
نوای موسیقی تجربی
گفتوگو با گروه موسیقی دنگ شو
از ترجمه تا تئاتر روحوضی
یک ستون کتاب، شمارهی هشتم
هفتان عضو تازه میپذیرد
هرکی آیدی میخواد بجنبه!
محسن رسولاف درگذشت
این بشر پر از استعداد و خلاقیت بود. حیف...حیف...حیف
و بالاخره؛ همایون شجریان
ای جان! چقدر این عکس دلنشین ِ آخه!
زن فردا؛ تلاش برای آیندهای بهتر
وبلاگ زن برادر عزیزم
یک ستون کتاب؛ شمارهی هفتم
کتاب ضیا موحد را از دست ندهید

[سینا سعیدی]
[سیدرضا شکراللهی]
[شیما زارعی]
[نيما اكبرپور]
[ناتور]
[علی خردپیر]
[حمیدرضا نصیری]
[قصههای عامهپسند]
[ليلي نيكونظر]
[تجربههای آزاد]
[سوشیانت هزارم]
[سعید کمالیدهقان]
[علی مصلح]
[حمیدرضا علاقهبند]
[جلال سمیعی]
[محمد آقازاده]
رضا ساکی
فرهاد جعفری
شیرین کریمی
زیتون
سحر طلوعي
میترا خلعتبری
مصطفی قوانلوقاجار
دوماهنامهی حدیثزندگی
سرزمین رویایی
رضا ولیزاده
آونگ خاطرههای ما
حامد حبیبی
علیرضا شیرازی
زننوشت
صفحهی سیزده
الهام طهماسبی
سیامک قاسمی
آرش عاشورینیا
عباس معروفی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی
كافه تيتر
علی زادمهر

« خفقان ِ هفده میلیونی | صفحهی اصلی | F.Y.I و یک درخواست »
در سوگِ الف. بامداد
در هفتمین سالمرگِ شاعر محبوبم، هیچ نمیتوانم بنویسم. نه از شبهایی که زیر نور شمع، دفترهای شعرش را کنارم چیدم و خواندم و خواندم، نه از روزی که خبر رفتناش را شنیدم و تا ساعتها صدا در گلویم خفه شده بود. فقط برایتان یک شعر میگذارم که بسیار دوستاش دارم، یک داستان که موقع خواندناش اشک ریختم و یک عکس که تصویرِ همیشگی ذهنیام از شاملوست.

مرا
تو
بیسببی
نیستی.
به راستی
صلتِ کدام قصیدهای
ای غزل؟
ستارهباران جوابِ کدام سلامی
به آفتاب
از دریچهی تاریک؟
کلام از نگاهِ تو شکل میبندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز میکنی!
پس ِ پشتِ مردمکانت
فریادِ کدام زندانیست
که آزادی را
به لبان ِ برآماسیده
گل ِ سرخی پرتاب میکند؟
ورنه
این ستارهبازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن میشود.
چه مؤمنانه نام ِ مرا آواز میکنی!
و دلت
کبوتر ِ آشتیست،
در خون تپیده
به بام ِ تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز میکنی
فروردین ۱۳۵۱-ابراهیم در آتش
داستان ِ«مرگِ شاملو»، نوشتهی علیرضا محمودی ایرانمهر
... با اولين زنگ تلفن فكر كردم مريم است، هر چند دفعهي پيش براي هميشه از هم خداحافظي كرده بوديم. جليل آن طرف خط بود. صدايش كاملاً گرفته بود. گفت:
ـ خبر داري؟
ـ ازچي؟
ـ شاملو مُرد.
...







