ندار در این دنیای بزرگ مجازی صدایمان را در نوشتههای دوستداشتنی خودمان خفه کرده بودیم و چیزی از جبر زمانه نگفتیم لابد فکر کردند که ما خوشی زیر دلمان زده است؟ ببین چقدر صبر و تحمل ما بالا بود و صبر و تحمل جناب خوابگرد پایین! وقتی زخم باز شد خود به خود فوران میکند. دهه شصتیهایی که من میشناسم نه مال کسی را خوردهاند نه از خوشی زیر آواز زدهاند در کوچههای بنبست این کشور بیهویت. آنها از سر بیکاری دانشجو شدهاند و از بیپولی تن به هر کاری دادهاند. درست است عدهای هم از پول پدرهایشان خوردهاند و خوابیدهاند که این حقشان بوده است. نمیدانم این نتیجهگيریها را از کدام آمارگیر با اکثریت آرا درآوردهای. خودت میگویی خودزنی اما این خودزنی نیست که تأیید حرف نسلیست که بر ما تاخته است. از اینکه تو در این مدت که میشناسمت همیشه از خوابگرد حمایت کردهای گلهای ندارم اما ما اگر شاید هم راحتطلبیم دیده ایم که پدرهایمان چه زحمتهایی کشیدهاند و به هیچ رسیدهاند. ما جواب همهی آن چراها را میخواهیم چون آن چراها به ما فشار میآورد نمی]واهیم که زیر آوار بمیریم می خواهیم این فشار را تقسیم کنیم. آری ما دمدمی مزاجیم چون دنیای ما دمدمی مزاج است یک شب بوسه حرام است و یک شب هقهق. مطلبت طولانیست و بداههنویسی من پر از اشکال اما مهم اینجاست که ما دهه شصتیهای لعنتی اعتماد به نفس داریم و پای این اعتماد به نفسمان میایستیم حال اگر یکی مثل تو اهل خودزنیست باز هم از ماست چون ما دهه شصتی ها آنطور که تو میگویی بیمعرفت نیستیم. هر کس نظری دارد و نظر تو هم محترم است فقط خواستم بدانی که ما از خوابگرد و امثالهم ترسی نداریم حتی این نوشتههای به قول تو عجولانه هم از وجودیست که ما دهه شصتیها دوستش داریم.
:: مریم: من با حرفهات مخالف نیستم. اما اصل حرفم چیز دیگهای بود. گفتم ما بهتره که منطقی باشیم. بهتره همونطور که همیشه نسلهای قبل از خودمان را به عقبماندن و دگم بودن و درک نکردن متهم کردهایم، به آنها هم باید حق بدهیم که مارا به صفات بدمان متهم کنند. غیر از این است؟
فؤاد | December 25, 2007 10:40 PM
جدا خیلی بی انصافی کرده ای. فکر کنم جزو همان دهه شصتی های بی انصاف بودین. با عرض پوزش البته!
::مریم: خواهش میکنم. کجا بیانصافی کردم؟ کجا واقعیت را نگفتم؟ کمی منطق. فقط و فقط کمی منطق و نه شتابزدگی
جلال افشار | December 25, 2007 10:46 PM
یادت باشد واکنش ما به بحثهای همیشگیای بود که این بار خوابگرد بهانهاش شد. دختر! ما نمی خواهیم سرکوفت آرزوهای ناکامی را بخوریم که تازه قرار است پاستوریزهتر از آنها خودمان و بزرگترها را به آن رویاها برسانیم. نه؟
:: مریم: مخالف نیستم. من هم دوست ندارم وسیلهای باشم برای بزرگترها که آرزوهای به ثمر نرسیدهشان را بخواهند در من ببینند! اما سوای اخلاقهای بد نسلمان که نوشتم، بیشتر شکایت داشتم از بیمنطقی و شتابزدگی کسانی که واکتش نشان دادند. البته خدارو شکر شما به عنوان شروع کننده از این قاعده مستثنی بودید! باقی اما؟
و غیره! | December 25, 2007 11:41 PM
اذعان میکنم که ما نسل تمسخر و به گند کشیدن هم هستیم! رفقای ما واقعا خراب کردند این بحث جدی را.
::مریم: دقیقاً! بحثی که میتونست به سرانجام خوبی برسه؛ فقط به مسخره بازی و بازی با «شست» و «شصت» کشیده شد! همین خودش کم دردناک نیست!
