
محسن رسولاف درگذشت
این بشر پر از استعداد و خلاقیت بود. حیف...حیف...حیف
و بالاخره؛ همایون شجریان
ای جان! چقدر این عکس دلنشین ِ آخه!
زن فردا؛ تلاش برای آیندهای بهتر
وبلاگ زن برادر عزیزم
یک ستون کتاب؛ شمارهی هفتم
کتاب ضیا موحد را از دست ندهید
مشق آفتاب را دیدهاید؟
دعوت عمومی مینا اکبری
مصائب پاگرد به روایت ناتور
مرور پدرام رضاییزاده بر رمان پاگرد، نوشتهی محمدحسن شهسواری
سایت رسمی آکسفورد، رسماً کاغذپاره را تکذیب کرد
آنقدر از دیدن این خبر رسمی بر روی وبسایت آکسفورد هیجانزدهام که حد ندارد. رونوشت به مستر کاغذپاره!

[بلوط]
[علی مصلح]
[سرزمین رویایی]
[ناتور]
[جلال سمیعی]
[قصههای عامهپسند]
[محمد آقازاده]
[تجربههای آزاد]
[حمیدرضا علاقهبند]
[فرهاد جعفری]
[رضا ساکی]
شیما زارعی
حامد حبیبی
صفحهی سیزده
سعید کمالیدهقان
سوشیانت هزارم
مصطفی قوانلوقاجار
علیرضا شیرازی
الهام طهماسبی
آونگ خاطرههای ما
ليلي نيكونظر
سیامک قاسمی
زیتون
سحر طلوعي
دوماهنامهی حدیثزندگی
علی خردپیر
سینا سعیدی
سیدرضا شکراللهی
زننوشت
شیرین کریمی
آرش عاشورینیا
میترا خلعتبری
حمیدرضا نصیری
عباس معروفی
علی مهتدی
رضا ولیزاده
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی
كافه تيتر
علی زادمهر

« در سوگِ الف. بامداد | صفحهی اصلی | برای «مصطفی کرمی» و رنج ِ این روزهایش + خبر تکمیلی »
F.Y.I و یک درخواست
روزهای بلند تابستان، برای من که تازه وقتی خورشید غروب میکند، فعالیتام شروع میشود، یعنی کابوسِ مداوم. همیشه در تابستان فعالیتم کمتر میشود و بههمریختگیام بیشتر. نه گرمایش را دوست دارم، نه بلندی روزهایش را که انگار خورشید لعنتی با سماجت آنقدر در آسمان میماند و به من دهنکجی میکند که از کلافهگی میخواهم سر به کوه بگذارم! چندین یادداشتِ نیمهکاره دارم که در روزهای همین فصلِ مزخرف نوشتنشان را شروع کردم و به نیمه نرسیده، رها شدهاند چون در روز روشن فکر کردن برایم سختترین کار است. بلندی روزهای تابستان و خورشیدش را بگذارید کنار درگیریهای شخصی و خوددرگیریهای قبل از بیست و پنجسالگی. باز هم انتظار دارید که یادداشتهای نیمهکاره را با لبخند احمقانه تمام کنم و منتشر؟
از اینها که بگذریم، میخواهم از خوانندگان ِ اینجا کمک بگیرم. برای دل خودم دارم سعی میکنم با یکنفر، یک آدم کوچولو، صحبت بکنم. اگر موفق شوم دلش را بهدست بیاورم، گزارش ماجرا را اینجا منتشر میکنم. اما سئوالی که از شما دارم: به نظرتان، چهطور میشود با دختر حدوداً سیزدهسالهای که از ساعت ۸ صبح تا ۹ شب گوشهی خیابان مینشیند و فال و آدامس و دستمالکاغذی میفروشد، ارتباط برقرار کرد؟ دخترک تمام این ساعات را کتاب میخواند. کتابهای خوب. هر روز از مقابلش رد میشوم. و چند وقتی میشود که یکی از کنجکاویهای روزانهام این شده که از بالای سرش رد بشوم و دزدکی نگاه بکنم تا بببینم کدام کتاب را میخواند. اما دخترکِ عجیبیست. روزی که شازده کوچولو را دستش دیدم، به بهانهی خرید دستمال کاغذی زانو زدم کنارش و سعی کردم که کمی به حرف بکشانماش. اما حاضر نیست حتا برای چند دقیقه سر از کتاب بردارد و همین من را بیشتر کنجکاو و مشتاق میکند. تا اینجا، متوجه شدهام که از حرف زدن میترسد. نمیدانم چرا. نمیخواهم مثل یک خبرنگار با او حرف بزنم، یا مثل یک بچهپولدار که دلش برای دخترک کتابخوان فقیر میسوزد! فقط دوست دارم حرف بزند و از کتابخوانیاش بیشتر بفهمم. راههای مختلفی به ذهن خودم رسیده. اما میخواهم شما هم کمکم کنید. اگر شما جای من بودید، دلتان میخواست که بیشتر بدانید؟ یا مثل بقیه از کنارش فقط رد میشدید؟ اصلاً راه حل خاصی به ذهنتان میرسد؟







نظرها
دوستی به صورت آنلاین پیشنهاد کرد که برای شروع، برایش یک کتاب هدیه ببرم و بعد هم پیشنهاد بدهم به دخترک، که چند ساعتی همراه با او فال و ... بفروشم. شما هم نظراتتان را بنویسید.
مریم مهتدی | August 3, 2007 12:17 AM
پروژه داستان راوی کودک راه افتاد بالاخره پس؟
:: مریم: پارسال دوست امسال آشنا! آره، راه افتاد بالاخره. اما نه مثل اون فیلمهندی که اون موقع حرفش رو زدم. این یکی زندهست و مستند. نه تخیلی!
دوست سابق | August 3, 2007 12:21 AM
ببين ببين من قبلا تنها بودم هيچ كسي رو نداشتم رفتم باش دوست شدم . گوش هامو سوراخ كرده بودم تو خيابونا راه مي رفتم . اسمش روزيه بود . ترازو گذاشته بود . مردم رو وزن مي كرد .روزيه 6 يا 5 سالشه . هيچي پول نداشتم رفتم بهش گفت من پول ندارم مي شه يه كم پول بهم بدي؟ نگاهم كرد گفت تو دختري گفتم نه . خنديد گفت چرا روسري سر نكردي . گفتم آره خب دخترم . براش تعريف كردم نمي تونم برم خونه . اين طوري نگام مي كرد . لبخند مي زد . پولايي كه مچابه كرده بود دستش .همه رو داد به من . منم پيش اش نشستم با هم كار كرديم . ديگه از اون به بعد با هم رفيق شديم . يه داداش كوچولو و يه آبجي هم داره با اونا سه تايي مي ريم بيرونا بازي مي كنيم . سر چها راه باشون دست ميدم . با هم كول بازي مي كنيم . گاهي وقت ها پولاشونو قرض مي گيرم . گاهي هم پس ميدهم . براش مقل مامان مي مونم . منم يه روزي عمل مي كنم دختر مي شم . الان روزيه مثل بچه اي كه خودم زاييده باشم . تو هم بايد مثل دختر خودت باشه . من روزا يه عروسك با دستما به كمرم مي بندم كه عادت كنم بفهمم چطوريه حامله بودن
سعيد | August 3, 2007 12:27 AM
ارتباط برقرار کردن با این جور بچه ها اکثرا جالب نیست
من هیچ وقت سعی نکرده و نمیکنم
جز یه بار که برای یکیشون که 5-6 سالش بود و تو ولیعصر 12 شب پیشِ ترازوش تاب میخورد یه بستنی خریدم
دو تاشونم که پسر بچه بودن موقع دعوا جدا کردم
سمتشون نرفتم جز واسه فال خریدن
:: مریم: نمیدونم بهاره. این یکی، کتاب خوندناش بود که جذبم کرد. البته به جز یک مورد دیگه که بچههه از زور سرما تو زمستون گوشهی خیابون خوابش برده بود و من سعی کردم بهش نون بربری داغ بدم و بیدارش کنم و بعد دیدم یکهو یک جماعت ریختن سرم. ترسیده بودن. از چی نمیدونم. اما این یکی هم دختره، هم کتاب میخونه. هم تو قیافهاش یک چیزی هست که با این بچه فالفروشها فرق میکنه.
