ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« آقای امرایی، گلایه دارم! | صفحهی اصلی | وقتی چاقو دستهی خودش را ببرد! »
به دنبال یک لقمه نان حلال ِ عامهپسندانه!
کتابهای داستان و مجموعههای تازه و رمانهای جذاب؛ همه آخر شب وقتی سرم را روی بالش میگذارم هنوز دو صفحهشان خوانده نشده از دستم سر میخورند و من قبل از افتادن آنها روی زمین، کمِ کم به پادشاه سوم رسیدهام.
نمیخواستم دوباره سر ِ کار بروم. پیشنهادِ کارهای مختلف را در تابستان رد کردم. فکر میکردم مینشینم مثل آدمیزاد درسم را تمام میکنم و لیسانسام را قاب میزنم به دیوار و با خیال راحت میروم سبزیفروشی محل و چند کیلو سبزی قورمه و آش میخرم و میشوم وردست مامان، یک کدبانوی درجه یک که لابد باید با هر صدای زنگ تلفن یا زنگ در گونههایش گل بیاندازد و از جا بپرد! والله... مگر همیشه همه همین را نمیگویند؟
اما نشد... یعنی هرچه هم تلاش کردم دیدم بیفایدهست. نتیجهی سهماه بخور و بخوابِ تابستانی و شب کردنِ روزهای بیکاری و صبح کردنِ شبهای بیخوابی این شد که هنوز شهریور تمام نشده چهارجای همزمان مشغول به کار شدم. خب حاصل تمام این اتفاقات یک سردرگمی عجیب شده که من در آن مثل یک «یویو» هستم که در تهران برای خودم چرخ میخورم. صبحها که از خواب بلند میشوم فقط استرس دارم؛ یا کلاسهای روی اعصاب دانشگاهم دیر شده، یا از ساعتی که باید در خبرگزاری حاضر باشم گذشته. روزها میانِ کار خبرگزاری، پایگاه خبری فیلمِ کوتاه و درسهای دانشگاه تاب میخورم. بین تمام اینها، یکروز در میان درس دادن در موسسهی زبان را هم جا بدهید. از خیر داستانخواندن و کتابخریدن هم نمیگذرم و این وسط انگار تا زمانی که من جا بیافتم در این برنامهی درهم و شلوغ، وبلاگِ بیچارهام قربانی شده که تارعنکبوت سرتاپایاش را میگیرد و کامنتها و اساماسهای شکایت بعضی خوانندگان است که یادم میآورد مدتهاست ننوشتهام.
به هر حال... اینروزها برای به دست آوردن یکلقمه نانِ حلال از انقلاب به دانشگاه و از دانشگاه به گیشا مرتب پرتاب میشوم و فقط خدارا شکر میکنم که تصمیم نگرفتم فقط لیسانس را بگیرم و بنشینم خانه و لابد اضافهوزن هم پیدا کنم...





نظرها
مواظب باش مثل من نشی عزیزم..کم مونده برا دیرکرده پایان نامه رو برد دانشگاه عکسمو بزنن یه وانتد هم زیرش...
الهام | October 12, 2007 1:52 AM
اين قدر غر نزن عزيزم!
تازه سه روز ديگه جشنواره شروع میشه، من كلی باهات كار دارم!
مرضيه | October 12, 2007 12:48 PM
کتابهای داستان و مجموعههای تازه و رمانهای جذاب!!!
مدتهاست که منتظر یک رمان خوبم...
چرا هرچه می دویم نمی رسیم به آنچه که می خواهیم؟
نمی دانم اشکال کار از کجاست؟؟
:: مریم: رمانهای جذاب، لزوماً رمانهای تازه منتشر شده نیستند. اما به زودی یک مجموعهداستان تازه و فوقالعاده را معرفی میکنم.
مسعود | October 12, 2007 1:16 PM
بابا فعال تلاشگر خسته نباشی
زادمهر | October 13, 2007 12:04 AM
همونطوز که شاعر گفته یا به مستی یا به شغل ای مهتدی
دختر خاله | October 13, 2007 8:51 PM
There's nothing more wonderfull than this ! Lots of jobs and hundreds of daily challenges in your interesting fields (I can find out from your post)
Congratulations !
Ali | October 13, 2007 11:29 PM
سلام . شما به ليست دوستان وبلاگ من اضافه شديد ...
محمد | October 14, 2007 7:14 PM
خانم مهتدی:
از آشنایی با سایت صمیمی و خواندنی تان شادم!
پیروز باشید
رامین مولایی
رامین مولایی | October 15, 2007 1:41 AM
گرات مواظب باش درست باشه وقت شليك خب زندگي تو هم داره دچار روزمرگي ميشه
امنتي داري خدمت ما مام خدمت شما
شاهد | October 15, 2007 8:51 PM