و غیره! | December 25, 2007 11:48 PM
بابا دهه شصتی اینقدر منتقد و انتقاد پذیر کم پیدا میشه مریم خیلی کارت درسته
زادمهر | December 26, 2007 12:09 AM
فکر می کنید متلک و توهین و تهمت چقدر؟ چقدر باید بدهکار آنها باشیم؟ ما چه حقی خورده ایم که خودمون خبر نداریم؟ ها؟ منطق ما این است که منطق آنها را نمی پذیریم چون در آسمان هستند. فکر می کنم خیلی ساده باشد. باور کنید.
:: مریم: سادهتر از اون اینه که ما اونها رو قبول نداریم، اونها هم مارو! باور کنید!
جلال افشار | December 26, 2007 12:11 AM
فکر میکنم منطقیترین نوشته را جناب خوابگرد نوشتند مگر نه؟ من هم مثل تو به سید حق میدم. سید بیا اصلآ این دههی تولد ما هم مال تو. من مردهی منطقی هستم که کامنتدونی نوشتهاش را به بحثی این چنینی بسته است. این همه دهه شصتی بیمنطق و شتابزده از کجا پیدایشان شد که به دهه قبلیها تاختند؟ فکر میکنم هر کس خودزنی میکند بامنطقتر است نه؟
اصلآ بیخیال، یاد بحث ابتذال بدون درد و خونریزی سورئالیست افتادم و خودم و دوستان و حمایت منطقی شما از خوابگرد!
:: مریم: میبینید؟ باید مینوشتم ما نسل انتقاد پذیری هم نیستیم! به قیافهی نوشتهی من تایید میخورد یا نقد؟ خدارو شکر حداقل همین کامنتها حرفهای خودم را هم اثبات میکند. چه برسه به اون سهخط. اینکه کامنت رو بستن یا نبستن چه ربطی داره؟ هرکی نظر داره، داره توی وبلاگش مینویسه. اگر به جای پرداختن به حواشی کمی هم به متن ماجرا بپردازیم؛ بهتر از این میشود که هست! دههی شصتیها را دههی پنجاهیها زاییدند؟ اوکی! من هم نگفتم این خصلتهای بد را خودمان ساختهایم که! شما حتا یادداشت مرا یکبار با دقت نخواندهاید انگار! من به صراحت گفتم که همهی اینها که گفتم تقصیر ما نیست. چرا چیزی که تقصیرش گردن خودمان نیست، بهمان باید بربخورد؟ و حالا بر هم خورده، چرا به جای گفتگو، دعوا میکنیم؟ چرا دنبال بهانه میگردیم تا ما هم بکوبیم؟ چرا یکبار... فقط یکبار از راه دیگری جز مقابله به مثل استفاده نمیکنیم؟
فؤاد | December 26, 2007 12:25 AM
و من همچنان لينكها رو دنبال ميكنم . واكنشهاي شتاب زده اي كه توشون هيچ منطقي نيست. اما عجيب به دلم ميشينه و حتي بعضي از جملاتش باعث ميشه بغض گلوم اذيتم كنه . و يادم بياد كه چه شبهايي رو به نشانه اعتراض شام نخوردم ! در اتاق بيچارم كه بارها و بارها كوبيده شد .روزهايي كه دم دفترمدرسه ايستادم و اون پله هاي لعنتي دانشگاه كه مدام ازشون بالا و پايين رفتم و اون روزها كه با نسل من بازي شد تا شمار آرا بالا بره ...لينكها رو كه خوندم دلم براي نسلمون سوخت . يه حس غريبي بهم دست داد كه فقط يه نسل شصتي مي تونه درك كنه .
بهتر بود جناب خوابگرد براي اثبات بعضي چيزها اينطور به قضيه نگاه نميكردند.
متاسفم...
mohi | December 26, 2007 12:40 AM
من یادداشت شما را یک بار هم نخواندم؟ و یادداشتی به آن بلندبالایی برای شما نوشتم؟ من بیخود میکنم مطلب کسی را نخوانده برایش نظر بگذارم. در ضمن دهه شصتیها را دهه پنجاهیها نزاییدند محض اطلاع. بازی شست و شصت را هم جناب خوابگرد به راه انداختند، شد در این تهمتهایی که به دهه شصتیها زدی از اینکه جناب خوابگرد شصت را با سین مینویسد هم ایراد بگیری؟ شما باید یک روزی همهی این تهمت هایی که به همنسلانت زدهای را ثابت کنی!