آپاچی بزرگ | August 3, 2007 12:41 AM
برای او چند کتاب میبردم. عکسی به یادگار میگرفتم و همان کنار خیابان چهار زانو مینشستم و همراهش کتاب میخواندم و با او حرف میزدم
اقبال | August 3, 2007 1:02 AM
یوسف خان متصل بهانه می گیرد..
دیدم مطالب وبلاگتان در زمینه مسائل انسانی است گفتم که شاید بد نباشد از شما دعوت کنم تا اگر اگر فرصت کردید این مطلب کوتاه تاریخی را بخوانید. این دعوت را برای 24 وبلاگ نویس و از جمله شما کامنت کرده ام . زنده باشید.
latif | August 3, 2007 5:35 AM
يه جورايي وقتي از كنار اين بچه ها رد مي شم دوست دارم وقت بذارم و ه چند ميني باهاشون صحبت كنم! دلم براي همون نگرانه! اما مي ترسم! از اينكه فكر كنند دارم بهشون ترحم مي كنم! مي ترسم از اينكه فكر كنند تو اين دنيا كه هر كسي دنبال كار خودشه يك نفر پيدا شده كه دنبال كار خودش نيست! مي ترسم كه اين تفاوت باعث بشه من پس بخورم! .. مي ترسم كه مقابلشون زياد بزرگ بنمايم و انها كوچك!
مريم جان اينها دنياي خودشون را دران! ورود به دنياي اين بزرگان كوچك سخته!
يك كتاب ببر و بگو اين ا خوندي! و اگر جوابي نشنيدي بگو من اين را خوندم مي دمش به تو به جاش اون كتابي كه دستت هست را وقتي تموم كردي بده من هم بخونم! اصلا بيا با هم مبادله كتاب بكنيم ! كتابهايي كه تو خوندي مال من و كتابهايي كه من خوندم مال تو!
زهرا | August 3, 2007 6:40 AM
همون ايدهي كتاب از همه بهتره. اما مواظب باش. نكنه دنياشو خراب كني.اگه فكر ميكني ممكنه حتي براي يك لحظه هم تحقير بشه ، اصلا بيخيال اين كار شو.
محسن | August 3, 2007 6:51 AM
آن یکی هم تا جایی که یادم میاید خیلی تخیلی نبود...موضوع بدی نیست، ولی باورپذیر کردن چنین آدمی با این ویژگیها برای خواننده کار سادهای نیست.
:: مریم: آره خب... ولی نکتهای که این وسط هست، اینه که من اول دوست دارم واقعاً سر از کار دخترک در بیارم. در درجهی دوم فکر داستانِ راوی کودکم هستم. چون مسالهی این دخترک کاملاً استثناست و قاعدتاً خیلی سخته که خواننده باور بکندش.
دوست سابق | August 3, 2007 11:36 AM
من بودم چندتا کتاب خودم رو می بردم بخوونه. نه اینکه تازه بخرم. چند تا کتاب قدیمی. بعدم می گفتم میام ازت پس می گیرم که راهی باشه برای باز حرف زدن باهاش. اگه جواب نداد ازش می خواستم برام کتاب بخوونه. یا همراه با اون کتاب می خووندم.
چندگانه | August 3, 2007 3:42 PM
به ذهنم که رسید کتاب هدیه دادن را پیشنهاد کنم فکر کردم اولین کسی هستم که .... نه ولی خدایی کتاب بش بدی بدون اینکه باهاش حرف بزنی برای بار اول بهتره .بعداً از اونجا رد شو خودش پا می ده بهت.
Anonymous | August 3, 2007 8:27 PM
من فکر میکنم بزاری تو دنیای خودش بمونه بهتره
Anonymous | August 3, 2007 10:18 PM
دعوتش کن کافیشاپ!
همونجوری که وقتی دلت برای حاجآقاتون تنگ میشه، با هم میرید کافیشاپ میخورید!
جواب میدها!
(حالا جدی)
من یه بار یه پسر روشن دل رو تو خیابون ولیعصر دیدم، همین حسی که بهت دست میده وقتی این دخترک رو میبینی بهم دست داد.
