
یادداشت خواندنی احمد پورنجاتی دربارهی توقیف شهروند امروز
این یادداشت را از دست ندهید
پنج ننگی که مردهشور هم نمیتواند آنها را پاک کند!
و تبریک به رضا ساکی بابت پیوستن به نهضت نیمفاصله در وب
لطفاً در تاکسی درددل نکنید
این اتفاق بارها برای من افتاده و آزار دیدم از بلند بلند حرف زدن مردم توی تاکسی. کاش حداقل آروم حرف بزنن
صدای «دهلچی» را شنیدهاید؟
وبلاگی فوقالعاده که پاچهی اهل موسیقی مملکت را میگیرد!
بازی تمام شده است
گفتوگو با بلقیس سلیمانی دربارهی رمان «خاله بازی»
مرضیه ریاحی روایت میکند
دامین جدید ِ «من روایت میکنم» را دارید؟
دکتر علی کردان را استیضاح نکنید، لطفاً!
بیانیهی جمعی از طنزنويسان مطبوعاتی

سیدرضا شکراللهی
نيما اكبرپور
بلوط
محمد آقازاده
آونگ خاطرههای ما
الهام طهماسبی
سعید کمالیدهقان
رضا ساکی
علی خردپیر
فرهاد جعفری
سوشیانت هزارم
علی مصلح
زیتون
ناتور
زننوشت
آرش عاشورینیا
سحر طلوعي
حمیدرضا علاقهبند
مصطفی قوانلوقاجار
حمیدرضا نصیری
جلال سمیعی
علی زادمهر
ليلي نيكونظر
تجربههای آزاد
كافه تيتر
صفحهی سیزده
شیما زارعی
سیامک قاسمی
علیرضا شیرازی
سرزمین رویایی
دوماهنامهی حدیثزندگی
حامد حبیبی
سینا سعیدی
میترا خلعتبری
رضا ولیزاده
عباس معروفی
شیرین کریمی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی

« تسلیت | صفحهی اصلی | معرفی کوتاهِ مجموعهداستان «زنی با چکمهی ساقبلند سبز» »
ناگهان چقدر زود دیر میشود...
ساعت ۲ بامداد است. این روزها ذهنم مدام دارد خاطرههای خاکگرفته را بیرون میک
شد و مرور میکند. باور نمیکنم نبودنش را...
اگر ماهها هم سراغش نمیرفتم، ته دلم قرص بود از بودنش. میدانستم اگر یکروز دلتنگی امانم را ببرد، مثل آنروزها که ناگهان میرفتم خانهاش و صدای خندهمان به آسمان هفتم میرسید، راهم را کج میکنم و میروم سراغش.
ساعت ۲ بامداد است. مثل روح ِ سرگردان شدهام. یاد آن شبی هستم که بعد از دیدن فیلم ترسناک همهمان خزیده بودیم زیر پتوهایمان و سعی میکردیم که به خواب فکر کنیم و او در تاریکی شبانهی خانه راه افتاد بالای سرمان و آنقدر با حرفهایش همه را خنداند که خواب و فیلم از یادمان رفت و تا خود صبح بیدار نشستیم ولی خودش... خوابید!
ساعت ۲ بامداد است. لرز ناباوری چند روز است که به تنم مانده. یاد آن روزی هستم که تهران را برف سنگین تعطیل کرده بود و ما رفتیم دم خانهاش برف بازی. یادم افتاد که با نقشه، من را دفن کرد زیر آن همه برف و من لرزیدم و او خندید. صدای خندهاش را میشنوم و دلم هوای گرمای آن چایی را میکند که بعد از برف بازی به جبران شیطنتهایش برایم آورد.
دیگر مهم نیست که ساعت چند است. در تمام لحظات این روزهای سخت، من هستم و دو تصویر که از ذهنم دور نمیشوند... آخرین شبی که در خانهاش تا صبح بیدار بودیم و گپ زدیم و درددل کرد، و آخرینباری که صورتش را قبل از خاکسپاری دیدم... روزهای سختی را میگذرانم. خیلی سخت.
بیش از این نمیتوانم بنویسم. نه جسمم این توانایی را دارد و نه روحم. در بلبشوی حملههای عصبی این روزها و شوکی که نه تنها به من، که به همهی خانوادهمان وارد شد، دستم را شکستم و حالا در روزهایی که نوشتن میتواند بهترین تسکین برایم باشد، ناتوانم.
فقط دیگر نمیدانم، الان که دلتنگی واقعاً امانم را بریده، راهم را به کجا کج کنم که بتوانم فقط چند دقیقه...
پ.ن
از تمام دوستانی که این مدت لطف کردند و با همدردیشان همراهم بودند، سپاسگذارم. محبتشان را فراموش نمیکنم.