در ضمن این را بدان هیچوقت نسل بعدی به نسل قبلی بدهکار نیست این ماییم که باید دهه هفتادیها و هشتادیها را دوست بداریم و تحمل کنیم و نه آنها. مریم جان منطقی انتقادپذیر این حرفهایی که می گویی ما باید اجرا کنیم نصیحتهاییست که در اجرای آن دهه قبلیها باید پیشدستی کنند نه اینکه ما مثل یک بچهی خوب با بزرگترهایمان سازش کنیم که آری شما اشتباه کردید ما مانند یک معصوم این اشتباه را به جان میخریم. من نمیدانم از این نظراتی که دوستان دادند و جوابهایی که شما دادید چگونه دستگیرتان شد که حق با شماست و حضرت نیمفاصله؟ (حتمآ میفرمایید که این هم یک توهین از دهه شصتیهاست؟ حتمآ ما باید تحمل طنز و شوخی را داشته باشیم ولی جناب شکرالهی سوای از ماست؟)
:: مریم: اینکه نسل قبل از ما اشتباه کرده. هم شما این را قبول داری هم من. اما ما هم باید همان اشتباه را بکنیم؟ خب نمیکنیم! ولی مگر ما نیستیم که همیشه میگوییم (حتا در همین کامنتها که میخوانی) که نسل قبل مدام به ما سرکوفت میزند؟ جواب سرکوفتها را باید چطور داد؟ مگر وقتی از شما به ناحق انتقادی میشود، نمیخواهید واقعیت را نشان منتقد بدهید تا به اشتباهش پی ببرد؟ من تمام چیزهایی که نوشتم بر اساس تجربیاتم با همنسلانم بوده. برای همهشان تک تک مثال دارم. برای همهشان شاهد دارم. مطمئن باش اگر روزی قرار باشد اثبات کنم که چقدر خودخواه و بیمعرفت و عجول و بیمنطق و شتابزده و بیانصاف هستیم راحتتر از آب خوردن اینکار را میکنم. اما چه سود؟ با اثبات کردن من دردی دوا میشود؟ نه! درضمن من گفتم شما یادداشت مرا «با دقت» نخواندهاید. کامنتم را هم شتابزده خواندید؛ این با دقت از چشمتان دور افتاد.
فؤاد | December 26, 2007 1:16 AM
آقا فوآد از چاهی که خشکیده باشه که آب نمیکشند که! دوست عزیز مطالبی که شما می فرمایید ضد و نقیض و ناشی از کج فهمی است. بد نیست شما حد اقل قبل از نوشتن مطالب بلند بالا فکر یاد گرفتن از یکی از هم نسلانت باشی و فکر کنی. ضمنا جواب به من نده چون احتمالا نمی بینمش.
جواد | December 26, 2007 1:56 AM
ببین واقعا لازم نیست برای اینکه مرام و معرفت دهه شصتیها را نشان بدهی همه خصوصیات منفی اخلاقی تاریخ بشریت را به دهه شصتیها نسبت بدهی. خیلی از این ویژگیهای منفی که لیست کردی ویژگیهای اکثر آدمهای جامعه نابسامان روزگار ما هستند و چندان ربطی به سن و سال ندارد.
البته بعضی از ویژگیها در نسل جدید بیشتر به چشم میخورد. به عنوان یک دهه شصتی میپذیریم که همنسلان من بیشتر از نسل قبلی عجول، سطحینگر، کممطالعه و بیحوصلگی هستند. اینها هم نتیجه تغییرات و استفاده از تکنولوژیهای جدید و تغییرات سبک زندگی است. به همین نسبت دهه هفتادیها از ما دهه شصتیها عجولتر، سطحینگرتر، کممطالعهتر و بیحوصلگیتر هستند. حواست باشد که خیلی از این تغییرات در سطح جهانی اتفاق افتاده و مختص جامعه ایرانی نیست.
یا مثلا نوشتهای نسل ما نسل انرژی و هیجان است و رخوت نسل قبلی را ندارد. واقعا این حرف است؟ چقدر در موردش فکر کردی؟ اگر پسر بودی واقعا اینقدر انرژی و هیجان داشتی که با نارنجک به زیر تانک بروی؟ نسل قبلی اگر رخوت داشت که این انقلاب را توی کاسه من و تو نمیگذاشت. اتفاقا هیجانی که نسل قبلی در جنگ و نسل قبلترش در جریان انقلاب تجربه کرد را ما هیچ وقت نداشتهایم و انشاالله نخواهیم داشت.
