ویروس «توسط» در رسانهها!

شعارها و آمارها
به شدت پیشنهاد میکنم ویدیوهای مربوط به «آمار»ها رو ببینید و به اطرافیان خودتان هم نشان بدهید.
دروغگوی همیشه فعال!
عکسهای استقبال شیراک از خاتمی؛ با عزت و احترام!
تلاش بینتیجهی یک دختر با حجاب برای پاره کردن عکس موسوی
چه خوشخوشاناش هم شده و میخنده!!
بازیهای سهگانه در آثار بلقیس سلیمانی
بازی آخر بانو، بازی عروس و داماد و خاله بازی | گزارشی از یک نشست
برنامههای میرحسین برای فضای مجازی
شعر تازهای از حسین سناپور
کاش شعرهای بیشتری را در مجموعهای منسجم از آقای سناپور بخوانیم
رئیس جمهور فیلم تبلیغاتیاش را از صدا و سیما پس گرفت
برای دیگران غیر قانونی، برای ایشان قانونی!


ERROR: Blogroll is currently inaccessible
بهت تاریخی ما در مانور قدرت
من بیست و چهار سالهام.
نزدیک به دو ماه، بیوقفه در ستاد مرکزی مهندس میرحسین موسوی و بعد روزنامهی اندیشهی نو برای این انتخابات کار کردم.
هزینه کردم؛ از روحم، از جسمم، از اعصابم، از آرامشام. هنوز هم از این هزینهها پشیمان نیستم.
من بیست و چهارسالهام.
در این دوماه، به اندازهای که روی اطرافیان تحریمیام کار کردم که رای بدهند، برای مهندس رای جمع نکردم.
من امروز به خیلی از اطرافیان تحریمیام زنگ زدم. خیلیها را کشاندم پای صندوقها. با سر بالا به همهشان میگفتم اگر شرایط موجود را نمیخواهید، برای «نه» گفتن، با نظام آشتی کنید.
من ساعت یک صبح، بعد از مناظرهها، تا ساعت چهار صبح گفتگو و یادداشت از آدمها گرفتهام برای روزنامهی فردایمان.
من بیست و چهار سالهام.
در موج سبز بودهام. در خیابانها بودهام. شور مردم را دیدهام. با شهرستانها در تماس بودهام. امید داشتم به نتیجهی نیک تلاشهایمان. امید داشتم به خودم، به مردم به ارادهی جمعیمان ایمان داشتم.
من بیست و چهار سالهام.
الان؛ صبح روز ۲۳ خرداد، بهت و ناباوری تمام وجودم را گرفته. بعد از پلمپ شدن ستادهایمان، بعد از استقرار گارد ویژه در تمام خیابانهای نزدیکمان، بعد از قطع شدن تلفنهایمان، بعد از قطع شدن اساماسهایمان، باز هم باور نمیکردم که شاهد برگزاری همچین سیرک عظیمی باشیم.
الان؛ ساعت هفت و سی دقیقهی صبح ۲۳ خرداد، چهل و هشت ساعت میشود که نخوابیدهام. قرار بود حاصل تلاشهایمان را عادلانه ببینیم.
ساعت یازده دیشب، وقتی خودم را رساندم به کنفرانس خبری میرحسین موسوی، و شنیدم و ضبط کردم حرفهایش را، مطمئن شدم که کارمان تمام است. تقلب نیست. تحریف واقعیت است. کودتاست... اصلاً اسماش را هرچه میخواهید بگذارید. راه برگشت به ستاد فقط فریاد زدم. فریاد میکشیدم در اتوبان از خشم. نمیدانم جواب دوست تحریمیام و خانوادهاش را که بعد از سیسال پای صندوق رفتند و به میرحسین موسوی خامنه، کد ۷۷ رای دادند، چه باید بدهم وقتی ساعت پنج صبح زنگ میزند و اشک میریزد پای تلفن که این آمارهای عجیب و غریب شبکهی خبر «دقیقاً یعنی چه؟». و من مات میمانم و مبهوت. به اینکه گاهی دیگر باید پذیرفت که غیرممکن، ممکن میشود.
