ویروس «توسط» در رسانهها!

برگی از خرداد پر از حادثه و شهید «محمد بخارایی»
شنیدن این فایل در این روزها توصیه میشود
همایون شجریان خواننده نیست
پنج دقیقه طنز، در رادیو ساکی
برگزیدگان نهمین جایزهی گلشیری
دو کتاب، در هر دو قسمت
«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد


ما همیشهعابران ِ خیابان ولیعصر
یادم نمیآید هیچ زمانی به اندازهی این روزها، آدم ِ در حال مهاجرت دیده باشم. به نظر من همهی مهاجرتها هم مثل هم نیستند. یعنی مهاجرها لزوماً کسانی نیستند که زندگیشان را اینجا فروختهاند و دارند کوچ میکنند. همین دوستان دور و نزدیکمان که پذیرش میگیرند و به اسم دورههای چند سالهی درسی میروند هم مهاجرند. خیلیهایشان دیگر بر نمیگردند. الان اسماش را بگذارند سفر، بعدها میشود کوچ.
میگفتم که؛ دور و اطراف خودم هم نباشد، هفتهای یک آدم میبینم که قرار است برود مهمانی خداحافظی فلان دوست یا فامیل. قبلاًها اینطور نبود. قبلها مهاجرت دوستهایم برایم یک اتفاق غیرمنتظره و غیرتکراری بود. اصلاً بگویید یک اتفاق عجیب. همهمان دور هم نشستهایم، یک نفر یکهو میگوید من رفتم. قبلاًها وقتی یکی میرفت، آنقدر برایم درد رفتناش تازه بود که پست وبلاگم میآمد و از اینجور نوشتنهای پر سوز و گداز که ای وای حالا تنهاتر میشویم و...
حالا انگار عادی شده. نشستهایم دور هم، یکهو چند نفر میگویند خب ما رفتیم! و میروند. الان دیگر طوری شده که وقتی فکر میکنم به فلان کشور اروپایی، میبینم بیشتر از این تهران خودمان، آنجا دوست و آشنا دارم. حس این روزها را دوست ندارم. حس اینکه آدمها تنهاتر میشوند، هم آنها که میروند، هم آنها که میمانند.
پ.ن
تقدیم به فریانه، که رفت.
شما اسماش را بگذارید «روز خبرنگار»!
خندهدار و مسخره نیست، که دو سال پیش هم اوضاع روزنامهنگاری/خبرنگاری این مملکت آنقدر اسفناک بود که در روز دولتی ِ خبرنگارش نوشتم: «کدام خبرنگار؟ کدام کشک؟» و حالا دو سال گذشته اوضاع از آن هم بدتر شده؟ خندهدار و مسخره نیست که همینطوری هفته به هفته خبر مهاجرت و گریز همکارهایمان را به کشورهای مختلف دنیا میشنویم و مدام از توی دفتر تلفنمان شمارههای ۹۱۲ پاک میکنیم و میترسیم شمارههای جدید دوستهای قدیممان را در گوشیهایمان نگه داریم؟ خندهدار نیست که هنوز برای یک عالمه از آدمهای مطبوعاتیمان خط میکشیم روی دیوار که کی از بند در میآیند؟
پارسال که دل و دماغ نوشتن همینها هم نبود، امسال اما این ۱۷ مرداد لعنتی را بهانهای میکنم برای یاد کردن از روزنامهنگارها و خبرنگارهای زندانی و همهی آنهایی که ناگزیر شدند به رفتن.
:: مرتبط:
۱۷ مرداد [پوریا عالمی]
دور هم باشیم کلاً [جلال سمیعی]
اوغور بخیر!
بالاخره قسمت شد این مجلهی «الف» را بگیرم و نگاهی به شمارهی تیرماه ۸۹ اش بیاندازم. در صفحهی هفتاش، یادداشت کوتاهی از فرزانه طاهری چاپ شده که خط اولش را برایتان مینویسم: «کتاب آخر من که سه سال روی آن کار کردهام، «خانم دالووی» ویرجینیا وولف است و نشر مرکز آن را منتشر خواهد کرد.»
همشهری الف، ص ۷، شمارهی تیرماه ۸۹
با توجه به این که «خانم دالووی» ترجمهی فرزانه طاهری را نشر نیلوفر زمستان ۸۸ منتشر کرده، و این یادداشت کوتاه به قلم خانم طاهری در تیر ۸۹ چاپ شده، و با در نظر گرفتن اینکه یک کتاب پیش از چاپ باید به ناشر تحویل داده بشود، ناشر حروفچینی بکند، برای مجوز به ارشاد بفرستد، بعد از مجوز (شاید) ویرایش بشود، بعد غلطگیری و نمونهخوانی و صفحهبندی و خلاصه لیتوگرافی و چاپ و صحافی و انبار و در نهایت اعلام وصول و توزیع... و اگر در نظر بگیریم ارشاد هیچ هم برای مجوز این کتاب ناشر را معطل نکرده، یعنی اوایل پاییز سال گذشته احتمالاً کتاب به نشر نیلوفر سپرده شده. (همهی اینها بدون این است که به تاریخ ِ «زمستان ۸۷» زیر مقدمهی مترجم در کتاب نگاه کنیم). با این حساب چند سوال برای من پیش میآید:
این یادداشت مال عهد عتیق است؟
شمارهی تیر ۸۹، تابستان پارسال مطالباش جمع شده؟
یادداشت تازه است ولی خانم طاهری آلزایمر گرفته؟
کتابهای نشر نیلوفر را قرار است نشر مرکز با تاخیر دوباره چاپ کند؟
خبرنگار کتاب از کتابهای مهم ناشرهای مهم خبر ندارد؟
جا زیاد بوده خبر کم، من هم متهام را زیادی به خشخاش میگذارم؟
کلاً چه خبر از تازههای نشر؟