از طرف دیگر تصور شخصی من این است که بچههای دهه شصتی بهتر از نسلهای قبلتر مخالف خودشان را درک میکنند یا حداقل تلاش میکنند درک کنند. یادت باشد نسل قبلی کسانی بودند که در دوران اوایل انقلاب مخالفان سیاسیشان را در خیابان ترور میکردند. مذهبی، غیر مذهبی را و غیر مذهبی، مذهبی را. اما مثلا من در این سالها هیجوقت ندیدهام در دانشگاه بچههای بسیجی با انجمنیها یا چپیها درگیری فیزیکی پیدا کنند، که اتفاقا خیلی وقتها صرفنظر از جهتگیری سیاسی با هم رفاقت دارند. این هم میتواند نتیجه همان تغییرات سبک زندگی باشد و البته شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه. شاید هم درس گرفتن از تجربه نسل قبلی. جالب اینجاست که خیلی از بچههای نسل قبل این نگاه سیاه-سفیدی را هنوز با خودشان حمل میکنند و نتوانستهاند از آن عبور کنند. نمونهاش همین ماجرای بحث دهه شصتی-پنجاهی. من حس میکنم میتوانم خوابگرد یا گردباد را درک کنم، هر چند با مطالبشان موافق نیستم. ولی آنچنان کینهای پشت نوشتههای مثلا گردباد میبینم که تصور نمیکنم هیچ وقت بتواند حرف من یا تو را درک کند، حالا هر چقدر شما برایش استدلال و سند بیاوری. البته به هیچ وجه نمیخواهم این را به همه بچههای نسل قبلی تعمیم بدهم.
ضمنا این تفکیک دهه شصتی و دهه پنجاهی هم واقعا شکاف قابل توجهی نیست. حالا میتوانیم با اندکی تقریب این تفکیک را معادل تفکیک «نسلی که در زمان جنگ نوجوان بود» و «نسلی که در زمان جنگ به دنیا آمد» بگیریم. طبیعی است که خود عامل جنگ به تنهایی آنقدر آثار و تبعات اجتماعی دارد که تفاوتهایی بین این دو نسل ایجاد کند. این بحثها نشان داد چقدر طرفین از هم کینه دارند و هر نسل تصور میکند، نسل دیگر حقش را خورده. کلا جالب است. به قول دوستان میخندیم!
بوقبوقک | December 26, 2007 3:03 AM
دوست عزیز, مطلب بلند بالای شما را خواندم و خیالم راحت شد. خیالم راحت شد که افرادی مانند ما که از نسل دهه 60 هستند (اقلیت) هستند اما هستند! من تمام مواردی که شما در پست خود اشاره کرده اید به نداشتن ( آرمان ) در نسلمان مرتبط میدانم. بله آرمان نداشته و حتا فراتر از آن (آرمان گریزی) در این نسل از نفس افتاده. این آرمان گریزی موضوع جوابیه من بود به جناب خوابگرد در وبلاگ ( مغی دلمرده...) که دو سه روز پیش ارسال گردید و در این مدت تنها واکنش های منفی نسلم - دهه 60 - را در پی داشته است .
در حالیکه من بعنوان یک دهه شصتی تمام تلاشم را کرده بودم تا بدون عصبانیت و با نگاهی منطقی به اصل موضوع یعنی همان آرمان گریزی نسلمان که غیر قابل کتمان نیز هست بپردازم. مطلب من ادای دینی بود به نسل گذشته - نه الزاما دهه 50 ! - که همیشه برای من یک نوستالژی عزیز بوده است. تا اینکه به مطلب صادقانه شما برخوردم و نفسی به راحتی کشیدم. از این بابت که میبینم در نسل ما آن اقلیتی که نوشته ام دستکم وجود خارجی دارد!
باری! این دعوایی که میان دهه 50 و 60 براه افتاده است وقت کشی است چون از دید من دهه 50 هم شامل همین اکثریت و اقلیت می شود. آنجا هم آرمان گرایی مطلق نیست.ما با آنها (یک نسل) هستیم . نسلی که خودش را گم کرده است.
در ضمن من اتفاقا چندتا از بچه هائی که اینجا کامنت گذاشته اند را دورادور می شناسم . و در حسن نیت آنها شکی ندارم. عمیقا اعتقاد دارم که تمام این دعواها یک سوء تفاهم است. همه ما داریم یک حرف را می زنیم اما با لحن های مختلف.
ملکیادس | December 26, 2007 4:10 AM
طولانی بود نخوندمش! (یه دهه 60 ای ِ بی حوصله) :دی
اما واقعا چرا ما اینجوری شدیم؟ خیلی هاش در مورد خودم عین واقعیت بود، شاید شرایط جنگ که کابوس کودکی مان بود، شاید سختیهای دوران مثلا سازندگی که تباه شدن خیلی از آرزوهای مان در تلاش بی وقفه خانواده برای رساندن دخل به خرج خلاصه شد و شاید پژمردن تنها رویش امید جامعه مطلوب بعد از دوم خرداد ....
و برای جمع زیادی از این دهه 60 ها چیزی نماند جز مهاجرت و یا کلنجار با فکر دائمی آن ...
