
یک ستون کتاب؛ شمارهی سوم
پیشنهاد چهار کتاب
زندگی به روایت شیرین کریمی
نخستین داستان شیرین را در «عروسک سخنگو» بخوانید.
همایون شجریان
به به... چه عکسهایی!
خدای نکرده ادبیات میخوانید؟
نمیدانستم ادبیات خواندن در دانشگاه همچین عواقبی را به دنبال دارد!
«مرگ بازی» منتشر میشود
مبارک باشه آقای ناتور
یک ستون کتاب؛شمارهی دو
شمارهی دوم ستون ِ مردنی ِ من!
جهان در تسخیر «برند»هاست
یادداشت خوبی از حمیدرضا ابک

[قصههای عامهپسند]
[سوشیانت هزارم]
[دوماهنامهی حدیثزندگی]
[شیرین کریمی]
[مصطفی قوانلوقاجار]
[ناتور]
[صفحهی سیزده]
[جلال سمیعی]
[زیتون]
[بلوط]
[سرزمین رویایی]
[علی مصلح]
[شیما زارعی]
[تجربههای آزاد]
[حامد حبیبی]
[سیدرضا شکراللهی]
[محمد آقازاده]
[میترا خلعتبری]
آونگ خاطرههای ما
رضا ساکی
علی خردپیر
ليلي نيكونظر
سحر طلوعي
علیرضا شیرازی
الهام طهماسبی
حمیدرضا علاقهبند
زننوشت
علی مهتدی
آرش عاشورینیا
حمیدرضا نصیری
میلاد اکبرنژاد
سعید کمالیدهقان
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
رضا ولیزاده
عباس حبیبی
كافه تيتر
عباس معروفی
سینا سعیدی
علی زادمهر

« کمدی «پارک وی»، یا ژانر وحشت ایرانی؟ | صفحهی اصلی | در حاشیهی دهمین جشن بزرگ سینمایی دنیای تصویر »
کافهتیتر، برای همیشه پلمپ شد
از اساماسهایی که صبحها، ناگهانی برایم میآیند متنفرم. همانها که همیشه بدون اینکه انتظارشان را داشته باشی میآیند و قبل از اینکه بازشان بکنی، میدانی که قرار نیست خبر خوبی برایت داشته باشند. یکی از همانها، بالاخره امروز خبر پلمپ شدن کافهتیتر را داد.

از همان چند وقت پیش که هرروز از بیتا، اخبار جدیدِ ادارهی اماکن را میپرسیدم و پیگیر پلمپ شدن کافهتیتر بودم، با خودم فکر میکردم که چطور سیمتر جا میتواند اینقدر برای بعضیها نگران کننده باشد؟ و خندهام میگرفت. امروز اما یاد تذکرهای همیشگی بیتا میافتم. یاد وقتی که مسعود دهنمکی به کافه آمد و بیتا مدام تذکر میداد که کسی حرف سیاسی نزند و موضوع بحث فقط اخراجیها باشد و نقد فیلم. یاد وقتهایی میافتم که حتی در جمعهای خصوصی هم که غریبهای در آن نبود، نباید گلهای میکردیم از هرچیزی که به فرهنگ و هنر مربوط نمیشد و فکر میکنم به انرژی زیادی که بیتا و بهنام گذاشتند برای فقط کار فرهنگی کردن و سیاسی نبودن. آنهم برای آنها که روزنامهنگار سیاسی بودند و مباحث مربوط به این حوزه، جزئی از کارشان محسوب میشد. ولی چه فایده؟ دلم میخواست امروز بیتا را میدیدم و میگفتم که در اینجا ملاحظه بکنی یا نه، اگر قرار باشد که انگی بچسبانند، راحت اینکار را میکنند.
دلم میخواست امروز خیلیها را ببینم، خیلی چیزها را بگویم، ولی باز هم چه فایده؟ کافه را پلمپ کردند. قلم را از روزنامهنگاران گرفتند، ذهنمان را چطور میخواهند پلمپ کنند؟ آنکه بخواهد حرفی بزند، یا کاری بکند، همیشه راهش را هم پیدا میکنند. فیلم Quills را دیدهاید؟ حکایت ما، حکایت همان نویسندهایست (مارکی دوساد) که کتابش را از درون زندان انفرادی هم بیرون منتشر میکرد و فقط مرگ توانست او را خاموش کند...
حالا دیگر کافهتیتر هم به خاطراتمان پیوست. ماند برای روزهایی که برای بچههایمان از کافهای بگوییم که روزگاری خوش و آرامشی عجیب را برای روزنامهنگاران آورد و دستِ آخر فقط اسمی و خاطرهای از آن برایمان ماند و بس...
مرتبط:
نوشتهی بیتا و بهنام و کلی لینک در همین رابطه






