
یادداشت خواندنی احمد پورنجاتی دربارهی توقیف شهروند امروز
این یادداشت را از دست ندهید
پنج ننگی که مردهشور هم نمیتواند آنها را پاک کند!
و تبریک به رضا ساکی بابت پیوستن به نهضت نیمفاصله در وب
لطفاً در تاکسی درددل نکنید
این اتفاق بارها برای من افتاده و آزار دیدم از بلند بلند حرف زدن مردم توی تاکسی. کاش حداقل آروم حرف بزنن
صدای «دهلچی» را شنیدهاید؟
وبلاگی فوقالعاده که پاچهی اهل موسیقی مملکت را میگیرد!
بازی تمام شده است
گفتوگو با بلقیس سلیمانی دربارهی رمان «خاله بازی»
مرضیه ریاحی روایت میکند
دامین جدید ِ «من روایت میکنم» را دارید؟
دکتر علی کردان را استیضاح نکنید، لطفاً!
بیانیهی جمعی از طنزنويسان مطبوعاتی

سیدرضا شکراللهی
نيما اكبرپور
بلوط
محمد آقازاده
آونگ خاطرههای ما
الهام طهماسبی
سعید کمالیدهقان
رضا ساکی
علی خردپیر
فرهاد جعفری
سوشیانت هزارم
علی مصلح
زیتون
ناتور
زننوشت
آرش عاشورینیا
سحر طلوعي
حمیدرضا علاقهبند
مصطفی قوانلوقاجار
حمیدرضا نصیری
جلال سمیعی
علی زادمهر
ليلي نيكونظر
تجربههای آزاد
كافه تيتر
صفحهی سیزده
شیما زارعی
سیامک قاسمی
علیرضا شیرازی
سرزمین رویایی
دوماهنامهی حدیثزندگی
حامد حبیبی
سینا سعیدی
میترا خلعتبری
رضا ولیزاده
عباس معروفی
شیرین کریمی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی

« در حاشیهی ایرانگردی ِ تابستانی | صفحهی اصلی | گزارشی کوتاه از بازار ِ کسادِ کتاب »
نوستالژی...
هنوز هم خیلی وقتها یاد آن خانهی سر خیابان ظفر میافتم. یاد آن لحظاتی که با حرص و ولع مسائل فرهنگی جهان معاصر را میخواندیم و بحث میکردیم دربارهی سکولاریسم. هنوز هم آن حس عجیب در یادم هست، وقتی که با شور و هیجان از خصوصیات زندگی مدرن در شهر مدرن حرف میزدیم و من با حرص از بوق ماشینهایی که از خیابان شریعتی میگذشتند میگفتم، که لابد اینها یعنی مدرنیته! و یادم است آن غیژغیژ چهارچوب چوبی ِ پنجرههای طاقچهدار آشپزخانه را. و آن نور عجیب و غریب ِ غروب که افتاده بود توی خانهای که مطمئن بودم صدسال را عمر دارد. هنوز یادم است که آن لرزیدن صدا را وقتی داشتم پای تلفن از موقعیت عجیب آن خانه برای دوستی حرف میزدم و هنوز از خاطرم نرفته لحظاتی که به جای استراحت ِ قبل از شروع دوبارهی درس خواندن، نشسته بودم و طرح داستانی را مینوشتم که همان موقع به ذهنم رسیده بود و تماماش مدیون فضای حیرتانگیز خانه بود.
هنوز هم وقتی از تقاطع ظفر و شریعتی میگذرم، دلم آن حس و حال را میخواهد. آن لرزش صدا پای تلفن، آن هیجان داستاننوشتن، آن بحثهای داغ دربارهی مدرنیته در سنتیترین خانهای که میتوان تصور کرد و آن روزهایی که رفت و دیگر هیچوقت آنطور که بود، بر نمیگردد...
لعنت به این نوستالژیها که همیشه نصف شب، راه نفس آدم را میبندند.