ما دهه 60 های نگون بختیم! در بدترین زمان ممکن دلهره را آزمودیم، در سختترین شرایط ممکن امید و در بهترین زمان ممکن یاس را به چشم دیدیم و در حسرت دنیای قشنگ و رویاهایی که از 40 ها و 50 ها فقط شنیده بودیم، به 30 رسیدنمان را نگاه می کنیم...
پژوهنده | December 26, 2007 8:08 AM
عزیزم! درباره دهه شصتیها دقیقا حرف دل منو زدی. من متولد نیمه دوم پنجاه و نهم و تا دهه شصت به اندازه سه ماه فاصله دارم. اما وقتی نگاه میکنم، میبینم خیلی فاصله دارم. خیلی. من با خبرنگارای زیادی کار کردم. یعنی خبرنگار دهه چهلی داشتم، پنجاهی داشتم، شصتی هم داشتم و پرمدعاتر از دههی شصتیها ندیدم. تقریبا همشون پرمدعا و بدقول هستن. مدام از خودشون دم میزنن. جدا آدمو کلافه میکنن. اما زرنگن. واقعا زرنگن. به قول تو یاد گرفتن که اگه نخورن، میخورنشون و بامزهان. یعنی وقتی از خودشون دم میزنن و آدم میدونه که هیچ چی بارشون نیست، خندهداره. خودشونم همه اینا رو قبول دارن. درست مثل تو. لینکت کردم.
لیلا | December 26, 2007 11:54 AM
سلام
مرسي بابت اين متن. راستش متني نوشته بودم البته نه در جواب خوابگرد بلكه در جواب گرداب، اما حرف هاي شما به نظرم منطقي تر اومد. به همين دليل اون دردودل ها در آرشيو متن هاي شخصيم باقي ميمونه. بازم ممنون
سالار | December 26, 2007 7:40 PM
سلام عزیز
دیدی چی شد؟
دوكونمو بلاگفا تخته كرد
این دكونو تازه باز كردم
به هوش باشی رفیق.....
بدیهی | December 27, 2007 12:00 AM
منصفانه نوشتی و همین کافی است به گمانم...
پدرام | December 27, 2007 12:45 AM
سلام و اردات ...
کاش متن رو با دقت می خوندید خانم مهتدی ... من گفتم که اصلا بحث من دعوای بین این دو دهه نیست ... حتی خود دهه 50 ها هم نیست ... من به بهانه این دعوا ارمان های دهه 50 رو بیان کردم ... اصلا من دعوام بین نسلی نیست ... من گفتم که کاری به خود دهه پنجاهی ها ندارم ... من به بهونه این دعوا فضای موجد در دهه پنجاه رو بیان کردم ....
به هر حال از توجهتون ممنونم .. اخوی و ابوی رو سلام برسونید
:: مریم: شما چه منظورتون دههپنجاهیها باشند چه نباشند، نباید به وضوح اونها رو محکوم کنید به انقلاب کردن و جنگیدن! حداقل ادیت کنید اون قسمت اول نوشتهتون رو. هرطوری حساب کنید یه دهه پنجاهی باعث و بانی انقلاب و جنگ نبوده.
امید محدث | December 27, 2007 1:01 AM
ما که مخلص این دهه شصتی ها هستیم.ج.ن به لبمان کردند و همراه ما نشدند و سفره عیش ما را به هم ریختند و ما را به آتیش کرشمه های پایان ناشدنی شان سوزاندد.ما شیفته شما ها بودیم (و هستیم)ما کشته مرده شماها هستیم.داریم پیر می شویم و شمار سالهای عمر بی لذت و بی فطیر مان دارد به روزهای خاکستری میانسالی می رسد .ولی این دهه شصتی ها کم محلی می کنند به ما.ما که از زندگی و از این عصر چیزی بیشتر از صدای خنده یک دهه شصتی نمی خواهیم.تعداد مویی که هر روز از سرم می افتد بیشتر از تعداد سانتریفوزهای سایتهای نطنزه.به من چه که ایزوتوبهای خالی آب را چه جوری پر می کنند وآب سنگین بطری چنده؟من سر از کار دنیا در نمی آورم وهیچ هم نمی گویم که دهه شصتی ها اخند و پخند.که گوش به حرف ما نمی کنند و بد قول هستند و اله و بله و از این افاضات.من امروز به یکی از میلیونها دهه شصتی نیاز مبرم دارم و روزگارم بی وجودشان دارد میپوسد.دهه شصتی های خوش خط و خال.دهه شصتی های خوشبو و دهه شصتی های خوش برخورد.
:: مریم: میخواستم منتشر نکنم! اما دیدم بد نیست همه افاضات یک کلهپوک را بخوانند! و بخندند.
