
نوای موسیقی تجربی
گفتوگو با گروه موسیقی دنگ شو
از ترجمه تا تئاتر روحوضی
یک ستون کتاب، شمارهی هشتم
هفتان عضو تازه میپذیرد
هرکی آیدی میخواد بجنبه!
محسن رسولاف درگذشت
این بشر پر از استعداد و خلاقیت بود. حیف...حیف...حیف
و بالاخره؛ همایون شجریان
ای جان! چقدر این عکس دلنشین ِ آخه!
زن فردا؛ تلاش برای آیندهای بهتر
وبلاگ زن برادر عزیزم
یک ستون کتاب؛ شمارهی هفتم
کتاب ضیا موحد را از دست ندهید

[سیدرضا شکراللهی]
[شیما زارعی]
[نيما اكبرپور]
[ناتور]
[علی خردپیر]
[حمیدرضا نصیری]
[قصههای عامهپسند]
[ليلي نيكونظر]
[تجربههای آزاد]
[سوشیانت هزارم]
[سعید کمالیدهقان]
[علی مصلح]
[حمیدرضا علاقهبند]
[جلال سمیعی]
[محمد آقازاده]
رضا ساکی
فرهاد جعفری
بلوط
شیرین کریمی
زیتون
سحر طلوعي
میترا خلعتبری
مصطفی قوانلوقاجار
دوماهنامهی حدیثزندگی
سرزمین رویایی
رضا ولیزاده
آونگ خاطرههای ما
حامد حبیبی
علیرضا شیرازی
زننوشت
صفحهی سیزده
الهام طهماسبی
سیامک قاسمی
آرش عاشورینیا
عباس معروفی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی
كافه تيتر
علی زادمهر

« معرفی کوتاهِ مجموعهداستان «زنی با چکمهی ساقبلند سبز» | صفحهی اصلی | اطلاعیهی بنیاد هوشنگ گلشیری+ پینوشت »
مزهی تلخ ِ زن بودن
پلیس مثل همیشه سر چهارراه ایستاده. موتور سوار هم مثل همیشه چراغ قرمز را رد میکند. پلیس مثل همیشه هیچ نمیگوید. چند بار این صحنه را در خیابانها دیدهاید؟
پلیس امروز چهارراه فخررازی و انقلاب، مثل همیشه بود. موتور سوار هم همینطور. من اما نه! موتور سوار ِ چراغقرمز ردکرده که جلوی من زد روی ترمز، سپر ماشینام آرام خورد به موتورش. خیلی معمولی. شیشه را پایین آوردم تا عذرخواهی کنم. قبل از هرچیز فحش ناموسی ِ رکیکی به گوشم خورد. شیشه را بالا دادم و رفتم. موتور سوار اما پیله کرد. ظاهراً دختر کوچک پشت فرمان بیشتر شبیه هزارتومانی بود تا یک انسان. پول میخواست. تعقیب و گریزی راه افتاد که نتیجهاش اتفاقی عجیب در خیابان شد. جایی در خیابان باریک نظری، وقتی موتور سوار باز هم جلوی ماشینام روی ترمز زد و من وقتی عصبانی شیشه را پایین آوردم تا اعتراض کنم، در چند دقیقه دستاش را آورد داخل ماشین، قفل در و کمربند، هردو را باز کرد! و مرا از ماشین بیرون کشید. به همین راحتی. از باران فحشهای رکیک ناموسیاش اگر بگذرم، مردممان هم تماشایی بودند. جمعیتی حدود ۵۰ نفر که برای دیدن یک شوی حسابی و مجانی جمع شدند و حتی با موبایل فیلم هم گرفتند. و مردی که به من، اعضای درجهی یک خانوادهام و خواهر نداشتهام چیزهای عظیمی را نثار کرد. صدای فریاد من در آن میان هیچ بود. من تحقیر شدم، مثل همان دختر ِ نیمهلالی که در دفاع از من به مرد میگفت مؤدب باشد و تحقیر شد.
برای بار هزارم از زن بودنام در این کشور زجر کشیدم. برای بار هزارم اشک ریختم از این همه تحقیر که به عنوان یک زن باید با آن روبرو شوم. برای بار هزارم احساس کردم اگر جای من یک مرد یا پسر بود، ماجرا به اینجا کشیده نمیشد. برای بار هزارم از این همه ناتوانی ِ زن بودن در اینجا حیرت کردم.
ریشهی اینگونه ماجراها را میتوانم در فرهنگمان پیدا کنم. موتور سوار ِ بددهان هم قربانی همین فرهنگ است. فرهنگی که مردها همهکارهاند در آن. به آنها باید بگوییم سایهی سر، آقا، و هزار عنوانِ دیگر که همهمان حفظیم. فرهنگ مردسالار که زن در آن فقط ضعیفهست. اگر رانندگی میکند باید فحش بشنود. اگر کار میکند باید تحقیر بشود. اگر به دلخواه لباس میپوشد باید کتک بخورد. اگر هر حقی میخواهد باید سرکوب شود. این فرهنگ کشورمان است و همهمان قربانی آن. ریشهی ماجرای امروز من شاید در خانهی آن موتور سوار باشد و چه ایرادی میتوان به او گرفت که با این تفکر بزرگ شده؟ از کسی که فکر میکند به زنی، به جرم زن بودن میتواند زور بگوید و فحش بدهد چه انتظاری بیش از این میتوان داشت؟ و از مردمان نیز. مردمی که تحقیر شدن یکنفر را نگاه میکنند انگار که روبروی پردهی سینما نشستهاند و هیچ نمیگویند. آنها که اگر به جای نیمساعت، قرار بود دو ساعت این برنامه را ببینند، قطعاً با گاز پیکنیکی و تخمه مینشستند و از عصبانیت لرزیدن من را، نگاه میکردند چه انتظاری میتوان داشت؟ هیچ.
هنوز به این تحقیر شدنها عادت نکردهام. هنوز از زبان خیلی از مردان به اصطلاح روشنفکرمان میشنوم که زن را فقط برای خانه میخواهند. هنوز میبینم که تشنهی چشم شنیدناند. که روشنفکر و غیر روشنفکرشان میخواهند آقا بالاسر باشند، نه همسر! هنوز اندرونی و پستو داریم. هنوز زنها به جای همسر، "منزل"، "مادر بچهها" یا حتی اسم پسر بزرگ خانواده هستند. راستی این دور باطل کی تمام میشود؟
نمیدانم... حتی پیدا کردن ریشهی فرهنگی ماجرا و سعی در تبرئه کردن موتورسوار ِ قربانی هم باری از شانهها و گلویم بر نداشته. در کشوری که در روز روشن موتور سوار غولپیکری میتواند دست بکند داخل ماشین یک زن، در را باز کند، او را بیرون بکشد وتهدید به زدن بکند، در کشوری که پلیس به جای حضور در این صحنهها در نیمقدمیاش، مشغول سانت زدن پاچهی شلوار زنها باشد، باید هم من وقتی زنگ میزنم صدو ده و گزارش یک تصادف میدهم، اولین نگرانیام این باشد که بیایند به جای رسیدگی به ماجرا، به مانتو و لباسام گیر بدهند!
تلاش برای تغییر؟ شوخی بس است دیگر. شو تمام شد. فردا نوبت یکی دیگر از ماست. مکاناش دیگر فرق نمیکند، میادین اصلی شهر، یا خیابانهای فرعیاش. این خانه از پایبست...






