
یک ستون کتاب؛ شمارهی سوم
پیشنهاد چهار کتاب
زندگی به روایت شیرین کریمی
نخستین داستان شیرین را در «عروسک سخنگو» بخوانید.
همایون شجریان
به به... چه عکسهایی!
خدای نکرده ادبیات میخوانید؟
نمیدانستم ادبیات خواندن در دانشگاه همچین عواقبی را به دنبال دارد!
«مرگ بازی» منتشر میشود
مبارک باشه آقای ناتور
یک ستون کتاب؛شمارهی دو
شمارهی دوم ستون ِ مردنی ِ من!
جهان در تسخیر «برند»هاست
یادداشت خوبی از حمیدرضا ابک

[قصههای عامهپسند]
[سوشیانت هزارم]
[دوماهنامهی حدیثزندگی]
[شیرین کریمی]
[مصطفی قوانلوقاجار]
[ناتور]
[صفحهی سیزده]
[جلال سمیعی]
[زیتون]
[بلوط]
[سرزمین رویایی]
[علی مصلح]
[شیما زارعی]
[تجربههای آزاد]
[حامد حبیبی]
[سیدرضا شکراللهی]
[محمد آقازاده]
[میترا خلعتبری]
آونگ خاطرههای ما
رضا ساکی
علی خردپیر
ليلي نيكونظر
سحر طلوعي
علیرضا شیرازی
الهام طهماسبی
حمیدرضا علاقهبند
زننوشت
علی مهتدی
آرش عاشورینیا
حمیدرضا نصیری
میلاد اکبرنژاد
سعید کمالیدهقان
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
رضا ولیزاده
عباس حبیبی
كافه تيتر
عباس معروفی
سینا سعیدی
علی زادمهر

« برای درگذشت قیصر امینپور | صفحهی اصلی | دزدی حرام است، حتا برای سینمای ما! »
در رثای توقیف «خاطرهی دلبرکان غمگین من»
ماجراي توقيف شدنِ کتاب «خاطرهي دلبرکان غمگينِ من» نوشتهي گابريل گارسيا مارکز را از چند جنبه ميتوان بررسي کرد. جنبهي طنز ماجرا البته آنقدر زياد و عجيب است که واقعاً در اين يادداشت جایی براي پرداختن به آن نيست. اما در همينباره بد نيست به نکاتي اشاره کنم.
براي اطلاع کساني که نميدانند ميگويم که دستور توقيف کتاب مارکز همزمان با مجوز فروش رمانِ «آدابِ بيقراري» نوشتهي يعقوب يادعلي به نشر نيلوفر داده شد. زماني که آن افتضاح سر محاکمهي يعقوب يادعلي پيش آمد، آه و فغانِ ادبياتيها بلند شد که با تاييد اين حکم از اين به بعد بايد شاهد اتفاقاتي مشابه هم باشيم. يعني ديگر مجوز ارشاد ملاک نيست. يعني خودمانيتر بگويم، نويسندهها از همان آغاز نوشتن، بايد ذهن خود را به جاي سانسورچي دولتي بگذارند، چون به مجوز ارشاد و گروه جالبِ مميزياش هم دیگر هيچ اعتمادي نيست. حال به تمام اينها، مترجم و ناشر را هم اضافه کنيد. آن مقامِ وزارت ارشاد که با خبرگزاري فارس گفتوگو کرده، در پايان صحبتهايش به نشر نيلوفر نيز رحم نکرده است. براي اين اتفاق تاسفبرانگيز (چاپ کتاب مارکز) همه بايد پاسخگو باشند. چه آنها که باز هم اعتمادي بهشان نيست و البته که انسان جايزالخطاست و آن ملعون را از ارشاد اخراج کردهاند، چه مترجم که وقتي اين کتاب را خوانده بايد از همان اول که اسماش را ديده، از ترجمهي آن منصرف ميشده و حالا ناشر که در مقابل اين کتابِ غيراخلاقي مسئول است. به نظرتان مقصر فرض کردن ناشر و مترجم در این ماجرا خندهدار نیست؟! سوای این مساله، واقعاً چند نفر از کساني که در سايتهاي مختلف و روزنامههاي وابسته و غير وابسته دراينباره قلمزدند، اين کتاب را تا صفحهي آخر خواندند؟