کله پوک | December 27, 2007 10:51 AM
ُسلام و ارادت ...
منظورم از شما دهه پنجاهی ها متولدین اون دهه نیست خانم مهتدی ..
منظورم افرادی است که در اون دهه زیست کرده کرده اند و اون ارمان ها رو داشتند ... گرچه زیاده روی کردم ... تا حدودی حق با شماست
امید محدث | December 27, 2007 1:39 PM
نمیدونم و واقعا نمیدونم شما از این مطلب چه نتیجه ای میخواین بگیرین؟ اینکه جوونای امروزی مخشون تاب داره؟ مسلما با این اوضاع و احوال، وضعیت که بهتر نمیشه هیچ، بدتر هم میشه. ریشه تمام این موضوعات فساده، فساد اخلاقی. در این باره بیشتر نمیتونم بیشتر توضییح بدم ولی تا موقعی که همه فقط برای اینکه دختر هستید به وبلاگتون سر میزنن بیشتر از این ازتون انتظار نمیره. به نوشته های بابک عظیمی واقعا علاقه دارم، چون کلیشه نیست، هر چی تو دلشه میگه، هر چند اشتباه باشه.
وبلاگ مویبل تایپی قشنگی دارید. مبارک باشه. فقط یه چیزی طرف سرتون کلاه گذاشته و مویبل تایپ 3 نصب کرده نه 4.
وبلاگ مویبل تایپی من: mobile.xairas.com
:: مریم: این کامنت را هم برای زنگ تفریح این بحث واقعاً جالب بخوانید
سینا | December 27, 2007 1:54 PM
حرف مفت زیاد زدی. مثلا صرف بزرگتر بودن احترام ایجاد میکنه؟ کی گفته باید به بزرگتر احترام گذاشت؟(پدر مادر فرق میکنن... شاید)
یا مثلا کی گفته دوستی باید با دوام باشه؟ من تند تند محیط اطرافم عوض میشه. دوستام هم بیشتر کسانی هستن که تو محیط کار و درسم میبینم چون اشتراک بیشتری داریم و زمان بیشتری با هم هستیم. پس خیلی عادیه که دوستام سریع عوض بشن. نمیفهمم نون و نمک خوردن با یکی چه اعتباری داره.
در ضمن کل کشور ما دودر هستن. من در مورد دست کسی رو توی پوست گردو گذاشتن فاصلهی زیادی بین ۶۰یها و ۵۰یها نمیبینم... حتی فکر کنم اونایی که باتجربهترن دودرترن.
مشکل پستت اینه که همش ادعاست. حداکثر دلیلت هم یه مثاله. یه مثال تنها چیزی رو که میتونه نشون بده اینه که یک ۶۰ی وجود داره که اونطوریه. نمیشه به همین راحتی گفت -اکثر-
ddln | December 27, 2007 11:25 PM
مریم یک مطلب در مورد دهه شصتیها نوشتم اسم تورو هم توش اوردم بیا بخون
زادمهر | December 28, 2007 2:04 AM
به قول مينو صابری:"با جوانانی که دوران کودکی شان با کابوس جنگ همراه بود دوران مدرسه رفتن شان با ترس از مدیر و ناظم های امثال تو سپری شد و نوجوانی شان با سرخوردگی ها و کمبود ها و آروزهای محقق نشده همراه بود.
تو انگشت اشاره را به سوی جوانانی گرفته ای که شادی هاشان کمرنگ بوده و هیچگاه خنده ی از ته دل از آنان ندیده ایم."
بیشتر بحث ما در دانشگاه در مورد همین موضوع می گرده.
چه کسی و کجا اشتباه کرده ؟ این همون فرهنگییه که به زور به خوردمان دادند.یعنی به ما تزریق کردند.از همه مهمتر در جای غلطی هم تزریق کردند.یه نگاه به تلویزیونمون همه چی رو ثابت میکنه.در واقع نسل ما پرورش یافته صدا و سیمای که جز فوتبال و برنامه های گزینش شده چیزی نداشته.خوب میدونی که دهه 40و50ایا چه بر سر ما اوردن و حالا دارن تماشا میکنن.انگار که نسلشون از هر گناهی مبراست.اونها کاشتن و ما چیدیم و خوردیم. خود کرده را تدبیر نیست...
بهتره که این موضوع رو هم از جانب بازیگرهاش{دهه شصتی ها} و کار گردانهاش{قبل از شصتی ها} ببینیم.
rosa | December 28, 2007 10:54 AM
بنده شخصا جز در پانوشت در هیج جای دیگر متنتان کلمه ی "اکثر " را ندیدم. یک جا گفته اید" اکثر " که بعد از آن راجع به پنجاهی ها گفته اید. به هر حال آن ویار شهرت بعد از خوابگرد و گرباد و چندی دیگر به شما هم منتقل شد متاسفانه.درست است! مهم پنجاهی و شصتی نیست. اما جا افتادن یک سری عرف از فردا زیاد جالب نیست.