نظرها
dardnake amma, hamishe rooz haye khoob dar gozashte zendean
Ali | August 30, 2007 3:16 PM
...
بويم رخ روز و گيسوي شب
كز جنس تو اند اي گذشته
هر لحظه ز زلف توست تاري
اكبر | August 30, 2007 4:38 PM
پس بازم بیایین طرفای ما :)
از زندگی | August 30, 2007 5:55 PM
ممنون. ساحل سلماس اش را باید می دیدید و یک جای تفریحی دارد به نام باری. ساحل ارومیه اش ناراحت کننده است و البته همچنان باشکوه. دوباره آپم.
حامد | August 30, 2007 11:21 PM
همین چند خط خیلی خوب نشان میدهد که نثرت چه قدر پختهتر شده و چه قدر در فضاسازی پیشرفت کردهای...این چندماه بیکار ننشستهای انگار:)
:: بچسب به اون قسمتِ لرزش صدا!!! بیکار نبودم خیلی. ولی زیاد هم پرکاری نکردم...
دوست سابق | August 31, 2007 7:18 PM
کاش این دلتنگی ها نبود...
هر چند که وجودشون هم به نوعی لذت بخشه...!
ضمنا...
امروز روز جانی وبلاگ ه...
مبارکه...!
یک آرش | September 1, 2007 12:42 AM
لینک شدین...!
یک آرش | September 1, 2007 12:43 AM
نوستالوزی همین خب کارسش نمیشه کرد
:: مریم: جواب ِ بیربط بدم؟ فیلمی که بهم دادی تکراری بود!
شاهد | September 1, 2007 1:49 AM
نوستالژي....
تو ومن
نوستالژي...
تو رفتي من ماندم ....
نوستالژي...
نفيسه | September 2, 2007 4:07 PM
روزهایی هستند و ماه هایی
که خیال اینهمه یاد هم از خاطر نمی برندشان
حتی اینهمه دلتنگی
حتی اینهمه روزمره گی
روزهایی هستند که قایق دقایقت در آنها ایستایی پیدا می کند
آنسان که ماه در شبهای بدر در آسمان
آنگونه که ضربان در کوچه های سرخ عشق...
متن زیبایی است
موفق و در پناه خدا
بی پروا | September 4, 2007 6:40 PM
در نوشتار ي كوتاه و به طاهر ساده مطالب ِ مهم و پيچيده اي را مطرح كرديد از اين لحاظ نوشتارتان ستودنی ست
به این پیوند سری بزنید شاید چیزی باشد که توجه شما راجلب کندچون مشتقانم نظر شما را در باب ِ آن بدانم:
http://hooliganboy.blogspot.com/2007/09/blog-post_03.html
محمد تاج احمدي | September 4, 2007 11:48 PM
خب دیگر این نوستالوژی ایرانی الاصل(!!) یک جا هایی به کار می آید ، و نصفه شب انسان را وادار به شب نگاری می کند
مگر بد است!؟
من از مطلب وبلاگ پیشینت به اینجا رسیدی همون که از زن بودن نوشته بودی
اگه بی خوابی داری ربطی به نوستالوژی نداره ها :دی
داستانک | September 5, 2007 3:57 PM
yadam raft begam: ba ejaze linke2n kardam
داستانک | September 5, 2007 4:00 PM
این روزها ادم فقط با نوستال زنده است.
محمد | September 5, 2007 4:41 PM
سلام......اون بحث قدیمی بین ما که چندین روز تو فاروم طول کشید رو هم یادت میاد؟ کجایی دختر...کم پیدایی....بعضی رفیقای قدیمی رو فراموش کردی
:: مریم: سلام! مگه میشه یادم بره؟ هنوزه که هنوزه اگر بچهها رو ببینم تیکهاش رو بهم میاندازن! یادش بخیر... چقدر انرژی داشتیم برای بحث کردن. شونصد تا پست مینوشتیم
arya | September 5, 2007 11:24 PM
سلام خانم مهتدی عزیز:
گردشی اینترنتی و مجالی برای اشنایی... وبلاگ زیبای است در صفحه ادبیات خویش لینکتان کردم. وبلاگ-نشریه ای به دو زبان...
به امید ترجمه و بده بستان ادبی بیشتر ما بین دو زبان...
سپاس
احمد امانی | September 6, 2007 12:41 AM
اين دل اگه گاهي تنگ نشه به چه درد مي خوره!!!!
ماكان | September 6, 2007 11:03 AM
وبلاگتو همیشه میخونم.....اگه نظری نمیدم چون خودت بهتر میدونی تو چیزی که سررشته ندارم بهتره نظر ندم ولی من اون بحثا رو دوست دارم....کلمه ی سکولاریسم (نمیدونم چرا آوردیش اینجا لابلای بحثای هنریت) واسم انگیزه ی نوشتن ایجاد کرد.....فقط همین و الا ما که به یادت هستیم خانومی....شما رو نمیدونم
:: مریم: کاش از کلمهی حجاب اسلامی مینوشتم. مطمئنم که بیشتر جذبت میکرد :))
arya | September 7, 2007 3:03 AM
چه خبر دانشگاه؟....ترک کردی اون لامصو؟...طرفای ما نمیای؟....بر و بچ همه خوبن؟ با صدف میرین کافی شاپ یا نه؟ یاد مام میکنین ؟
:: مریم: دانشگاه مزخرفتر از سابق شده. جوری که از حالا تا دوترم دیگه به ثانیهشماری افتادم برای تموم شدن اش. طرفای شما هم فعلاً که نه. بر و بچ رو آخرین بار قرار بزرگ دیدم که از سال ۷۹ تعیین شده بود. یک عالمه آدم عروسی کردهان و زن گرفتن و شوهر کردن. کلی دیدنی بود. با صدف هم هنوز همونطوریم و کافیشاپ هم میریم.
arya | September 8, 2007 7:42 PM
نوستالوژی نوعی تحمیق فولکلوریکه.
کاریش نمیشه کرد.
ارشیا | September 10, 2007 12:13 PM
تونستید با اون دخترک کتاب خونِ کنار خیابون ارتباط برفرار کنید؟
::مریم: آره. حسابی هم با هم دوستیم الان. منتظر یک اتفاقم تا جریانها رو تعریف کنم توی وبلاگ.
حامد | September 12, 2007 12:33 AM
سلام
خیلی ممنون از نظرتون... خوشحال میشم جاهایی که با هم اختلاف نظر داریم رو بیان کنید... البته نه به خاطر این بحث کنیم... شاید من یه جایی درست ندیدم و نگاه شما بتونه کمک کننده باشه تا بهتر ببینم...
تا بعد
تیموتی از چیزی شبیه آن | September 12, 2007 2:35 AM
از بابت لینک هم ممنون الآن دیدمش...
تیموتی از چیزی شبیه آن | September 12, 2007 2:35 AM
دروغ چرا اولین باره که وبلاگتون رو می خونم تا اینجا که خوشم اومد موفق باشید همیشه
راستی حرفتون رو کاملا حس می کنم
mim | September 12, 2007 11:51 PM