طبيعيست که ذهن ِ ايراني ِ ما در مواجهه با اين کتاب به سانسور فکر کند. آن هم کتابي با اين موضوع. اما نکتهي جالب این است که اين کتاب چندان هم سانسور نشده. کساني که خاطرهي دلبرکان غمگين من را خواندهاند، ميدانند که با اين اوصاف، کتاب هيچچيزي براي اين همه شلوغکاري ندارد. محور اصلي داستان که مارکز هنرمندانه آن را روايت کرده، احساسات دروني ِ پيرمرد روزنامهنگار نود ساله است. خوانندهي اين کتاب اگر ذهن سالم داشته باشد، بايد درگير تغييرات ذهني و حسي يک مرد عجيب در نود سالگي و تاثير عشق و روابط در زندگي او بشوند، تا تصويرسازي ِ لحظاتي که راوي از بودن پيشِ دختري ۱۴ ساله و باکره ميگويد. جالبتر اينکه مارکز به هيچوجه داستان را تصويري روايت نميکند. آن پانصد فاحشهاي که خيليها را آزار داده، به هيچوجه در متن ماجرا حضور ندارند. پس اين همه جنجال سر چيست؟
ماجرای ارشاد و بازتاب و تابناک هم برای خودش دنیایی دارد! فکرش را بکنید، بیایند به سایت بازتاب گیر بدهند. سوای اینکه کلاً تحریریهی بازتابیها خودش جای تامل دارد. ارشادیها به بازتاب ایراد بگیرند و آنها را اصلاً قبول نداشته باشند. دفترشان هم که پلمپ شد. بعد بازتاب بشود تابناک. بعد به فاصلهی چند روز از انتشار یادداشتی خندهدار دربارهی کتاب مارکز با عنوانِ «این رمان غیر اخلاقیست» دوستان در وزارت ارشاد به تکاپو بیافتند و در نهایت کتاب را توقیف کنند. این ماجرا هم خندهدار نیست؟ (این خبر تابناک هم خواندن دارد!)
تکلیف همهی ما هم که مشخص است. اتفاقاتِ خندهدار را تماشا میکنیم و مدام مینویسیم و غر میزنیم. نه هیچ چیز دیگر... شاید واقعاً کار دیگری هم از ما بر نمیآید. ملتی موموار شدهایم. به جای هرکاری، فقط میدویم دنبال نسخههای باقیماندهی رمان در کتابفروشیها که شده بازار سیاه و ۱۵۰۰ تومان کتاب را زیر ۵۰۰۰ تومان نمیفروشند! آن هم به هزار اصرار و التماس و فحش دادن به ارشاد و دولت تا بفهمند که خودی هستیم و نه مامور مخفی. به هر حال... اگر این کتاب ملعون را پیدا کردید، بخوانید که لذت خواندن کتابی جذاب و متفاوت از کفتان نرود. و اگر کتاب را تمام کردید، دعا کنید که بعد از مترجم و ناشر، به جرم خواننده بودن محاکمهتان نکنند. فقط حیف... که دستِ دوستان به شخص مارکز نمیرسد، وگرنه معلوم نبود...
مرتبط:
یادداشت گابریل گارسیا مارکز دربارهی نود سالگی
یادداشت کوتاه لیلی نیکونظر دربارهی این کتاب
به بهانهی توقیف خاطرهی دلبرکان غمگین من ؛ خبرگزاری مهر
فصل اول رمان خاطرهی دلبرکان غمگین من






نظرها
بلاگ جالب و پر باری داری نمی دونم من رو یادت میاد یا نه دوست قدیمی ولی من خیلی یادتم دوست داشتی خوشحال میشم باهات از طریق ایمیل یا یاهو در تماس باشم عزیزیم
عاطفه | November 17, 2007 12:47 AM
فصل اول کتاب:
http://www.4shared.com/file/26654167/2828131a/first_chapter.html?dirPwdVerified=efb3868b
:: مریم: یک دنیا مرسی.
سرزمین رویایی | November 17, 2007 1:00 AM
تدی جان، گزارشش رو نوشتهام برای این شمارهی شهروند امروز و دقیقن به چند نکتهای از اینها که گفتهای اشاره کردهام. این ذهن ِ سالم هم که میگویی، گشتهایم ما، نگرد، نیست.
:: مریم: نمیدونم چرا هرچی میگردم و میبینم که نیست... باز هم میگردم. خدا به خیر بگذرونه.