رفتم جلو و سر صحبت رو باز کردم. چند دقیقهای نگذشته بود که دعوتش کردم به کافیشاپ-سفرهخونهای که اون نزدیکیها بود. ممکنه این کار جواب بده.
سینا سعیدی | August 4, 2007 12:34 AM
من فکر می کنم همون کتاب عالیه اما نه اینکه براش بخری. بهش بگو که مال خودته و داری بهش قرض می دی . اینطوری ، هم فکر نمی کنه ازون پولدارایی که صدقه بهش میدی ، هم احساس می کنه که بهش اعتماد داری.
البته من خودم دیگه اینقدر اعصابم ضعیف این چیزاس که همین الان هم از خوندن این چند خط تو بغضم داره خفه م می کنه ... پس کی این مملکت مملکت میشه خدااااااااااااااااااااااااااااا ...
علی | August 4, 2007 1:48 AM
تنها يك راه حل دارد . آ ن هم خريد يك كاليبر 25 ميلي متري ست كه بگذاري روي شقيقه اش و فرياد بزني با من حرف مي زني يا نه ؟ ( با تشكر از همفكري كوئنتين تارانتينو )
::مریم: رفتی سربازی لات شدیها!
فواد خاک نژاد | August 4, 2007 2:42 AM
نزدیک شدن به این بچه ها شاید چندان جالب نباشد، اغلب فکر می کنند می خواهی بهشان ترحم کنی یا این که قصد داری یکجوری ازشان سوء استفاده کنی. کم محبت دیده اند و بعضی هایشان شرایط سختی را تجربه کرده اند، نسبت به بچه های عادی حساس ترند و حتی بعضی هایشان دنیای خاصی دارند. باید یکجوری اعتمادش را جلب کنید. این که قصدتان فقط دوستی است و هدف دیگری ندارید. شاید بهتر باشد هربار درباره ی کتابی که می خواند چیزی بگویید، مثلا این که خودتان وقتی به سن و سال او بوده اید درباره ی این کتاب چه احساسی داشته ایدیا چیزی شبیه به این، حالا اگر دخترک جواب نداد شما باز کار خودتان را بکنید، آنقدر کارتان را تکرار کنید تا نرم شود.
البته این را هم بگویم که بعضی هایشان برای کسی کار می کنند و از ترس کارفرمایشان اجازه ندارند با کسی حرف بزنند.
در هر حال منتظر گزارشتان می مانم...
مسعود | August 4, 2007 8:35 PM
همیشه از دیدن این جور بچهها، احساس دلسوزی عجیبی به من دست میدهد. خیلی فال و آدامس و ... از این بچهها خریدهام. الان هم که نوشتهی شما را میخواندم، به پاراگراف دوم، سطر ششم به بعد که رسیدم، درست همین حس در من زنده شد. اگر بگویم به زور جلوی اشکم را گرفتم، دروغ نگفتهام. البته همهشان هم مثل هم نیستند و بعضیهایشان را اصلاً نمیشود شناخت و یا کمی وارد دنیای درونیشان شد. متأسفانه بعضیهایشان هم کمی آب زیر کاه و خطرناکاند!
به هر حال من فکر میکنم اگر یک مدت مرتب از آن دختربچه فال و آدامس بخرید و کمکم به بهانههای مختلف، سر صحبت را با او باز کنید، میتوانید حتی با او دوست شوید.
ب. بحرانی | August 4, 2007 9:15 PM
کاری نکن نه ازش چیزی بخر نه بفروش برو کنارش بشین مثل خودش بشو شبیه خودش
من هم اون برنامه آداب بیقراری را دوست دارم و دانلود کردم راستی چرا به ما سر نمیزنی
زادمهر | August 4, 2007 10:43 PM
well, i know who u r a talking about , i once saw her too, there was a woman next to her, trying hard to communicate with her ! I was startled by seeing those books on her stuffs, i was gonna get closer to her but then i just thought Let her be. I still cherish this lil mystery and I watch her every once in a while . Anyways good luck girl.
بانو | August 5, 2007 8:16 AM