
نوای موسیقی تجربی
گفتوگو با گروه موسیقی دنگ شو
از ترجمه تا تئاتر روحوضی
یک ستون کتاب، شمارهی هشتم
هفتان عضو تازه میپذیرد
هرکی آیدی میخواد بجنبه!
محسن رسولاف درگذشت
این بشر پر از استعداد و خلاقیت بود. حیف...حیف...حیف
و بالاخره؛ همایون شجریان
ای جان! چقدر این عکس دلنشین ِ آخه!
زن فردا؛ تلاش برای آیندهای بهتر
وبلاگ زن برادر عزیزم
یک ستون کتاب؛ شمارهی هفتم
کتاب ضیا موحد را از دست ندهید

[سینا سعیدی]
[سیدرضا شکراللهی]
[شیما زارعی]
[نيما اكبرپور]
[ناتور]
[علی خردپیر]
[حمیدرضا نصیری]
[قصههای عامهپسند]
[ليلي نيكونظر]
[تجربههای آزاد]
[سوشیانت هزارم]
[سعید کمالیدهقان]
[علی مصلح]
[حمیدرضا علاقهبند]
[جلال سمیعی]
[محمد آقازاده]
رضا ساکی
فرهاد جعفری
شیرین کریمی
زیتون
سحر طلوعي
میترا خلعتبری
مصطفی قوانلوقاجار
دوماهنامهی حدیثزندگی
سرزمین رویایی
رضا ولیزاده
آونگ خاطرههای ما
حامد حبیبی
علیرضا شیرازی
زننوشت
صفحهی سیزده
الهام طهماسبی
سیامک قاسمی
آرش عاشورینیا
عباس معروفی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی
كافه تيتر
علی زادمهر

« گزارشی کوتاه از بازار ِ کسادِ کتاب | صفحهی اصلی | وطن یعنی...؟ »
معرفی ِمجموعهداستان «پشت سرت را نگاه نکن!»
اسم فارس باقری را تا قبل از تابستان ۸۶ با نمایشنامههایی که نوشته و فعالیتی که در حوزهی تئاتر و ادبیات نمایشی داشته است، شاید بیشتر شنیده باشید. اما نشر نیلوفر چندی پیش مجموعهداستان «پشت سرت را نگاه نکن!» را به قلم این نویسنده وارد بازار کتاب کرد. «خانه»، «یکی از ماهیها نیست»، «شنا در زمستان»، «دوزخ»، «ببین چه بارانی میآید!»، «دلم میخواد بمیرم»، «خرچنگ»، «خرسهای قطبی»، «برادر، کجایی؟»، «... وماه»، «بخار در آینه» و «بازی» دوازده داستانی هستند که در این مجموعه میخوانیم.
زبان تصویری از ویژگیهای بارز این مجموعه است. بیشتر به نظر میرسد که نویسنده داستانها را تعریف نمیکند، بلکه به تصویر میکشد. قبلاً در مقدمهی معرفی مجموعهداستان «زنی با چکمهی ساقبلند سبز» گفته بودم که گاهی ملاک خوب بودن یک مجموعه برایم، ماندگاری داستانهایش در ذهنام است. حتا اگر منتهی شود به یک تصویر یا چند دیالوگ. در اکثر داستانهای مجموعهی «پشت سرت را نگاه نکن!» اتفاقات بین شخصیتها، یا حتا ارتباط شخصیت داستان با محیط بیرون به تصویر کشیده میشود و نقطهی قوت آن، قدرت بالای نویسنده در انجام این کار است. به عنوان مثال، در جایی از کتاب، در داستان «یکی از ماهیها نیست»، تاثیر غیرمستقیم ممیزی با خلاقیت نویسنده در هم گره خورده و فارس باقری با استفاده از صحنهی بازی کردن دو ماهی در آکواریوم، آخرین همآغوشی زن و شوهری را که در شرف جدا شدن هستند به تصویر میکشد:
"گفت: کجاست؟ و با انگشت چند تلنگر به شيشه آکواريوم زد.دراز کشيد روی تخت و زل زد به ماهیها.کنارش دراز کشيدم. دستم را گذاشتم روی شانهاش. برنگشت. آرام دستش را بالا آورد و گذاشت روی دستم. تمام تنم لرزيد. سرد بود. انگار یکباره مشتی آب به صورتم پاشیده باشند.انگشتم را لای انگشتانش جا دادم و به آکواریوم زل زدم. حبابهای کوچک ته آب آرام بالا میآمدند. نگاه کردم. از توی کوزه شکستهی ته آب ماهی بيرون آمد. رسيد به ماهی ديگر. هردو آهسته آمدند. دور هم چرخيدند. ايستادند. به سطح آب تُک زدند. روی هم غلتيدند. لغزيدند. همديگر را لمس کردند. دور کوزه شکسته گشتند. بالا آمدند. پايين رفتند. باز بالا آمدند و پايين رفتند. يکباره توی کوزه شکسته فرو رفتند.