سخت است. پذیرفتن اینکه تمام تلاشهای ما را اینطور وقیح و بیشرمانه به اسم خودشان بزنند. اینطور با وقاحت در چشمهایمان نگاه کنند، سرکوبمان کنند، راههای ارتباطیمان را ببندند و تمام تلاشهایمان را بزنند به اسم رئیس جمهوری که انتخاب ما نیست. انتخاب این کشور نیست و این را خودشان بهتر از هر کسی میدانند.
امروز، روز عجیبی خواهد بود. من در بیست و چهار سالگی این مانور قدرت را دیدم آقایان. این مانور دیکتاتورمآبانه را. این پوزخند را دیدم و حالا دیگر به حس ششمام ایمان دارم وقتی رئیس جمهور منتخب دولت، آنطور راحت از سرزدن به استانهای باقیمانده در اولین فرصت میگوید؛ ته دلم بلرزد.
آخ که این خستگی، عجیب ناجوانمردانه به تنمان ماند. آخ...
به احترام عقلانیت، آرامش، راستی و صلابت
آقای موسوی!
امشب که جلوی این همه بینندهی مناظره، اینقدر آرام و متین صحبت کردید؛
امشب که در مقابل بیادبیها و توهینها، آنقدر با صداقت و نجابت دفاع کردید؛
امشب که در تلویزیون ملی از حقوق ناشرها گفتید و از لغو مجوز کتابها و توقیف روزنامهها؛
امشب که بدون رودربایستی تمام عقدههای این چهارسال ما را گفتید؛
امشب که زبان ما شدید و حرفهایی را زدید که از ترس امنیتمان جرات نمیکردیم حتا یک کدامشان را هم بگوییم؛
امشب که آنقدر با خونسردی انگشتتان را رو به احمدینژاد گرفتید و یادآوری کردید که اخلاق یعنی چه؛
امشب که به دوربین نگاه کردید، احمدینژاد را نشان دادید و آنقدر محکم گفتید برای تغییر این وضعیت آمدهاید...
بهتان افتخار کردم. به حضور با صداقتتان افتخار کردم و باید به احترامتان میایستادم، ولی نمیتوانم فقط بایستم. یک ساعت قدم زدم و از فردا تا روز انتخابات خواهم دوید.
:: مرتبط:
لینک ویدیوی دقایق پایانی مناظرهی دیدنی موسوی و احمدینژاد
محرمانه، برای آقای کرباسچی!
این روزهای نزدیک به انتخابات، روزهای سختی هستند. فشار کار از یک طرف و تلاش برای تغییر شرایط سخت این روزها از طرف دیگر توانی برای آدم نمیگذارد که با اعصاب آرام شبهایش را به صبح برساند. چهار سال سخت به ما گذشته و این روزها پای صحبت هر نویسندهای که مینشینم سختیها را مرور میکند و کابوس را ترسناکتر. این روزها طرفداران دو کاندیدای اصلاحطلب بدجوری به تکاپو افتادهاند. طرفداران موسوی از یکسو و طرفداران کروبی از سوی دیگر تلاش میکنند تا با هدفی واحد، کابوس را تمام کنند. در این روزها، وقت دلخوری، سکوت بهتر از گلایه کردن است. سکوت به خاطر همان هدف واحد. امروز اما فیلمی کوتاه از گفتگوی آقای کرباسچی با آقای کروبی دیدم و تمام روز سعی کردم این بغض را فرو بدهم و نشد.
اگر میرحسین موسوی رای نیاورد، اگر دور دومی در کار باشد و میرحسینی در کار نباشد، رای من کروبی خواهد بود. همان هدف واحد وادارم میکند با همهی این بغضی که دارم به کروبی و تیم حامیاش رای بدهم. اما فیلم امروز و گریهی کرباسچی آزارم داد.