--------------------------
خیلی جالب است. بنده خدایی دو فرزند دو قلو دارد که یکیشان ساعت 11:50 دقیقه ی روز 30 اسفند 1359 دنیا آمده و پسر است و آن یکی که دختر است ساعت 10 دقیقه ی بامداد 1 فروردین 1360.بیچاره دختر اگر بداند خداوند چه ظلمی در حقش کرده...!
:: مریم: شما "شخصاً" اگر به چشمپزشک مراجعه کنید... جملهی نهم را میبینید: اکثر ما دههی شصتیها...
میلاد | December 28, 2007 1:00 PM
معتقدم بسياري از دهه پنجاهي هاي عزيز مثل كبك سرشان را فرو بردهاند تا بيخ گردن ميان برف اغلبشان... (به قول دخترمون مريم خانم استثناها به واژه اغلب دقت كافي وافي مرحمت بفرمايند كه شمشيرشان پر شال ما رو نگريره... ) به خاطر همين تنها به چيزهايي كه ميشوند بسنده ميكنند... گاهي براي قضاوت احتياج به چشم داريم آقايان و بانوان و خوابگردان محترم
اول شخص مفرد | December 28, 2007 3:04 PM
پایانش را می گویم ٬ لاله زار را. ترانه ای که انتهای فیلم حکم خوانده می شود و حکم نهایی را می دهد.
مخاطب میخکوب است و ذهن و گوشش قفل کرده٬ جرات بستن چشمانش را ندارد٬ از اینکه نمی تواند سیگار بکشد یا شاید فریاد بلندی سر دهد احساس حقارت و پوچی می کند ٬ او هم محافظه کاری است مثل همه که ... بگذریم . چه کردی با من ٬ همه ی زندگیمو به باد دادی پسر٬ کسی حکم تو رو نداده بود که ...خیلی باشیم یکی مثل رضا معروفی که شلیک کرد به زندگی خودش و البته آنچه مخاطب می خواست ٬ یاد فیلم هفت دیوید فینچر می افتم ٬ در نمای پایانی وقتی کوین اسپیسی به مرگی خود خواسته تن می دهد...والبته پایان حکم حتی به این خواسته نمی رسد چون به جای دختر این رضا معروفی است که پهلوی پسر را با گلوله ای ناگهانی می شکافد ...یکی داستان است پر آب و چشم ٬ دل نازک از رستم آید به خشم...و داستان پسر کشی در ما ادامه می یابد.به پیشتر برمی گردم ٬ اکبر رادی هم رفت ٬ او را نمی شناسم جز به اسم و آنچه بیضایی کبیر در اعتماد نوشته بود و چه تلخ تر اینکه در صفحه ی آخر روز گذشته ی روزنامه اعتماد اکبر رادی زادروز بیضایی را شادباش گفته ٬ به پیشتر برمی گردم ٬ بینظیر بوتو هم ترور شد...حکایت مکرر جهان سوم حکایت غم انگیز گاندی و جوان هندو...حکایت ترور انور سادات به دست مخالفان صلح بین مصر و اسراییل جنایتکار و...تلخ شده ام ٬ هوس سیگار مچاله ام کرده ٬ بگذریم . خیلی وقت بود اینهمه تلخ نبوده ام ...
عماد شوشتری | December 28, 2007 4:48 PM
چرا پستِ آخری رو حذف کردید؟
:: مریم: چون دیدم دلیل نداره حس شخصیام رو بذارم در معرض دید عموم!
حامد | December 28, 2007 9:07 PM
خب عمومن اين حرفها درسته. اما من متوجهي بد بودنشون نيستم. خيلي از اين چيزها ويژهگي مثبته. اينكه كسي خودش رو براي ديگري به نام ارزشهاي باسمهاي به نام رفاقت و دوستي و معرفت، تلف نميكنه. يا اينكه همه صادقانه اول به منافع خودشون فكر ميكنن. يا مثلن بيآرمان بودن كه فكر ميكنم چيز بينهايت مثبتي مياد. به نظرم خيلي از اين چيزها- ارزشها- ناكارآمدي خودشون رو نشون دادن. كساني كه روي اين ارزشها پافشاري ميكنن ، معمولا اعتقادي بهش ندارن و به دنبال سوءاستفاده از اين مفاهيم سابقن ارزشمند هستند. آدم ياد فيلمهاي كيميايي و حرفهاي علي پروين ميافته. پافشاري روي مفاهيم كه شعاردهندهگانش ذرهاي بهش پايبند و معتقد نيستند.
