ویروس «توسط» در رسانهها!

دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!
و بالاخره؛ مجموعهداستان محمد تقوی میآید
ده داستان در مجموعهداستان ِ «نیل»
در ادبیات کودک پیشرفت داشتهایم، در ادبیات نوجوان نه!
گفتوگو با علیاصغر سیدآبادی


از متنهای دیروز، تا آدمهای امروز!
برای یک عده، آن «منقال و ماقال» معروف خاطره است، برای ما در این روزها اما به جوک بیشتر میماند. روزگار دیگری بود قبلاً که باید پشت متنی که میخواندی با ذرهبین دنبال آدمش میگشتی. به جایش این روزها باید چشمهایت را ببندی تا آدمهای پشت متنها جلو جلو رژه نروند و خب اغلب هم تلاش بیفایدهای ست. انگار هرچه زور بزنی روزگار ِ امروز دیگر روزگار همراهی مثبت و دلنشین انگیزه و اندیشه نیست.
هر متنی که نوشته میشود، خودآگاه یا ناخودآگاه دو ستون اصلیاش اینها ست: اندیشه و انگیزه. محل بحث من در این یادداشت، متنهایی است که یکی از این دو ستونشان سست و شکننده به نظر میآید. وقتی به عنوان مخاطب متنی را میخوانید که قسمت اندیشهاش میلنگد، دقیق میشوید تا دستکم انگیزهی نویسنده را از متنی اینچنین بفهمید. مشکل اما از آن جا شروع میشود که متنی را میخوانید و میبینید انگیزهای ناسالم باعث شده متن بیمار شود و همین انگیزهی خاص موجب شده نویسنده به هر ریسمانی چنگ بیاندازد تا هرطوری شده، اندیشهای را به متن و به مخاطب حقنه کند. نتیجهی همچین بلبشویی میشود متنی که میخواهد خیلی تئوریک و جدی از اندیشه یا نظری خاص دفاع کند، اما تبدیل میشود به یادداشتی مضحک. متنی که حتا مخاطب عادی هم وقتی آن را میخواند از زورچپانشدن اندیشهی آن میفهمد که انگیزهی نویسنده از نوشتن چنین متنی، هرچه بوده، دفاع از این اندیشه و دیدگاه نبوده.
مثلاً تصور کنید آقای ایکس و خانم ایگرگ به دلایلی کاملاً شخصی که به من و شما هم هیچ ربطی ندارد، رابطهشان بهم خورده. آقای ایکس قورمهسبزی دوست ندارد و عاشق پیتزا ست. خانم ایگرگ برای حالگیری از آقای ایکس هم که شده، تمام اندیشههای دکارت و هایدگر و کانت را میچسبد، آویزان باختین میشود و پای تمام عناصر داستانی و تعاریف ادبی را وسط میکشد تا به جهانیان ثابت کند که پیتزا غذایی ست مضر و هرکه پیتزا میخورد، خر است! حالا شما میتوانید در این مثال جای خانم ایگرگ، از آقای ایگرگ استفاده کنید یا قضیه را با کمی تغییر بسط بدهید به مثالهای دیگر و آدمهایی که دور و بر شما هم کم نیستند.
میبینید که این قاعده و سوار بودن اندیشههای بیربط روی انگیزههای ناسالم و خلق شدن یادداشتهای بیمار، در خیلی جاها دیده میشود و متاسفانه فضای ادبی و نقد ادبی ما هم از این قاعده مستثنا نیست. حالا اینکه برای این متنهای مضحک و این اوضاع ناسالم چه باید کرد، سؤالی ست که امیدوارم برای جوابش، چشمتان به خود من نباشد که پشت این متن نشستهام!
از شیر مادر حلالتر
چند روزی میشود که آلبوم تازهی محسن نامجو (الکی) در وب منتشر شده است. بعضیهایمان مثل خیلی وقتها برای لینک دادن به سایت دانلود رایگان آن، و یا کپی کردناش برای دیگران دست و دلمان میلرزد. محسن نامجو به قول خودش یکبار برای همیشه دربارهی کپیرایت آلبومهایش در ایران و خارج از ایران در صفحهی رسمی فیسبوکاش توضیح داده است. برای کمک به رعایت شدن کپیرایت آلبوم ِ الکی، متن محسن نامجو را اینجا بدون کم و کاستِ محتوایی بازنشر میکنم.
دوستان، مخاطبان و همراهان عزیزم
میگویند زندگى در تبعید را باید به عنوان یکى از سبکهاى تثبیت شدهى زندگى مدرن شناخت و پذیرفت. تصور کنید سختى شرایط أدمى چون مرا که سالها در جهت تولید و ارائهى ان شکل از موسیقى ایرانى که خود درک کرده و پسندیده است، تلاش کند و پس از فراز و فرودهاى بسیار، آن زمان که باید با انبوه مخاطبانى که با خود همراه مىبیند در ارتباط رودررو قرار گیرد و حاصل کارش را از طریق مسیرى قانونى و معمول و در سرزمین خودش به دست هم زبانانش برساند و با حقوقى که از این راه دریافت مىکند به ادامهى کار و تحقیقش پشتگرم باشد، چهگونه از خانه و کاشانه و قانون ومسیر معمول وهمزبانان انبوهش جدا مىافتد و خود و مخاطبانش معلول شرایط پیچیدهى اینچنینى مىشوند.
دوستان من در این صفحهى فیسبوک و وبسایت من، همهگونه تجربه را مىآزمایند تا هیچ انتظارى از سوى مخاطبان بىجواب نماند... اما حضور گله و شکایت معقول و نامعقول امرى اجتنابناپذیر است گویا. پس بگذارید یکبار براى همیشه (تا زمانى که بیرون از ایران زندگى مىکنم) تکلیف انتشار البوم و حقوق مربوط به آن را به زعم خودم روشن نمایم... (اگر احیاناً براى بعضى چنین نیست)...
دیوانگیهای بهمنی (۱)
یک وقتهایی هم توی زندگی آدم هست، که بالاخره آیپاد را وصل میکند به لپتاپ و انگار که شب عید شده باشد و وقتِ خانهتکانی، میافتد به سابیدن فولدرها. آنقدر میسابد که خاطرهی تلخ یک روزهایی را از موسیقیاش پاک کند. آنقدر پاک که بتواند آیپاد را بگذارد روی شافل و خیالش راحت باشد که وسطش حالگیری نمیشود و یک آهنگی مثلاً نمیآید که پرتش کند توی جادهی مزخرف جنوب یا جادهی مزخرف شمال یا هر جادهای که به یک مزخرفی وصل باشد و بخواهد سرخوشی ِ روز را از آدم بگیرد. آنقدر میسابد تا آیپاد از هر خاطرهی تلخی پاک بشود و بعد... یک وقتهایی هم توی زندگی آدم هست که بالاخره آیپاد استریلیزه شده را میگذارد جلوی رویش و ترکمن علیزاده را پخش میکند توی آرامش ِ لحظههای بعد از خانهتکانی و فکر میکند به خاطرههای خوشی که به این راحتی خیال رفتن ندارند و جایشان امنتر از آن چیزی است که به خانهتکانی ِ پیش از موعد آیپاد آدمیزاد بند باشد.
:: موسیقی متن
یار جانی، محسن نامجو، آلبوم الکی