نسرين گريه میکرد.
گفتم: لباسهات رو بپوش.
پيراهنام را پوشيدم و رفتم سراغ چمدان. به زور بستم...."
استفاده از نماد در داستانهای این مجموعه زیاد به چشم میخورد. نمادها میتوانند ماهیهای درون آکواریوم باشند یا خرچنگی که کل داستان را در ابهام فرو میبرد. اما خواننده هنگام خواندن داستانهای این مجموعه شاید با مشکل روبرو شود. دقیقاً آنجا که در داستانهای پشت سر هم، ماهی و آکواریوم به عنوان نماد پیامی غیر مستقیم را میخواهند برسانند و تکرار این مساله در دو داستان ممکن است آن اثر گذاری لازم را از بین ببرد.
راوی در داستانهای مجموعهی «پشت سرت را نگاه نکن!» یا دانای کل است یا اول شخص. برای نمونه در دو داستانِ «خرسهای قطبی» و «دلم میخواد بمیرم» با مونولوگهایی روبرو هستیم که خطاب به شخص دیگری گفته میشوند. در داستان «خرسهای قطبی» که بهنظرم قویتر از «دلم میخواد بمیرم» روایت شده، راوی مردیست که دربارهی یک راز، یا بهتر بگویم، یک اتفاق بد که باعث پریشانی مرد شده، با زنی تلفنی صحبت میکند. هویت این زن علامت سئوال است برای خواننده. و در پایان داستان، خواننده میماند و هوشاش، که به پاسخ علامت سئوال برسد.
داستانهای این مجموعه از نظر قوت روایت، در حد یکسانی هستند. کمتر پیش میآید که داستانها از نظر سطح با همدیگر اختلاف زیاد داشته باشند اما به سلیقهی من، داستان «دوزخ» که به شکل نامهای روایت شده، این یکدستی را تا حدی برهم زده است.
شاید به دلیل فعالیت زیاد نویسنده در حوزهی ادبیات نمایشیست که دیالوگها در اغلبِ داستانهای «پشت سرت را نگاه نکن!» به نظر جاندار و قوی میآیند. مثلاً در داستانهای «یکی از ماهیها نیست» یا «ببین چه بارانی میآید» دیالوگها به شخصیتپردازی و روایت کمک بسیاری میکنند بهخصوص در داستانِ «یکی از ماهیها نیست» که نوع رابطهی زن و شوهر و احساساتشان با استفاده از دیالوگها و توصیف صحنهها به خوبی به خواننده منتقل میشود.
در اولین داستانِ این مجموعه، «خانه»، راوی مردیست که در همان خطهای اول شروع میکند به تعریف کارهایی که میکند و چیزهایی که در خانهی خودش میبیند. مرد تعریف میکند که در خانه راه میرود، تلفن زنگ میخورد، زناش مشغول کار کردن و سیگار کشیدن است، اما نقطهی ابهامی در داستان وجود دارد که ممکن است در پایانِ غافلگیر کننده اش خواننده را مجبور به دوبارهخوانی بکند.