ليلي | November 17, 2007 1:38 AM
تو همیشه یک هستی عزیزم...کم کم انقدر نوشته هات قدرت گرفت که حالا مطمئنم با یه روزنامه نگار و نویسنده ی حرفه ای طرفم تنها آرزوم اینه که هیچوقت کم نیاری...بهت افتخار میکنم،از بی معرفتیات نمیگم که قصه اش طولانیه و منم واقعا حال ندارم همون حرفهارو تکرار کنم از قدیم گفتن"نرود میخ آهنین در سنگ"...تو این مورد تا حالا آدم نشدی بعد از اینم نمیتونم بگم خدایا استجب دعائی که این یه کم معرفت دار بشه اون زمان که خدا معرفت میداد نمیدونم تو توی صف چی بودی...اما گذشته از این حرفها دیگه چه میشه گفت...هر روز یه تراژدی خنده دار تر از اون یکی داریم به نظرت جایی واسه حرف مونده؟...اما چیزی که بازتاب پیدا میکنه تو دنیا سوای اینه...بابا وقتی روشن فکرها یه مشت بزغاله قلمداد میشن...داریم برمیگردیم عصر جاهلیت...کجاشو داری؟اولشه تازه...
راستی بدجوری مشتاق شدم این کتاب معلون و....و فلان رو بخونم...اخه میدونی که من میونم با کتاب خوبه...اگر گیر آوردی و داریش به منم بده قول میدم این جسم پلیدو صحیح و سالم بهت برگردونم و تفکرم کثیف نشه...باور کن!
شینا | November 17, 2007 2:46 AM
مکافات و دردسرهایی داریم ما! از ما بهتران در نخستین ساعات انتشار یک کتاب ، آن را با بهترین چاپ و با عزت و احترام میخرند، آن وقت ما ... سپرده بودم کتاب را برایم نگه دارند و گرنه ... راستی قسمت دوم زندهام که روایت کنم ، ترجمه شده؟ یک چیزهایی شنیدهام.
علیرضا | November 17, 2007 4:15 AM
اميدوارم اينقدر عقل تو آن كله ي كوچكت باشد كه اين كامنت را هم نشان بدهي...
سركار عليه! اين را هم متوجه شده اي كه جناب ماركز در صفحهء 31 كتاب با خباثت و زرنگي تما م دختر چهارده ساله ِ باكره اي را كه مي خواهد فاحشگي را شروع كند با يكي از زنهاي مقدس مسيحيت و اسلام مقايسه كرده است؟!! يعني آن مترجم و ناشر اينقدر ابله و خنگ تشريف دارند كه واقعآ اين را متوجه نشده اند؟ من عين همين كامنت را براي چند مركز مسئول هم مي فرستم تا نتواني منكر شوي كه در ساعت حدود 9 صبح مورخ 26 آبان هشتاد و شش براي وبلاگ تو فرستاده ام.
مسلمان | November 17, 2007 8:59 AM
اميدوارم اينقدر عقل تو آن كله ي كوچكت باشد كه اين كامنت را هم نشان بدهي...
سركار عليه! اين را هم متوجه شده اي كه جناب ماركز در صفحهء 31 كتاب با خباثت و زرنگي تما م دختر چهارده ساله ِ باكره اي را كه مي خواهد فاحشگي را شروع كند با يكي از زنهاي مقدس مسيحيت و اسلام مقايسه كرده است؟!! يعني آن مترجم و ناشر اينقدر ابله و خنگ تشريف دارند كه واقعآ اين را متوجه نشده اند؟ من عين همين كامنت را براي چند مركز مسئول هم مي فرستم تا نتواني منكر شوي كه در ساعت حدود 9 صبح مورخ 26 آبان هشتاد و شش براي وبلاگ تو فرستاده ام.
مسلمان | November 17, 2007 9:00 AM
اميدوارم اينقدر عقل تو آن كله ي كوچكت باشد كه اين كامنت را هم نشان بدهي...
سركار عليه! اين را هم متوجه شده اي كه جناب ماركز در صفحهء 31 كتاب با خباثت و زرنگي تما م دختر چهارده ساله ِ باكره اي را كه مي خواهد فاحشگي را شروع كند با يكي از زنهاي مقدس مسيحيت و اسلام مقايسه كرده است؟!! يعني آن مترجم و ناشر اينقدر ابله و خنگ تشريف دارند كه واقعآ اين را متوجه نشده اند؟ من عين همين كامنت را براي چند مركز مسئول هم مي فرستم تا نتواني منكر شوي كه در ساعت حدود 9 صبح مورخ 26 آبان هشتاد و شش براي وبلاگ تو فرستاده ام.