نظرها
متاسفم . همین لینک مطلبت رو گذاشتم .
محمد(مشق شب) | July 7, 2007 4:53 PM
ياد يه جمله مي افتم توي فيلم دكتر ژيواگو.
وقتي دكتر نسبت به اشغال خونش توسط انقلابيون اعتراض كرد، پاسخ شنيد: طرز فكر شما گزارش مي شه.
الان سالهاست كه اين جمله تو ذهنم مونده.
كاوه | July 7, 2007 6:29 PM
کی و کجا قرار است همه مان از این خواب خرگوشی بیدار شویم؟
کجا دردمان می آید و صدایمان بلند می شود؟
تا کجا باید ارشادمان کنند و برای همه ی مسائلمان دیگرانی تصمیم بگیرند که هیچ از دنیایمان نمی دانند؟؟
مسعود | July 7, 2007 7:50 PM
جدی نگیرید خانم مهتدی. باز میشود دوباره. شب نمیماند، همانقدر که روز.
علیرضا روشن | July 7, 2007 9:04 PM
با بستن روزنامه و کافه که نمتونن سبزه های قد کشیده توی ذهن ما رو بچینن...
مرگ قسطی | July 8, 2007 1:41 AM
اینقدر شل کن و سفت کن سر کافه تیتر در آوردند که
خودشون هم خسته شدند.
خواستند خیال خودشون رو راحت کنند.
آخرین پدرخوانده | July 8, 2007 1:45 AM
moteasefam .
Armaghan | July 8, 2007 11:38 AM
مریم جان ، وقتی این خبرها رو می شنوم ، مثل پلمب شدن کافه تیتر و توقیف هم میهن و ... همیشه ترانه ی داریوش تو ذهنم رژه می ره که می گه :گیرم که می زنید ، گیرم که می کشید ، با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟ خوب گفتی دوست عزیز ، که ذهن را که نمی شود پلمب کرد!! راستی ، یکی می گفت ، تو ایران از هویج هم حرف بزنی ، سیاسی می شه . فرهنگ و هنر که جای خودش رو داره....متاسفم برای انحطاطی که به آن دچاریم......دریغ از کسانی مثل بیتا و...دریغ
عطیه | July 8, 2007 5:37 PM
هرچند كافه تيتر هرگز فراموشم نخواهد شد و بهترين كافه اي كه تاكنون به آن رفتم تيتر نام دارد.
اما فراموش نكن كه كافه تيتر به خاطر وجود دوستان بود كه بهترين بود ، پس دوستان ،ما تيترنشينان بايد بمانيم هرچند كه تيتر از بين ما رفت به هر حال هر آمدني را رفتني است اما اين بردن بود كافه تيتر را از ما گرفتند
اين كار بي احترامي به ما بود و بستن چشمها
شاهد | July 8, 2007 5:41 PM
تحمل می کنیم باز هم ... هم میهن پر ... کافه تیتر پر ... نفس کشیدن پر ... آزادی پر پر ... .
شما رو در وبلاگم لینک کردم البته با اجازه ... .
شاد باشید و پیروز .
میرا | July 8, 2007 9:57 PM
سلام خانم مهتدی
وبلاگ جدیدتان مبارک باشه ...
---
مریم: ارادت دارم استاد
حریم | July 8, 2007 11:06 PM
هیچ چیز برای همیشه اتفلق نمیوفته.
فرید | July 9, 2007 12:37 PM
"...جان لنون به قتل رسيده بود.قاتل كه از طرفداران او بود به قصد خود رسيد.او يك افسانه شده بود.افسانه اي كه براي هميشه در دنياي موسيقي ماندگار خواهد بود.ولي آيا اگر زنده مي ماند و اين گونه به قتل نميرسيد الآن...چنين مقامي داشت؟ "
همين كافي نيست...مردن و اسطوره شدن....
ارتش سايه ها | July 11, 2007 2:25 AM
من برای اولین و آخرین بار روزی رفتم اونجا که آقایان قول پلمب داده بودن !!! (البته شبش توی وبلاگ کافه خوندم این قضیه رو)
حالا که گذشت و رفت اما جدا جای دلگیری بود ! با اون سقف و اون دیوارا و میز و صندلی و آقاها و ...
Ali | July 11, 2007 3:55 AM
قالب بلاگم عوض شد. حالا دیگه راحتتر بالا میاد .
دارم میرم شمال . اومدم همتونو میبینم . بای
محمد | July 11, 2007 10:46 AM
جات خالی دیشب مراسم آخرین گپ و گفت در کافه تیتر داشتیم
شاهد | July 12, 2007 11:39 PM