اگر بخواهم از بین دوازدهداستانِ این مجموعه، چند تا را به سلیقهی خودم پیشنهاد بکنم، به جز «یکی از ماهیها نیست» که بیشتر از آن مثال آوردم؛ «ببین چه بارانی میآید!»، «... وماه» و «خرچنگ» را توصیه میکنم.
در داستانِ «ببین چه بارانی میآید!» با مردی روبرو هستیم که دچار نوعی فراموشی شده. مسیر همیشگیاش را میرود اما آدمهای همیشگی را نمیشناسد و حتا گفتوگوهایی که گاهی میانشان شکل میگیرد و حرفهایی که مرد در ذهناش با خودش میگوید حالتی را میرساند که انگار مرد کارهایی را که تا بهحال کرده و آدمهایی را که با آنها رابطهی دوستانه داشته نمیپذیرد... این داستان عجیب را باید خودتان بخوانید.
«خرچنگ»، داستان آشفتگی و تنهایی مردیست که در سفری به شمال خرچنگی را بهطور اتفاقی میخرد که بعد میشود همراه تنهاییها و آشفتهگردیهای راوی. مرد در شهر میگردد، و گاهی خرچنگ را هم از ترس گربه با خودش میبرد. در مونولوگهای راوی، وضعیت زندگیاش کمابیش روشن میشود. از دکتر رفتنها تا نداشتن پدر و مادر و دوست و آشنا و همین تنهایی باعث میشود که ارتباطی عجیب با خرچنگ پیدا بکند و ...
داستانِ «... وماه» شاید تنها داستانی باشد که جنگ در آن به وضوح دیده میشود. داستان زنی در شهری جنگ زده که حتا همین چند خط را هم دربارهاش نمیگویم!
مجموعهداستانِ «پشت سرت را نگاه نکن!» مجموعهداستان خوبیست. شاید پاسخگوی سلیقهی سختگیر خیلیها نباشد، اما مطمئنم آنها که ادبیات داستانی ایران را دنبال میکنند، از خواندن آن پشیمان نمیشوند.
[«پشت سرت را نگاه نکن!»، نوشتهی فارس باقری، نشر نیلوفر ، ۹۴ صفحه، ۱۲۰۰ تومان]







نظرها
مریم چه جالب من این کتاب را 5شنبه از کتابفروشی هاشمی تو ولیعصر خریدم وامروز (جمعه)یکی از دوستانم امانت گرفت تا بخواند وحالا هم تو مطلب بسیار خوبی در مورد کتاب نوشتی.مطلب خوبی بود موفق باشی مجاب شدم که کتاب را زودتر از دوستم پس بگیرم
زادمهر | September 21, 2007 11:31 PM
خانم خسته نباشيد!
هنوز اين مجموعه را نخواندم اما اين بازی ماهیها خيلی خوب بود...
مرضيه | September 21, 2007 11:44 PM
سلام اول
بهاره | September 28, 2007 3:45 PM
سلام
کتاب شما را دوبار خواندم. عالی بود.
من و طرفداران شما منتظر آثار بعدی شما هستیم.
شاهین شیرزادی | January 8, 2008 3:02 PM
سلام مطلب جالبي بود
من هم كلاس فارس بودم و مدت زيادي ازش بيخبر بودم
الان از گوگل سرچ كردم
راستي من هم وبلاگ مي نويسم
www.afshinamoozadeh.blogfa.com
راستي لينك شديد
افشين عموزاده ليچايي | March 18, 2008 10:18 AM
به جای اینکه ملاک نقدت قدرت حافضه ات باشه،یه سر به انقلاب بزن ، نشر آگه ،ساختارگرایی در ادبیات ((رابرت اسکولز )) رو بگیر.
واسه معنی نماد هم یه نگاه به زیبایی شناسی هگل بنداز عزیز!
البته نقد داستان چیز دیگریست!
حسین سیافی | May 30, 2008 3:55 PM