:: مریم: شما فکر کردید اون چند مرکز مسئول هم من هستم که سهبار برای من فرستادید؟ هر سه بارش رو گذاشتم تا همه فیض ببرند. چشم!
مسلمان | November 17, 2007 9:10 AM
راستش به این حواشی خنده دار زیاد کاری ندارم. شاید این کارها تنها یاعث شود که این کتاب و احتمالن افست های بعدیش خیلی خوب و زیاد فروش بروند. لاید بین اون هایی هم که می خرن یه عده می خونن دیگه. پس این ها همه اش بعث می شه این کتاب بیشتر خونده شده و این بد نیست فقط کمی خنده دار است. اما در مورد خود کتاب. خوب به طبع این که مارکز نوشته زیبایی هایی دارد. اما وقتی من خوندمش اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مارکز هم پیر شده. همین. اصلن هم کتاب به نظرم به خوبی باقی کارهای مارکز نبود. (دارم کتاب را با خود کارهای مارکز مقایسه می کنم نه با کارهای دیگران) بعضی وقت ها حس می کنم از بس کارهای متوسط می خوانیم که تا این طور کتابی که یه کوچوبو از متوسط بالاتره کلی ذوق زده می شیم. همین.
آرش | November 17, 2007 11:39 AM
من البته موافق آن قسمت از حرفهاي آرش هستم كه مي گويد اين كتاب نسبت به كتابهاي قبلي ماركز ضعيف است. حتي به نظر من بسيار ضعيفتر از بسياري از رمانها و داستانهايي است كه نويسندگان خودمان مي نويسند و اين حضرات منتقد و رسانه چيها يا هيچ توجهي به آنها نمي كنند يا اگر هم كنند توي سرشان مي زنند! بگذريم... اما جناب آرش خان! آنجا كه فرموده اي اين حواشي خنده دار است منظورت دقيقآ كداميك از آنهاست؟ آيا اگر در همين داستان ماركز به جاي عكس آن زن مقدس، عكس يكي از مقدسات تو (مثلآ وابستگان مونث درجه ي يكت) در كنار آن يك تكه لباس خاص گذاشته مي شد باز هم اين حواشي را خنده دار مي دانستي؟ يا مترجم اين كتاب حاضر خواهد شد كه به جاي عكس آن زن مقدس عكس مادر خود مترجم در آن جمله گذاشته شود و از كتاب رفع توقيف شود؟ حاضر است اين شرط را بپذيرد؟
مسلمان | November 17, 2007 2:27 PM
پشت کتاب نوشته است:
این رمان شرح ماجراهای یک سالی است که طی آن روز نامه نگار سالخورده تلخ ترین عذاب ها را تاب می آورد تا به دلپذیر ترین شادکامی ها برسد...
نمی دانم شاید ما هم باید این داستانهای خنده دار را تاب بیاوریم تا شاید اتفاقی که منتظرش هستیم بیافتد...
مدام دارم از خودم می پرسم این رمان ارزش این همه جنجال و حاشیه را داشت؟؟
این همه جنجال جز این که بر خوانندگان این رمان اضافه کند هیچ نتیجه ی دیگری ندارد پس زنده باد کلمه...
مسعود | November 17, 2007 2:56 PM
کتاب یازده دقیقه پائولو کوئلو هم مضمون مشابهی داشت. اول به اسم کیمیاگر دو به بازار آمد بعد انتشارات کاروان متن انگلیسی آن را چاپ کرد و سپس آقای کیومرث پارسای کتاب را با عنوان اصلی اش ترجمه کرد. واقعا عجب شیر تو شیریه!
بنفشه رافع | November 17, 2007 4:41 PM
ناشر کتاب روسپیان سودازده من برای مقابله با دستور ارشاد در توقیف کتاب دلبرکان غمگین من کتاب را برای دانلود مجانی در این لینک گذاشته است. به علاوه نظر مترجم کتاب امیر حسین فطانت در باره علل توقیف ان در ایران
http://iranianbook.org/
دادیار | November 17, 2007 5:43 PM
نوشته ی معصومه ناصری خیلی قشنگ بود
عبداللهی لومان | November 18, 2007 10:22 AM
ای بابا از خودتونه... برام جالبه که یادداشتم درباره پرتقال کوکی یادت مونده ... بابا حافظه!
سحر | November 20, 2007 1:34 PM