نظرها
kash inghadr ke shamlu baraye man o to arzesh dasht farzandanesh ham ghadr o arzeshesh ro midunestan
salakhi migeris
be ghanari kuchaki del baste bud!
sun | July 24, 2007 9:11 AM
شاعرها دیر به دنیا میایند و زود میمیرند.
محمد | July 24, 2007 9:51 AM
شاملو یکی از شاعرانی بود که دوران نوجوانی ام را ، لحظات تنهایی ام را با حرفهایش ، پر کرد. حالا نیست ولی هنوز از سرزمینی که مزد گورکن از آزادی آدمی در آن افزون است می ترسد ، نیست تا ببیند ، عشق را کنار تیرک راهبند ، همچون سالهای سیاه دهه ی 60 ، تازیانه می زنند. ... نماند ، ولی روزی خواهد آمد که کمترین سرود در این سرزمین هم بوسه باشد ، و همگی با یاد او کبوترهایمان را پرواز دهیم.....
عطیه وحیدمنش | July 24, 2007 2:58 PM
راستیا به همین سادگی به هم خبر دادیم ولی انگار انعکاس صدامون تا سالها می مونه
پندار | July 24, 2007 7:14 PM
mobarak bashad in esteghlal
mojtaba | July 24, 2007 8:20 PM
نمی دانم این شعر شاملو چه رازی دارد که این همه هواخواه دارد؟
هرچند نام شاملو بی نیاز از این چیز هاست.
مسعود | July 24, 2007 8:57 PM
شاعر ها هیچ وقت نمی میرن
ماکان | July 24, 2007 9:06 PM
فقط میتونم همدردی کنم دوست خوبم...
سینا سعیدی | July 25, 2007 1:12 AM
از آن صفحه نیمه نارنجی سر خوردم به اینجا. چند مطلب آخرتان را خواندم و خوشحال شدم که بین وبلاگ نویسهای خانم هنوز هستند کسانی که ادبیات را فنی بنویسند و نه تفننی. البته یک جاهایی اختلاف نظرهایی دارم با شما مثلا درباره پست قبلی، ولی پای ادبیات که می آید وسط گمانم باقی اختلاف ها کمرنگ می شوند. آنقدری که با خیال راحت بتوانی لینک بدهی!
راستی قصه شاملو هم تمامی ندارد... حتی بعد از مرگش!
آی بی کلاه! | July 26, 2007 1:32 PM
من مرده اون لحظه م که میگه :" کلام از نگاهِ تو شکل میبندد" و شکل رو با فتحه میگه ...
علی | July 26, 2007 8:17 PM
نگاهکی به دغدغه هایت داشتم
و دوست دارم
پایین این نوشته ات ، این شعر جبران را یاد آوری کنم.انگار کن خودت زمزمه کرده ای!
من به مانند تو زنده هستم
و اکنون در کنار تو ایستادهام...
شيرين | July 27, 2007 1:25 PM
آه اسفندیار مغموم!
تو را آن به که چشم فروپوشیده باشی
ب. بحرانی | July 27, 2007 4:36 PM
مریم جان سلام فکر کنم بلاگفا هم هک شد و تمام... من نمی تونم توی صفحه ام دستکاری کنم فقط صفحه با ir قابل دیدنه همین. بلاگفا تمام!
سحر | July 27, 2007 11:37 PM
تشییع پیکر با شکوه اش رو به یاد داری؟ همه کف می زدند. پیرمردی شریعتی را گرفته بود و پایین می آمد. سری تکان داد به نشانه ی افسوس و گفت: این طوری برای مرده شون احترام قائل هستند! ما ندیدیم که بشورندش. کف زنان خاک اش کردیم.
نیم | July 28, 2007 3:25 AM
مرسی دخترکم...
سحر | July 28, 2007 11:17 AM
سکوت......
نارسیس | July 28, 2007 12:28 PM
دریغ از کافه تیتر و دیدارهای گاه به گاه
محمد آقازاده | July 28, 2007 9:08 PM
كافه تيتر هم مرد و شاملو اكنون ميتواند در بهشت به كافه تيتر برود
شاهد | July 29, 2007 9:11 PM
دهانت را مي بويند / مبادا گفته باشي دوستت دارم. دمت گرم مريم جان مي بوسمت
ليلي فرهادپور | August 1, 2007 4:49 PM
سلام عزیزم...
به من سری بزن...
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است.
روزی که دیگر درهای خانشان را نمی بندند
قفل افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است.
مونا محبوب | August 2, 2007 10:32 AM