ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند! | صفحهی اصلی | تسلیت »
باز هم در حاشیهی یک جایزهی ادبی دیگر...
:: آقای وجدانی، طراح پوستر و لوحتقدیرهای جایزهی ادبی روزی-روزگاری، هنگامی که بعد از گرفتن لوح تقدیر از خانم فرخنده حاجیزاده، با ایشان دست داد، بار دیگر خاطرهی عباس کیارستمی را در خاطر حضار زنده کرد و باز ما بودیم و شنیدن پچپچهای نه چندان درگوشی افراد حاضر و صدای سینهایی که از دهان همه به گوش میرسید و نفهمیدم بالاخره از تکرار ترکیب "دست دادن" بود یا "عباس کیارستمی"!
:: بندهی خدایی در پشت صحنهی مراسم، با (احتمالاً) لپتاپاش حسابی همهی حاضران را سرحال آورد. مانیتورش ویدئو پروجکشنی بود که روبروی جمعیت قرار داشت و طنز ماجرا گیج بودن بیش از اندازهی کسی که پشت آن کامپیوتر نشسته بود! از بس که چرخید بین پوشههای مختلف درایو سی کامپیوتر و پوشههای پوستر و عکس و ... و دست آخر یا دو عکس عین هم را برایمان مرتب بزرگ میکرد، یا وقتی خانم بهرامی صحبت میکردند جلد کتاب آقای خورشیدفر را نشان میداد و برعکس!
:: دقیقاً از وقتی خانم میترا الیاتی، متن نوشتهشده روی لوح تقدیر شخصی را برای مهمانها خواندند، هرکسی که برای اهدای لوح روی سن رفت، خود را موظف دید که همان کار را تکرار کند. بگذریم از اشتباهات فاحش بعضی عزیزان در خواندن متن خوشنویسی روی لوح که گاهی از بس زیاد میشد که...
:: وصف سیگار آقای محمود دولتآبادی، نویسندهی خوبمان را زیاد شنیده بودم. چه آنجایی که گفتند در فلان کشور خارجی قانونشکنی کرده بود برای سیگار کشیدن در جایی که ممنوع بود، چه اینجا که از ابتدا تا اواسط زمانی که روی سن بود سیگار خاموش گوشهی لب، یا لای انگشتاناش داشت و در نهایت سیگار مذکور رفت پشت گوش آقای دولتآبادی تا با لحن واقعاً حماسی (!) برندهی بخش رمان را معرفی کنند.
:: شاید یکی از پررنگترین حواشی این مراسم، حضور احمد باطبی بود. از سخنرانیها سرپا نتبرداری میکرد و کیف دوربین یک خانم عکاسی را هم برایشان نگه داشته بود! حضور علیرضا خمسه در انتهای سالن و بین حضار به اندازهی بودن باطبی ِ ایستاده در گوشهی سالن عجیب نبود!
:: آقای امیرحسین خورشیدفر با یاد کردن از یعقوب یادعلی، از مهمانها خواستند که صدای تشویق بلند خودشان را به نشانهی اعتراض به گوش کسانی برسانند که نمیخواهند این کشور نویسنده داشته باشد. شنیدن صدای بلند تشویق حاضران در سالن لذتبخش بود. جای خالی یعقوب یادعلی به شدت حس شد.
:: یاد و خاطرهی جایزهی بنیاد گلشیری بخیر... به من ثابت شد که آزاد نبودن حضور برای عموم، حداقل این حسن را دارد که همهی مهمانهای اصلی ِ مراسم جایی برای نشستن دارند و کسی مجبور نمیشود چند ساعت سرپا، جایزه گرفتن یک عدهی دیگر را تماشا کند.
:: هوشنگ گلشیری را دوست دارم. جایزه گرفتن شاگردهایش را هم. آذردخت بهرامی به گفتهی خودش سالها شاگردی گلشیری را کرده. تبریک خانم بهرامی.
:: در ابتدای تمام جوایز ادبی، به این نکته اشاره میشود که نتیجهی داوری، کاملاً بر مبنای سلیقهی داوران آن جایزه است و اگر کتابی به عنوان برگزیدهی نهایی معرفی نشود، دلیل بر بد بودنش نیست. از بین نامزدهای بخش رمان، جای آقای حسین مرتضائیان آبکنار و کتاب زیبایشان، عقرب روی پلههای راهآهن اندیمشک یا از این قطار خون میچکد قربان، در مراسم واقعاًخالی بود.
:: همینجا باید از آقای مدیا کاشیگر تشکر کرد. به خاطر سنتشکنیای که کردند. بر خلاف چیزی که تا به حال شاهدش بودم، آقای کاشیگر خیلی مختصر و مفید به عنوان دبیر جایزه سخنرانی کردند که واقعاً جای تقدیر دارد. کاش تمام سخنرانها و واعظها بدانند که کوتاه گفتن تاثیر فوقالعادهای دارد.
باقی حواشی باشد برای کسان دیگری که در مراسم امروز شرکت کردند...
مرتبط:
برگزیدگان نهایی جایزهی روزی،روزگاری
گفتوگوهایی با برگزیدگان بخش مجموعهداستان:
مشترکاً خانم آذردخت بهرامی برای کتاب "شبهای چهارشنبه"
آقای امیرحسین خورشیدفر نویسندهی "زندگی مطابق خواستهی تو پیش میرود".
ویژهنامهی جنوپری، برای جایزهی روزی-روزگاری
در متن و حاشیهی جایزهی روزی روزگاری