آقای کرباسچی! از فقر میگویید. از عدالت میگویید. از خدمت میگویید... و گریه میکنید. من اما خاطرهی تلخ توقیف کارگزاران را فراموش نکردهام. دوندگیهایم را هم برای گرفتن حقالتحریر زیادی که طلب دارم فراموش نکردهام. یادم نرفته که در روزنامهی حزب شما بارها گفتند به نفعمان است از خیر پولمان بگذریم. یادم نرفته حزبی که شما دبیرکلاش هستید، در محدودهی کوچک روزنامهی خودش هم نتوانست عدالت را آنطور که شایسته است، برقرار کند و حق من و امثال من را پایمال نکند! حالا چطور انتظار دارید وقتی حرف از عدالت و فقر و آبرو میزنید و گریه میکنید، من بغض نکنم از آنهمه زحمتی که ماهها کشیدم و کشیدند و به راحتی خوردن یک لیوان آب خنک، به باد داده شد! عدالت وقتی در یک مجموعهی کوچک رعایت بشود، میتوان برقراری آن را به جامعهای بزرگتر تعمیم داد و امیدوار بود و باور کرد. وگرنه با آن همه حقی که در روزنامهتان پایمال شد، چطور میخواهید حق یک ملت را پایمال نکنید؟
همین وضعیت را میتوان به حزب اعتمادملی و روزنامهاش هم تعمیم داد. روزنامهای که آنجا هم به راحتی آب خوردن حقوق چند روزنامهنگار پایمال شد. عدهای سکوت کردند، عدهای افشا کردند [+ و +]. روزهایی که همکاران من از اعتمادملی اخراج میشدند، کسی بود از حقشان دفاع کند؟ وقتی در روزنامهی زیرمجموعهی یک حزب عدالت رعایت نمیشود، وقتی حقوق پایمال میشود، وقتی مدیریت صحیح حاکم نیست، باید باور کنیم مسئولاناش میتوانند در مقام نمایندهی مجلس یا رئیس جمهور از حق هفتاد میلیون دفاع و عدالت را برقرار کنند؟ و مگر همیشه نگفتهایم مشت نمونهی خروار است؟
با تمام این گلایهها، با وجود این بغض که بعد از ماهها دلخوری امروز سر باز کرد، اگر شما راه نجات ما از این کابوس بشوید، انتخابتان میکنم. اما شمارا به خدا بعد از نگاه کردن به افق پیش ِ رو، کمی هم پیش پایتان را نگاه کنید.
:: پینوشت:
این یادداشت صرفاً گلایهای ست از سر دلسوزی. امیدوارم آنهایی که منتظرند از آب گل آلود ماهی بگیرند، قلابشان اینجا گیر نکند.
نگاههای رنگی!

:: خسته و کوفته بعد از چند ساعت رانندگی برمیگردم تهران. دم دکهی روزنامهفروشی میایستم تا همراهم روزنامه بخرد. منتظر نشستهام که یک ماشین کنارم ترمز میکند و بوق میزند. با تعجب نگاهش میکنم. بدون هیچ حرفی دست راستاش را بالا میگیرد و مچاش را نشانام میدهد. دستبند سبز به دستاش بسته. میخندد، میخندم و میرود. پرچم سبزی که به آینهی ماشین بستهام با باد تکان میخورد.
:: هدفنهای پلیر توی گوشام است و در پیادهرو خسته از کار به سمت خانه میروم. دختری از روبرویم میآید. سیم هدفنهایش را میبینم. فکر میکنم احتمالاً او هم برای فرار از متلکهای روزانهی برخی آدمهای مریض ترجیح داده صداهای شهر را قطع کند. نزدیک میشویم، بند سبز بستهشده به دستهی کیفاش را میبینم، دستبند سبزم را میبیند. از کنار هم میگذریم، به هم لبخند میزنیم.
