ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« تسلیت | صفحهی اصلی | معرفی کوتاهِ مجموعهداستان «زنی با چکمهی ساقبلند سبز» »
ناگهان چقدر زود دیر میشود...
ساعت ۲ بامداد است. این روزها ذهنم مدام دارد خاطرههای خاکگرفته را بیرون میک
شد و مرور میکند. باور نمیکنم نبودنش را...
اگر ماهها هم سراغش نمیرفتم، ته دلم قرص بود از بودنش. میدانستم اگر یکروز دلتنگی امانم را ببرد، مثل آنروزها که ناگهان میرفتم خانهاش و صدای خندهمان به آسمان هفتم میرسید، راهم را کج میکنم و میروم سراغش.
ساعت ۲ بامداد است. مثل روح ِ سرگردان شدهام. یاد آن شبی هستم که بعد از دیدن فیلم ترسناک همهمان خزیده بودیم زیر پتوهایمان و سعی میکردیم که به خواب فکر کنیم و او در تاریکی شبانهی خانه راه افتاد بالای سرمان و آنقدر با حرفهایش همه را خنداند که خواب و فیلم از یادمان رفت و تا خود صبح بیدار نشستیم ولی خودش... خوابید!
ساعت ۲ بامداد است. لرز ناباوری چند روز است که به تنم مانده. یاد آن روزی هستم که تهران را برف سنگین تعطیل کرده بود و ما رفتیم دم خانهاش برف بازی. یادم افتاد که با نقشه، من را دفن کرد زیر آن همه برف و من لرزیدم و او خندید. صدای خندهاش را میشنوم و دلم هوای گرمای آن چایی را میکند که بعد از برف بازی به جبران شیطنتهایش برایم آورد.
دیگر مهم نیست که ساعت چند است. در تمام لحظات این روزهای سخت، من هستم و دو تصویر که از ذهنم دور نمیشوند... آخرین شبی که در خانهاش تا صبح بیدار بودیم و گپ زدیم و درددل کرد، و آخرینباری که صورتش را قبل از خاکسپاری دیدم... روزهای سختی را میگذرانم. خیلی سخت.
بیش از این نمیتوانم بنویسم. نه جسمم این توانایی را دارد و نه روحم. در بلبشوی حملههای عصبی این روزها و شوکی که نه تنها به من، که به همهی خانوادهمان وارد شد، دستم را شکستم و حالا در روزهایی که نوشتن میتواند بهترین تسکین برایم باشد، ناتوانم.
فقط دیگر نمیدانم، الان که دلتنگی واقعاً امانم را بریده، راهم را به کجا کج کنم که بتوانم فقط چند دقیقه...
پ.ن
از تمام دوستانی که این مدت لطف کردند و با همدردیشان همراهم بودند، سپاسگذارم. محبتشان را فراموش نمیکنم.




