ویروس «توسط» در رسانهها!

برگی از خرداد پر از حادثه و شهید «محمد بخارایی»
شنیدن این فایل در این روزها توصیه میشود
همایون شجریان خواننده نیست
پنج دقیقه طنز، در رادیو ساکی
برگزیدگان نهمین جایزهی گلشیری
دو کتاب، در هر دو قسمت
«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد


« اطلاعیهی شمارهی دو بنیاد هوشنگ گلشیری | صفحهی اصلی | سیر تحولات وبلاگی »
جریانِ سیالِ ذهن
به هیچکس نگفتم که دلم برایش تنگ شده. کسی باور نمیکند. لبهایم میخندد، صدایم هم خش نمیافتد. اما تازه دارم نبودنش را باور میکنم. گفته بودم، مهم آن "بودن" بود. نه حالا که تازه دارم به آن خاکی فکر میکنم که زیرش خوابیده است و دیگر من هستم و پنهان کردن چیزی که وقت استفاده از فعلهای گذشته، به گلویم چنگ میاندازد و میخواهد ببُرد صدایم را، که هیچ نشانی از عزاداری ندارد.
دلم برای نوشتن در اینجا هم تنگ شده بود. برای همینطوری نوشتن. جملات را ول کردن. بدونِ فعلهای حساب شده. هرسال این موقع، همینطورم. عصبی و آشفته. پر از استرس امتحان. چطور باید هشت درس سهواحدی را در چهار روز پاس کرد؟ دلم مسافرت میخواهد. دلم یک خواب آرام، یک کتابخواندنِ بیفکر و خیال میخواهد. دوست داشتم این همه سوژه را داستان کنم. داستان ژانر ِ وحشت را هم ننوشتم. نمیخواهم فکر کنم به اینطور ننوشتن. به قانون وبلاگنویسیام. به شخصی ننویسی. به چرت نگفتن. به تلاش برای بودن. بیستودو خرداد بود. شبش قرص خوردم و پانزده ساعت خوابیدم. بیدار که شدم در سال پیش بودم. در گرمایش. در اضطرابش. ننوشتم. نوشتم ولی تظاهراتشان را که در خیابانها دیدم، حذفش کردم. یادم افتاد میخواست با من بیاید تئاتر شهر. تئاتر ببیند و شاید راهی پیدا کند برای ورود به دنیای صحنه و بازی در تئاتر. نرفتم گودو. دوست نداشتم یاد تولدِ صدف بیافتم و بودناش در آن روز. اصلاً نمیخواهم چهلم را بروم سر خاک. نمیخواهم بغض را پشت بغض قورت بدهم و وانمود کنم که همچنان هستم برای دیگران. آخ که دلم سفر میخواهد. کاش عید را تهران مانده بودم. هوایی شدهام. روزهی سکوت میخواهم. یاد مردی افتادم که بیست بستهي هروئین را خورده بود و گرفته بودناش. فکر کردم اگر یکیشان در معدهاش باز بشود، میمیرد. اگر هم پس بدهد اعدام میشود. داستانش را میخواستم. بیکار شدهام. همین دیروز. خبرهای بد را خوب میشنوم. راحت شدهام. تا ده تیر وقت دارم که بیکار باشم. یادم افتاد که پارسال هم همین روزها بود که تعدیل نیرو شدیم. امروز بچهی فوقالعادهای میخواست برایم شعر بخواند. نخواند. یاد محمدم افتاده بودم. خوب برایم شعر میخواند. نمک بچهها را دوست دارم. دنیایشان را هم. دل میبرند وقتی با سادگی میگویند که دیگر میتوانی از خانهشان بروی. شاید همینروزها خودم را در یک مهدکودکی، چیزی گم کنم. تا اینجایش را خواندید؟ نمینویسم بیشتر از این. شاید تا پایان امتحانات. کتاب نمیخوانم. چیزی نمینویسم. داستان هم حتا. غلطهای نگارشیام را هم بیخیال شوید. مهم نیست. نه ادبی نوشتن نه درست نوشتن. امتحان دارم. درس دارم... دلتنگم. عجیب دلتنگ.
این روزهای آخر ِ شخصی نویسیام را هم ببخشید. برای آنهایی میگویم که نمیشناسمشان و اینجا را میخوانند. و برای آنهایی که وقت برایشان طلاست و آمدهاند این جملات را خواندهاند. فروغ چه میگفت؟ بر او ببخشایید... حافظهام هم دیگر مرده است. سیاه ننوشتم به خدا. تیره نیست این جملات. لبخند هنوز روی لبهایم هست. بغضی نترکیده، شانهای خم نشده. این بندهی خدا هنوز مثل کوه اینجا نشسته. فقط دلش میخواست همینطوری بنویسد. بدون رعایت هیچ اصول و قاعدهی وبلاگنویسی و احترام به مخاطب. بر او ببخشایید...





نظرها
اینجا توسط حمیدرضا گردبادی کشف شد. این کامنت را به یادگار گذاشتیم. به تاریخ 30 خرداد 1386
----
مریم: تو این کشور هیچ کاری رو نمیشه مخفیانه انجام داد!
حمیدرضا | June 20, 2007 1:23 AM
تبریک میگم و امیدوارم باز دورپرواز ذهنت آشیانه نیابد.
باید بگم بخش اوت نوشته ات"جریان سیال ذهن" اغواکننده بود و می تواند سرآغازیه یک داستان خوب باشد.
---
مریم: شاید!
احد م | June 24, 2007 1:48 PM
سلام مریم جان. امیدوارم حالتون بهتر شده باشه و بازم بنویسین برامون !
از زندگی | July 3, 2007 12:11 AM