:: در سالن انتظار مطب دکتر نشستهام. از خستگی و درد سرم را تکیه دادهام به دیوار و منتظرم نوبتام بشود. نزدیک به نیمساعت میگذرد. کلافه میشوم و سر میچرخانم ببینم باقی مریضها در چه حالاند. نگاهم روی نوار سبز روی کیف یکی از مریضها ثابت میشود. چشم در چشم که میشویم، وقتی میخندم، تازه دستبند سبزم را میبیند. خندهام را پاسخ میدهد و همان موقع اسمم را صدا میکنند. دکتر به محض دیدنام میگوید: شما سومین سبزی هستید که امروز اینجا میبینم. میخندم و میگویم چهارمیاش هم پشت در توی نوبت نشسته. و موقع خداحافظی میگویم: شما هم پنجمیاش بشوید!
انگیزهی نوشتن این یادداشت، مطلب امروز امیرحسین مهدوی، سردبیر اندیشهی نو بود. پیشنهاد میکنم آن مطلب را (با عنوان سونامی سبز) بخوانید و دعا کنید برای بچههای اتاق ِ کناری تحریریهی ما که خستگی به تنشان نماند!
من از این جماعت خستهام
:: نشستهام توی روزنامه، پشت کردهام به باقی همکاران و مشغول مطلب نوشتنام. گوشهایم متاسفانه کار میکنند. آبگوشت یکی از بچههای مطبوعات را بار گذاشتهاند و هرکس از در وارد میشود و اسم طرف را میشنود، یک نخودی، لوبیایی، چیزی میاندازد توی دیگ. مطمئن هستم اگر همان موقع طرف زنگ بزند به کسی که زیر دیگ آبگوشت را روشن کرده، قطعاً از لحن صمیمی و دوستانهی باعث و بانی ماجرا نمیفهمد که چند ثانیه پیش اینجا چه خبر بوده!
:: نشستهام همانجا. آبگوشت آن بختبرگشته که گناهش بیتجربگی بوده و بس حسابی جا افتاده که یک نفر دیگر از همکاران وارد میشود. حرف یک بندهخدایی میشود که عطای روزنامهنگاری در ایران را به لقایش بخشیده و از ایران رفته. آدمی که خوب میشناسماش. خیلی خوب. یکی از همکاران، از همکار تازه وارد دربارهی این آدم ِ غایب میپرسد و بعد چیزهایی میشنوم که باورشان برایم سخت است. حرفهایی که تحت هیچشرایطی به آن بندهی خدا نمیچسبد. و از همه بدتر آنکه گوینده با چنان اطمینانی دروغ دربارهی آن شخص میگوید که اگر نمیشناختماش، همهی آن حرفها را باور میکردم.
:: با یکی از دوستانام نشستهایم توی ماشین. هردو از یک دوست مشترکمان دلخوریم. هردو غرلند میکنیم و ناراحتیم از رفاقتهایی که راحت زیر پا گذاشته میشود. همان موقع طرف زنگ میزند و پای تلفن شروع میکند از یک دوست دیگر بد گفتن. تقریباً فحشی نمیماند که به شخص سوم ماجرا ندهد و صفت بدی هم نمیماند که به او نسبت ندهد. درست چند روز بعد از آن تلفن، هر دوی این دخترها را دست توی دست هم میبینیم، انگار نه انگار که یکی از آنها تا همین چند روز پیش...
از این تحریریه به آن تحریریه، از این دوست به آن دوست، از این خانه به آن خانه همه پشت سر هم حرف میزنند و همه رو در رو به هم میخندند. در خانهی هم نان و نمک میخورند و در محل کار زیرآب میزنند. من از این جماعت خسته شدهام. از این همه خالهزنکی ِ پنهان و آشکار، از این همه دورویی، از این همه زیرآبزنی دیگر حالم بهم میخورد.