فقط يك چيز در ميان همهي اين موارد بسيار بد و منفوره.
"سطحینگریم."
كه اين هم مختص نسل خاصي نيست. چون اين ويژهگي هم در نوشتهي شما-دههي شصتي- هست هم در نوشتهي جناب شكراللهي-دههي پنجاهي- هم در تحليلهاي گاه و بيگاه كيميايي از شرايط- دههي سياي-
حامد | December 29, 2007 1:49 AM
پشتوانه ی روحی شما همین کلمات بی محتواست.خوش باشید با روزمره گی های سرگرم کننده تان.
میلاد | December 29, 2007 8:28 AM
و از همه مهمتر اينكه چقدر راحت سر كار گذاشته مي شويد! تازه شكراللهي از دههِ فقط پنجاه است كه اينطور سر كارتان گذاشت...
افلاطون | December 29, 2007 5:41 PM
خدا رو شکر که ما دهه پنجاهی نشدیم یا ما دهه شصتیهای میراث ساز
محمد(مشق شب) | December 30, 2007 5:47 PM
کانون ادبی پرشين بلاگ.
هر روز با يک مطلب ادبی در موضوعات مختلف
منتظر حضور شماست..
کانون ادبی | December 31, 2007 7:51 PM
کاش از نسل جدید می گفتی چون دهه شصتی ها اکثرا شهید و یا معلول در اسایشگاهند و اینها که گفتی مربوط به ان دهه شصتی های مرفه قدیمند وگرنه دهه شصتی ها را نمی شود به این آسانی به تیغ بکشی هنوز هم سلحشور و هنوز آنقدر می فهمند که سکوت کنند
شهره | January 2, 2008 7:23 PM
به شخصه در هم دهه ای های خودم (دهه شصت) صداقت و خلوص بیشتری دیدم تا دوستان دهه های قبل...
نمیدونم از کجا به این نتیجه رسیدید...
:: مریم: اون چیزی که شما دیدید،سادگی بوده! نه صداقت. برای توضیح بیشتر یادداشت رضا هاشمی در آیتیایران را بخوانید.
موری | January 3, 2008 10:52 PM
اینجا را هم ببینید....http://simakhar.persianblog.ir/1386_10_simakhar_archive.html#7522749
مهسا | January 10, 2008 11:32 PM
چنان برای دلت زلف راپریشان کن
که عمر هرجه رود عشق تازه ترگردد
Anonymous | April 23, 2008 9:15 AM
گاهی وقتها فکر میکنم قضاوت کردن دربارهی یک فرد هم ناممکن است. تعجب میکنم وقتی میبینم برای گروههایی که میلیونها انسان را در خود جای میدهند –مثلا گروههایی که متولدین یک دهه را در خود دارند- میتوانیم لیستی بلند بالا از ویژگی را ردیف کنیم.
بسیاری از این ویژگیها که برشمردید و دیدم که بقیه هم برشمردند، هیچ کدام ذاتی نیستند. بلکه پاسخ به شرایطی است که وجود دارد. مثلا یک متولد سالهای دههی 60 که مثلا بیست و خوردهای سال میکند و در این وضع بیثبات اقتصادی هیچ ندارد، -فارغ از ارزش اخلاقی عملش- طبیعی است که به سمت راههای سادهتر پول درآوردن –شبکههای هرمی و...- برود. کسی که متولد دههی 40 و 50 است و مثلا سی یا چهل سال دارد و زندگیاش را ساخته است، معلوم است دلیلی برای ورود به چنین ساحتهایی نمیبیند. –هرچند دیدهام کسانی را که وارد هم شده اند.-
نسبت دادن ویژگیهایی چون طلبکار بودن، نشناختن حرمت و احترام، دمدمی مزاج، نمک نشناس، بیغیرت، عجول و بیبرنامه، راحتطلب، بیحوصله، بیانصاف بودن برای متولدین یک دهه، نیازمند دلایل و شواهد زیادی است. شواهدی که در آن نتیجهی عملی که اکثریت متولدین آن دهه در آن شرکت داشته باشند و بتوان از آن این نتایج را گرفت. اینکه در وبلاگی که نویسندهی آن یک دهه شصتی است و چیزی نوشته است را به تمامی نسبت دهیم، به دور از اصول و لوازم استدلال منطقی است.
فکر میکنم در این نوشته خیلی تند رفتهاید. چنانچه در این بحث خیلیها تند رفتند.
حسین ب.ن | April 27, 2008 8:26 PM